دماغ اثر ریونوسوکه آکتاگاوا

دماغ اثر ریونوسوکه آکتاگاوا

نویسنده:Zhuanتاریخ:۲۹ مرداد ۱۳۹۵دیدگاه:بدون نظربازدید:4,994

ریونوسوکه- آکتاگاوا در نخستین روز ماه مارس ۱۹۸۲ در توکیو پایتخت ژاپن چشم به جهان گشود. نخستین اثر وی، در سال ۱۹۱۴ به‌وجود آمد و دو سال بعد، اولین شاهکارش به نام دماغ در یک مجله معروف و بزرگ ژاپن منتشر شد. بدون تردید می‌توان گفت که آکتاگاوا از بانیان بزرگ و از نمایندگان اصیل ادبیات امروز ژاپن است. استادس وی در داستان‌های کوتاه و افسانه‌های طنزآمیز مسلم است، و میان این آثار می‌توان از شاهکارهای بی‌نظیری چون «دختر عنکبوت» ۱۹۱۸، «توشی شون» ۱۹۲۰، و «شاهزاده سوسانوئوی پیر» ۱۹۲۱ نام برد. سبک وی در نگارش، سبکی ساده، آسان و مطبوع است، اما در عین آسانی و سادگی، استحکام و انسجام کلامی غیرقابل تقلید دارد. وی به سال ۱۹۲۷، در تاریخ ۲۴ ژوئیه، در خانه خود واقع در تاباتا خودکشی کرد. زندگی، فلسفه و آثار او به زندگی و فلسفه و آثار نویسنده بزرگ خود ما صادق هدایت شباهت بسیار دارد و این شباهت عجیب را می‌توان در آثار وی به خوبی بازیافت.

دماغ

در تمام قصبه‌ی ایکه‌نوئو و اطراف آن دیارالبشری به‌هم نمی‌رسید که دماغ زنچی را ندیده باشد: این زائده‌ی درازی که پنج انگشت طول داشت و سر و تهش به یک میزان کلفت بود و از بالای لب فوقانی به زیر چانه می‌رسید، آدم را در نظر اول به این فکر می‌انداخت که سوسیسی از میان صورت راهب سبز شده است. بیچاره زنچی که بوق پنجاه ساله‌گیش زده شده بود چه در آن روزگار که از خدام دون‌پایه‌ی معبد به‌شمار می‌آمد چه حالا که دیگر برای خود شخصیتی به‌هم رسانده راهب اعظم شده بود، مدام از جور این دماغ نفرت‌انگیز خونِ جگر خورده بود. زنچی، در ظاهر وجود این خرطومچه را به چیزی نمی‌گرفت و چنان وامی‌نمود که به بود و نبودش اعتنایی ندارد. بدون شک این بی‌اعتنایی از آن‌جا آب نمی‌خورد که علی‌الاصول مردان خدا نمی‌باید بدین‌گونه مسایل خاکی اندیشه کنند یا خادمان درگاه بودا را اندیشه‌ی بیش و کم این جهان فانی از وصول به حقیقت بازمی‌دارد؛ بلکه زنچی وجود دماغ به آن گنده‌گی را تنها به این دلیل به‌روی خود نمی‌آورد که می‌ترسید خلق‌الله بگویند: – می‌بینین این دماغ بی‌قواره چه خونی به جگر راهب اعظم کرده! می‌ترسید کنج‌کاوی مردم صحبت دماغ او را سر زبان هرکس و ناکس بیندازد و باعث شود آن را به هزار چیز ناباب تشبیه کنند. معذلک دو عامل اساسی وجود داشت که مدام راهب شوربخت را متوجه دماغ خود می‌کرد و از این رهگذر رنجش می‌داد. یکی این‌که درازی بی‌رحمانه‌ی دماغ امکان تنها غذا خوردن را از زنچی سلب می‌کرد. بیچاره راهب اگر یک روز هوس می‌کرد غذایش را در گوشه‌یی به تنهایی صرف کند، دماغ‌اش می‌افتاد توی کاسه و آشی یا آب‌گوشتی می‌شد. باین جهت همیشه مجبور بود موقع غذا خوردن یکی از نوچه‌هایش را به کومک بطلبد. نوچه روبه‌روی