و خدا نزديک است .. او همين واحد بالايي ما مي شيند من رفيقم با او گاه گاهی به سراغش روم و گاه سراغم آيد با هم از خويش سخن می گوييم من و او مدتها ست درد دلهاي فراوان داريم . بيشتر، صحبت من گرم کند محفل ما را چون او کم سخن گويد و در دل ريزد ، همه ی دردش را . گاه اگر پيش آيد من برايش شعر از ، حافظ و سعدیو سهرابو فريدون خوانم . گاه از فرط غرور ، چند بيت از غزل و شعر خودم مي خوانم او دلش مي گيرد ، که چرا گاه همين واحد پايينی ما حرمت بودن او را راحت ، زير پا مي شکنند . يا همين خانه ی پشتی هرگز… پاسخ دعوت مهمانی او را ندهند . او ولی باز به دل ريزد و حرفي نزند . وقتی از واحد او مي خواهم ، بروم خانه ی خود او به من می گويد .. باز هم سر بزن و حالی پرس چون غريبم اينجا ! .. من در آغوش کشم با همه احساس و وجودم او را گونه اش مي بوسم .. و در آخر با اشک ..دستی از دور تکان مي دهم و می آيم واحد پايينی … ليک هر وقت دلم مي گيرد باز در خانه ی او مهمانم چون خدا نزديک است او همان واحد بالایی ماست #ناشناس 🎨andrey.s

و خدا نزديک است .. او همين واحد بالايي ما مي شيند من رفيقم با او گاه گاهی به سراغش روم و گاه سراغم آيد با هم از خويش سخن می گوييم من و او مدتها ست درد دلهاي فراوان داريم . بيشتر، صحبت من گرم کند محفل ما را چون او کم سخن گويد و در دل ريزد ، همه ی دردش را . گاه اگر پيش آيد من برايش شعر از ، حافظ و سعدیو سهرابو فريدون خوانم . گاه از فرط غرور ، چند بيت از غزل و شعر خودم مي خوانم او دلش مي گيرد ، که چرا گاه همين واحد پايينی ما حرمت بودن او را راحت ، زير پا مي شکنند . يا همين خانه ی پشتی هرگز… پاسخ دعوت مهمانی او را ندهند . او ولی باز به دل ريزد و حرفي نزند . وقتی از واحد او مي خواهم ، بروم خانه ی خود او به من می گويد .. باز هم سر بزن و حالی پرس چون غريبم اينجا ! .. من در آغوش کشم با همه احساس و وجودم او را گونه اش مي بوسم .. و در آخر با اشک ..دستی از دور تکان مي دهم و می آيم واحد پايينی … ليک هر وقت دلم مي گيرد باز در خانه ی او مهمانم چون خدا نزديک است او همان واحد بالایی ماست #ناشناس 🎨andrey.s

نویسنده:Zhuanتاریخ:۲۵ بهمن ۱۳۹۶دیدگاه:بدون نظربازدید:784

View on Instagram http://ift.tt/2o4CNi4
برچسب ها: ,,

دیدگاه

دیدگاه خود را ارسال کنید