او می‌نشست و تخته‌ی پهنی را که برای همین‌کار تهیه شده بود زیر دماغ راهب نگه می‌داشت تا توی ظرف آویزان نشود و ضمناً جلو دهانش را هم سد نکند. البته این‌کار برای هیچ‌کدام از دو طرف قضیه آن اندازه‌ها آسان و بی‌دردسر نبود. مثلاً یک‌بار که یکی از خدام معبد به جای نوچه‌ی همیشه‌گی این وظیفه‌ی خطیر را انجام می‌داد وسط کار عطسه‌ی بی‌جایی کرد، دست‌هایش لرزید و تخته جابه‌جا شد و در نتیجه دماغ راهبِ بی‌نوا در لعاب جوشان برنج فرو رفت. این ماجرا مثل خوره به همه جا راه پیدا کرد و حتا خبرش به کیوتو هم رسید. این، علت نخستین بود. اما شما اذعان خواهید کرد که در قیاس با علت دوم هیچ نیست. دومین و در عین حال بزرگ‌ترین علت رنج و اندوه زنچی راهب این بود که بینیِ مشارالیه عزت نفس او را فی‌الواقع سنگ رو یخ می‌کرد: مردم ایکه‌نوئو می‌گفتند: – چه مرد خوشبختیه این زنچی که دماغ‌اش تو همه‌ی کاراش دخالت می‌کنه، و علاوه بر سمت‌های راهنما و مشاور، در واقع لـله‌ی بزرگ و آقابالاسرش هم حساب میشه. مطلبی که مرور زمان به صورت این حکم قاطع درآورده بود این بود که آن اوایل، شیر خام خورده‌یی گفته بود: – این زنچی را می‌بینید؟ فقط برای این به سلکِ رهبانان درآمده که هیچ دختری رغبت نمی‌کنه با آن دماغ وحشتناک زنش بشه! این حرف چندی بعد تغییر شکل داد و به این صورت درآمد که: – راه مذهبو دماغ زنچی به‌ش تحمیل کرده اگه نه خودش کم‌تر علاقه‌یی به این کار نداره! و سرانجام، همین مطلب به شکل عجیب زیر مسخ شد: – دماغ زنچی خاصیتی داره که راه و چاه را به صاحب‌اش نشون می‌ده. خوشا به سعادت کسی که همچی دماغی داشته باشه! زنچی که این حرف را می‌شنید خون دل می‌خورد و با خود می‌گفت: – آخ که مردم با حماقت‌ها و پدرسوختگی‌هاشون چه آسون و چه راحت می‌تونن نجابت و بزرگواری انسان رو لجن‌مال کنن! به‌همین دلیل بود که زنچی برای آن‌که ثابت کند مردم یاوه می‌گویند و او تنها به سبب گنده‌گیِ دماغ خود راه خدمت به مذهب را پیش نگرفته و به اصطلاح روغن ریخته را نذر امام‌زاده نکرده به فکر افتاد برای کاهش کمیت دماغ‌اش راهی پیدا کند. مدتی دراز از عمر عبث را صرف این کرد که جلو آیینه بنشیند و آزمایش کند ببیند هنگام روبه‌رو شدن با اشخاص سرش را چه‌گونه نگه دارد و صورتش را چه‌جور جابه‌جا کند که در نتیجه دماغ‌اش کمی کوچک‌تر به نظر بیاید. مثلاً گونه‌هایش را زیر دست‌ها قایم می‌کرد یا باد به لپ‌ها می‌انداخت یا انگشت‌ها را می‌گذاشت زیر چانه و آن را کمی جلوتر می‌داد و غیره و غیره… اما همه‌ی این فعالیت‌ها بی نتیجه بود: هیچ حرکتی نمی‌توانست میان صورت آدمیزاد و خرطومچه تناسبی به‌وجود آورد… تنها راه عملی این بود که دماغ، شخصاً همتی بکند و کمی کوچک‌تر شود. اما دماغ نه تنها از کرسی جلال و عظمت خود یکی دو پله به‌زیر نمی‌آمد بلکه شاید این ور رفتن‌ها را هم نسبت به خودش عملی توهین‌آمیز می‌شمرد، زیرا هربار که زنچی فرصتی می‌یافت و در برابر آینه با او گلاویز می‌شد دماغ لعنتی به شدت تیر می‌کشید و پس از ساعتی کشیده‌تر از نخست به دل‌ربایی می‌پرداخت. ناچار راهب دماغ سوخته آینه را کنار می‌گذاشت و با دلی که آتش یاس در آن شعله می‌کشید برای انجام مراسم مذهبی به معبد می‌رفت، در برابر مومنان به وعظ می‌ایستاد و می‌گفت: – ای مردم! رنج‌های ارواح مقدسه را به یاد آرید تا رنج‌های بی‌بهای زنده‌گی را فراموش کنید! و هم در این حال با خود می‌اندیشی: چه‌طوره که با یخ و خاکستر مالش‌اش بدم؟ ها؟ خدا کریمه… ای همه‌ی مقدسین و مقدسات! • • • معمولاً در معبد بزرگ ایکه‌نوئو مجالس باشکوهی برای سخنرانی‌های مذهبی تشکیل می‌شد که در آن اکثر مؤمنان دهات و قصبات اطراف شرکت می‌جستند. در وسط محوطه‌ی معبد بناهای متعددی کنار یکدیگر ساخته شده بود که رهبانان در آن‌ها می‌زیستند و هر روز یکی از رهبانان وظیفه داشت که گرمابه‌ی معبد را آماده کند. استفاده‌ی مجانی از گرمابه سبب شده بود که گذشته از مؤمنان، بسیاری از لامذهبان ناحیه نیز به معبد آمد و شد کنند… زنچی با اصرار و حوصله به‌طرزی خسته‌گی‌ناپذیر به تماشای این مردم که برای استماع سخنرانی یا استفاده از گرمابه به معبد می‌آمدند می‌ایستاد تا شاید بختش بگوید و در میان این جماعت هم‌دماغی برای خود پیدا کند و از این رهگذر به دل داغ‌دارش مختصر تسکینی بدهد. ساعت‌ها و ساعت‌ها در نقطه‌یی می‌ایستاد و به مردم نگاه می‌کرد. در چنین حالتی آنچه در چشم‌های او انعکاس می‌یافت نه لباس‌های آبیِ دهاتیان بود نه کلاه‌های پرتقالی رنگ شهرنشینان. به خود مردم نیز نگاه نمی‌کرد. بلکه آنچه در نقطه‌ی دید او قرار می‌‌گرفت تنها دماغ‌ها بود. دماغ‌ها و به‌خصوص دماغ‌های کج و برگشته، دماغ‌های معیوب، دماغ‌های شکسته… همه‌جور دماغی بر صورت مردم پیدا می‌شد: دماغ‌های قلمی، دماغ‌های کوفته‌یی، دماغ‌های پخ، دماغ‌های عقابی و هزار جور دماغ دیگر. اما دماغی از نوع دماغ زنچی؟- هیهات، هیهات! این جست‌وجو که هر روز صورت می‌گرفت با امید شیرین آغاز می‌شد و به نامرادی تلخ پایان می‌یافت. و تکرار این نامرادی رفته‌رفته زنچیِ راهب را کج‌خلق و بدخو کرده بود. هنگامی که با کسی شروع به صحبت می‌کرد، کم‌کم چشمش به دماغ مخاطب راه می‌کشید، به آن خیره می‌شد و ناگهان بدون اراده دست پیش می‌برد و دماغ او را می‌چسبید. بعد ناگهان به خود می‌آمد از خجالت سرخ می‌شد و آرزو می‌کرد زمین دهان باز کند و او را در خود فرو ببرد! دست آخر به سرش زد که مایه‌ی تسکینِ دل غم‌دیده و دماغِ سوخته‌ی خود را جای دیگر بجوید. بگردد، مطالعه و تحقیق کند، ببیند آیا در نوشته‌های بودایی و کتاب‌های پیمبران مُرسل و نامرسل، از شخصیتی نام برده شده است که صاحب دماغی نظیر دماغ او بوده باشد؟- اما هیچ‌کجا و در هیچ کتابی نه تنها به دماغ طویل و خرطومی شکلِ یک یا چند تن از مردم اشارتی نرفته بود بلکه مطلقاً سخنی از دماغ به میان نیامده بود، چنان که انگار مردم روزگاران قدیم اصلاً از بیخ فاقد دماغ بوده‌اند یا دست‌کم دماغ‌شان چیز فوق‌العاده‌یی نبوده است تا در تاریخ مخلد شود. یک بار در یک قصبه‌ی چینی به آدمی برخورد که ریوچن توگو نام داشت و صاحب گوش‌های بسیار دراز الاغی شکل بود… با اندوه سری جنباند و اندیشید اگر این مرد به‌جای گوش‌های دراز الاغی دماغ دراز فیلی داشت چه‌قدر باعث تسلای خاطر پر درد او می‌شد! ناگفته نماند که زنچی در عین‌حال که برای یافتن وسایل تسکین روحیِ خودش به این در و آن در می‌زد از اجرای دستورات مختلفی هم که برای کوچک کردن دماغ مفید تشخیص داده شده بود غفلت نمی‌کرد. در میان این دستورات می‌توان نوشیدن یک جوشانده‌ی متعفن بدخوراک و نیز از مالش بینی با پیشاب ماده موش نابالغ نام برد. اما با وجود به کار بستن این تدابیر دماغ همچنان با تمام درازیِ خنده‌آورش از میان صورت تا روی چانه آویزان بود. در پاییز یکی از سال‌ها شاگرد راهب که برای کاری به توکیو رفته بود برحسب اتفاق به شیوه‌ی تازه‌یی برای تقلیل حجم بینی دست یافت. کسی که این شیوه را به شاگرد زنچی آموخت حکیمی چینی بود که مقام معاونت معبد کوراکوجی را داشت. وقتی شاگرد به ایکه‌نوئو بازگشت و از به دست آوردن نتیجه‌ی تازه با استاد خویش گفت‌و‌گو کرد، زنچی مانند همیشه موضوع را به روی خود نیاورد و تنها از این بابت که به هنگام غذا خوردن مزاحم شاگرد عزیزش می‌شود از او پوزش خواست. اما در عین حال بی‌صبرانه انتظار می‌کشید که شاگرد چه‌گونه‌گیِ نسخه یا دستورالعمل را با او در میان بگذارد. شاگرد نسخه را شرح داد و با اصرار زیاد از او خواست که هرچه زودتر ترتیب اجرایش را بدهد. اما زنچی گو این‌که با دقت به سخنان او گوش می‌داد، چنین وانمود می‌کرد که غرق در ادعیه و اوراد است و حضور ذهن ندارد و اصولاً آن‌که دل به تعالیم استادی چون بودا بسته باشد در غم کوچکی و بزرگی دماغ‌اش نیست! نسخه‌ی حکیم چینی چنین بود: « نخست دماغ را در آب جوش بپزید، سپس یک نفر آن را لگد کند.» آب جوش همیشه در گرمابه آماده بود. شاگرد آب جوش را در لاوکی ریخت. آن‌چنان داغ بود که انگشت در آن فرو نمی‌شد برد. چون گذاشتن دماغ در لاوک عملی نبود، شاگرد آب را به سطلی منتقل کرد. اما راهب نمی‌توانست دماغ‌اش را مستقیماً در آب جوش فرو برد چرا که این‌کار سبب می‌شد بخار آب یکسره صورتش را بسوزاند. پس شاگرد سینیِ چوبینی آورد که وسط‌اش را به کلفتیِ دماغ سوراخ کردند و آن را رو یسطل قرار دادند. آن‌وقت زنچی دماغ‌اش را از سوراخ سینی عبور داد و در آب جوشان فرو برد بدن این‌که حرارت آب کوچک‌ترین تاثیر ناراحت‌کننده‌یی در آن داشته باشد. ربع ساعتی که گذشت شاگرد کفت: – استاد! لابد حالا دیگه دماغتون حسابی پخته. اکنون دماغ پخته خارخار می‌کرد و نوکش سوزن سوزن می‌شد. راهب به‌محض این‌که دماغ‌اش را از سوراخ سینی بیرون کشید به شکم بر زمین خوابید و دماغ را که بخار ازش بلند می‌شدبر کف اتاق دراز کرد و شاگرد که پیشاپیش کفش‌هایش را درآورده بود به لگد کردن آن پرداخت و زنچی با اضطراب بسیار تو نخ حرکات پاهای او بود. شاگرد، گهگاه از بالا نگاهی به سرتاس استاد خویش می‌کرد و می‌گفت: – دردتون نمیاد؟ حکیم چینی توصیه کرد لگد کردن دماغ خیلی با شدت صورت بگیره اما می‌ترسم دردتون بیاد! زنچی خواست با حرکت دادن سر بفهماند که هنوز دردش نیامده لیکن دماغ‌اش زیر پاهای شاگرد بود و نمی‌توانست سرش را حرکت دهد: چشمش را باز کرد و دید که ریزه‌هایی از دماغ‌اش به کف پای شاگرد چسبیده و در این حال با لحنی جگرخراش که حکایت از بی‌صبری و هیجان او می‌کرد گفت: – نه، نه، دردم نمیاد. هیچ دردم نمیاد. و راست می‌گفت. به طریق اولی وقتی دماغ آدم می‌خارد هیچ‌چیز برایش مکیف‌تر از مالاندن آن نیست به‌خصوص دماغی چون دماغ او! لگد کردن دماغ مدت مدیدی به طول انجامید تا آن‌که کهیرهای کوچکی شبیه گره‌های چوب ازگیل بر ان ظاهر شد و پوست روی آن درست و حسابی به شکل پوست مرغ پرکنده‌یی درآمد. نوچه با دیدن این منظره از لگد کردن دماغ دست کشید و گفت: – خب. تا این‌جای نسخه درست بود. حکیم چینی می‌گفت بعد از لگد کردن دماغ پخته، زگیل‌هایی روش ظاهر می‌شه. حالا این زگیل‌ها ظاهر شده و طبق دستور نسخه باید اونارو با منقاش بیرون بکشیم! راهب چندشش شد اما به رو نیاورد و با امیدواری کامل نوچه را به حال خودش گذاشت که هرچه ‌می‌خواهد بکند. بگذارید این نکته را هم گفته باشیم که زنچی اگرچه از این همه زحمت که شاگردش برای خاطر او متحمل می‌شد سپاس‌گذار بود از این بابت که با دماغ‌اش مانند شیئی رفتار می‌شد خون خونش را می‌خورد و در عین‌حال نگاهی که به نوچه‌ی خود می‌کرد حکم نگاه بیماری را داشت به طبیبی که دست به کار جراحی اوست در حالی که کم‌ترین اعتمادی به او ندارد. و در این حال نوچه به منقاش مشغول درآوردن زگیل‌های دماغ او بود. البته تذکر این نکته‌ی اساسی هم واجب است که اسم این چیزها را ما از روی لاعلاجی زگیل گذاشته‌ایم، وگرنه آن‌ها در حقیقت نوعی سوزنک‌های نازک و کوتاه بودند از جنس شاخ و بیش از هر چیز به آن لوله‌های شاخی انتهای پر پرنده‌گان شباهت داشتند. قسمت اعظم کار که تمام شد، نوچه با حالت از خودراضی آدمی که کار شاق و نامطبوعی را به خاطر گل روی کسی انجام داده باشد رو به راهب کرد و گفت: – خب، حالا تنها کاری که مونده پختن مجدد اونه. – – آره خب. چاره چیه! و با گفتن این جمله که به راحتی حدس می‌توان زد چه دردناک ادا شده است، در حالی که اخم‌هایش را به‌هم کشیده بود به دستور نوچه تن داد و پس از آن‌که عمل پخت و پز مجدد دماغ به‌خوبی صورت گرفت و آن را از سوراخ سینی چوبی بیرون کشید، دید عجبا! دماغ به آن گت و گنده‌گی به کلی کوچک شده و حالا دیگر با یک دماغ نوک برگشته‌ی معمولی کم‌ترین تفاوتی ندارد! راهب بزرگوار دماغ کوتاه شده را عاشقانه نوازش داد و در حالی‌که یک فی‌الواقع داشت از خجالت آب می‌شد با حجب دختری که تازه عروس‌اش کرده باشند خودش را در آینه‌یی که نوچه به دستش داده بود تماشا کرد. دماغ- همین دماغی که یک ساعت پیش تا زیر چانه آویزان بود- اکنون تا حدی باورنکردنی جمع‌وجور شده سرجای معمولی خودش مودبانه بالای لب فوقانی خبردار ایستاده بود. آن لکه‌های قرمزی هم که رویش دیده می‌شد براثر لگد شدن به وجود آمده بود و امید می‌رفت که آن هم به زودی‌های زود برطرف گردد. قطعاً حالا دیگر هیچ‌کس با مشاهده‌ی دماغ راهب از خنده ریسه نمی‌رفت و راهب در حالی که از فرط شادی و رضایت پی‌درپی مزه می‌زد قیافه‌اش در آینه منعکس شد و شادمانه به دماغ راهب اصل کاری که بیرون آینه ایستاده بود نگاه می‌کرد. از آن روز به بعد اضطرابی تازه جانشین اندوه گذشته‌ی راهب شد و ناراحتی او را صد چندان کرد: – مبادا دوباره فیل‌اش یاد هندستون کنه و از نو قد بکشه! و از ان به بعد عادت تازه‌یی جانشین عادت گذشته‌اش شد: گفتیم که پیش از این، هنگام گفت‌وگو با دیگران چشمش به طرف دماغ مخاطب راه می‌کشید و ناگهان دماغ او را می‌چسبید. آن عادت حالا تبدیل شده بود به این‌که هنگام نماز گذاشتن یا صحبت کردن با این و آن یا وقتی که دعا می‌خواند و حتا وقتی که داشت به بستر می‌رفت و یا از آن هم بدتر، هنگامی که هفت پادشاه را هم در خواب دیده بود، ناگهان برمی‌جست و با دلهره و نگرانی، وحشت‌زده نوک دماغش را می‌چسبید ولی وقتی می‌دید خوشبختانه دماغ مانند شاگرد مدرسه‌ی مودبی که روی نیمکت نشسته باشد سرجای خودش آرام گرفته بازی و حرکتی که دال بر آویزان شدن مجدد آن باشد ازش سر نمی‌زند خاطرش آرام می‌گرفت و سرگرم کارش می‌شد. هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شد نخستین اقدامش بررسی دماغ و حدود و حومه‌ی آن بود. چون مدتی گذشت و یقین حاصل کرد که دماغ دیگر یکسره خیال تشکیل امپراطوری پرعظمت سابق‌اش را از سر بیرون کرده، پس از سالهای دراز که در غم و اندوه به سر برده بود احساس رضایت و راحت کرد و در این حال به کاتبی شبیه بود که توانسته باشد کتابت نسخه‌ی کامل و بی‌غلطی از کتاب‌های مقدس فرقه‌ی مذهبی «هوکه» را پس از سال‌های سال خون دل و دود چراغ خوردن به انجام برساند. • • باری چند روزی از این واقعه گذشته بود که راهب کشفی غیرمنتظر کرد. سامورایی جوانی که برای کاری به معبد قصبه‌ی ایکه‌نوئو آمده بود در برخورد با راهب چنان تو نخ دماغ او رفت و چنان کنج‌کاوانه سرگرم تماشای آن شد که یکسره کار خود را فراموش کرد و نتوانست به یاد آورد که این همه راه را برای انجام چه کاری پیموده است! از این گذشته، آن خادم معبد نیز که یک روز جانشین نوچه‌ی راهب شده تخته را زیر دماغ‌اش نگه داشته بود و عطسه‌ی بی‌جایش سبب شد دماغ راهب تو لعاب جوشان برنج فرو برود، یک‌بار که در صحن معبد برای توضیح مطلبی ناگزیر شده بود با راهب گفت‌و‌گو کند، وقتی جلو او ایستاد بری آن‌که به خنده نیفتد چشم‌هایش را به زمین دوخت اما هرچه کرد خودداری نتوانست و ناگهان عنان خنده را رها کرد و بی‌آن‌که کلمه‌یی از مطلب‌اش را به زبان آورده باشد دوان دوان دور شد و خود را در گوشه‌یی پنهان کرد. از آن پس زنچی دریافت که باقی خادمان و راهبان معبد موقعی که در حضور او ایستاده‌اند مؤدب و ظاهرالصلاح‌اند و همین‌که پشت به او می‌کنند قاه‌قاهِ خنده‌شان به آسمان می‌رود. راهب بی‌نوا باهرا این موضوع را به محنت و رنج آزمایش کرد. اوایل کار یک چند زنچی پیش خود مساله را بدین شکل توجیه می‌کرد که اطرافیانش از تغییراتی که در قیافه‌ی وی صورت گرفته دلشادند. اما بعدها حس کرد که این توجیه کافی نیست و به قین هاج و واج ماندن آن سامورایی، آن خادم معبد و این رهبان زیردست به جز خنده‌آور بودن دماغ وی علتی ندارد. اما آخر خنده داریم تا خنده. این خنده‌ها به آن خنده‌های قدیم و آن خنده‌ها که به درازی بی‌رحمانه‌‌‌‌‌‌‌‌ی دماغ‌اش می‌کردند هیچ‌گونه شباهتی ندارد. آیا به راستی قابل قبول است که دماغی معمولی و متوسط بیش از خرطومچه‌یی دراز و نامناسب این جماعت بی‌فهم و شعور را به خنده بیندازد تنها بدان دلیل که بدیدن آن یک عادتداشته‌اند و این یک چیزی‌ست به خلاف عادت ایشان؟ نه! چنین چیزی امکان ندارد! و راهب هرچه به این قضیه اندیشه می‌کرد، در این عقیده که خنده‌ی اینان را انگیزه‌ی دیگری هست راسخ‌تر می‌شد. گاه در میان نماز و عبادت، حضور قلب‌اش را از دست می‌داد، سر تاس‌اش به شیوه‌ی متفکرین بر سینه‌اش می‌افتاد، و با خودش می‌گفت: – آن وقت‌ها به این آشکاری نمی‌خندیدند. در این هنگام راهب معصوم شمایل فوگن مقدس بودیساتو را که در برابرش به دیوار آویخته بود نگاهی می‌کرد و به روزگاران گذشته می‌اندیشید. روزگاری که هنوز دماغ خرطوم مثالش به صورت امروزیش درنیامده بود. رخسارش از درد تیره می‌شد و چنان از فشار درد آه می‌کشید که پنداری بازرگانی ورشکسته است که به شکوه گذشته‌ی پرجلالش حسرت می‌خورد. بدبختانه زنچی راهب به ان اندازه هوشمند نبود که بتواند این مساله را نزد خود تحلیل کند و به انگیزه‌ی آن راه برد. در قلب هر آدمیزاده‌یی دو احساس متضاد هست: به هنگام شوربختی، دیگران همه با ما هم‌دردی می‌کنند. چنین نیست؟- اما چندان که از میدان نبرد با زنده‌گی پیروزمند درآمدیم و توانستیم بی‌نوایی را به زانو درآوریم و به نوایی برسیم، همان کسان که هم‌دردان روزگار تیره‌بختی ما بوده‌اند در خود احساس تاسفی می‌کنند و چه بسیار که راهی می‌جویند تا بار دیگر ما را به بی‌نوایی پیشین بازگردانند و چه بسیار که این هم‌دردان قدیم بی آن‌که که خود آگاه باشند در ژرفای روح‌شان احساس حقد و کینه نیز می‌‌کنند. حقیقتی که زنچی راهب نمی‌توانست بدان پی ببرد چیزی به جز این پلیدی که در عمق روح آدمی رسوب کرده نبود. راهب بی‌نوا روز به روز کج‌خلق‌تر می‌شد. حالا دیگر اگر دهانش باز می‌شد تنها برای آن بود که بر سر مردم فریادی بکشد یا قرقری کند. کار به آن‌جا کشید که شاگرد او، همان که راهب، کوچک شدن دماغ خود را مدیون او بود روزی در خفا به راهبان دیگر گفت: – زنچی به سبب حق ناشناسیش کیفر خواهد دید! اما در حقیقت، بیش از هر چیز و هرکس دیگر، خادم شیطان معبد بود که انگیزه‌ی خشم او می‌شد. یک روز زنچی به صدای سگی که می‌نالید و می‌لایید از حجره بیرون آمد و خادم را دید تکه تخته‌یی به دست دارد که به شکلی تهدیدآمیز در هوا تکانش می‌دهدو به دنبال سگ لاغر پشمالویی گرد حیاط معبد می‌دود. خادم ناجنس سگ را دنبال می‌کرد و هم‌چنان که تخته را در هوا تکان می‌داد و به دنبال حیوان می‌دوید پیاپی می‌گفت: – های مواظب دماغ باش! دماغتو مواظب باش! زنچی به خشم تخته را از دست خادم بیرون کشید و با همان تخته ضربتی شدید بر صورت او نواخت. این همان تخته بود که پیش از آن به هنگام غذا خوردن زیر دماغ راهب نگه داشته بود! باری یک شب چنین واقعه‌ای رخ داد: بعد از غروب آفتاب ناگهان باد شدیدی سر کرد، سروصدای ناقوس‌های معبد که زبانه‌هاشان از شدت باد به حرکت در می‌آمد تمام شب گوش را آزار می‌داد. حتا یک دم راهب پیر از سرما و زوزه باد و سروصدای ناقوس‌ها نتوانست چشم برهم بگذارد. هم بدان حال که در بستر دراز شده بود احساس خارشی شدید در دماغ‌اش کرد و چون به مالش آن پرداخت احساس کرد که اندکی متورم شده است. حتا حس کرد که دماغ‌اش اندکی نیز تب دارد. با خودش گفت: – درد می‌کنه. حال نداره، و این طبیعیه، چرا که علی‌رغم میل باطنیش کوچکش کردم. و با همان وقار که در برابر محراب بود! کندر بر آتش می‌ریخت دست به دماغ خود برد. روز دیگر مثل همیشه پگاه از خواب برخاست. درخت‌های باغچه‌ی میان حیاط معبد یک‌شبه برگ‌هایشان همه ریخته بود. بدان می‌مانست که در حیاط معبد فرشی از طلا گسترده باشند. هنوز آفتاب پهن نشده بود اما حلقه‌ی دهانه‌ی ناقوس‌ها چنان برق می‌زد و می‌درخشید که چشم را خیره می‌کرد. زنچی به شتاب دست به سوی دماغ خود برد اما آنچه با انگشتانش لمس کرد آن دماغ کوتاه شب پیش نبود. چیز دیگری بود. همان دماغ دراز خرطومی شکل بود که با تمام طول خود از فراز لب بالایی به فروترین جای چانه می‌آویخت! بدین‌گونه زنچی دریافت که در طول شب توفانی دماغ دیرین خود را باز یافته است. و در این لحظه (کسی نمی‌داند از کجا و چه‌گونه) همان احساس شادی و رضایتی که بار دیگر هنگامی که دید دماغ‌اش کوچک شده است در او راه یافته بود، در دل و جانش جاری شد. و زنچی در حالی که دماغ دراز خود را به بازی‌های هوس‌انگیز آن سپیده‌دم خزانی تسلیم کرده بود در قلب خود چنین اندیشید: – حالا دیگر هیچ‌کس به ریشخند و تمسخر در من نظر نخواهد کرد!

ترجمه: احمد شاملو

برچسب ها:

دیدگاه

دیدگاه خود را ارسال کنید