April 13, 2018 at 10:48PM

April 13, 2018 at 10:48PM

نویسنده:Zhuanتاریخ:۲۴ فروردین ۱۳۹۷دیدگاه:بدون نظربازدید:335

@zhuanchannel
چند روز بود كه صبح زود تا ظهر پشت خاك ريز می رفت و محور عملياتی لشگر را تنظيم می کرد
و منطقه را تا جايی كه برايش امكان داشت، بررسی می كرد.

هوای گرم جنوب، آن هم در فصل تابستان، امان هر كسی را می بريد.
يكی از این روزها نزديك ظهر بود كه مهدی باکری به طرف سنگر بچه ها آمد و با آب داغ تانكر، گرد و خاک را از صورتش پاك كرد، وضو گرفت و به داخل سنگر رفت.

آقا رحيم كه برای تنظيم گزارش برای ارايه در جلسه آمده بود، با آمدن آقای باكری سر پا ايستاد و با هم ديده بوسی كردند.

در همين حين آقا رحيم متوجه لب های خشک مهدی باکری شد، به سراغ يخچال رفت و يك كمپوت گيلاس بيرون آورد، در آن را باز كرد و به مهدی داد.
مهدی باکری خنكی قوطی را حس كرد، پرسید:
امروز به بچه ها كمپوت داده اند؟
آقا رحيم گفت:
نه آقا مهدی! كمپوت، جزء جيره امروزشان نبوده.

مهدی باكری، با دلخوری كمپوت را پس زد و گفت:
پس چرا اين كمپوت را برای من باز كردی؟
رحيم گفت:
چون حسابی خسته ای و ممکنه گرما زده بشی. چند تا كمپوت هم اضافه بود، كی از شما بهتر؟

مهدی باکری با ناراحتی جواب داد:
از من بهتر؟ از من بهتر همین بچه هان كه بی هيچ چشم داشتی می جنگن و جان میدن.
رحيم گفت:
آقا مهدی! حالا ديگه باز كردم. اين قدر سخت نگير، بخور.
مهدی باکری گفت:
خودت بخور رحيم جان! خودت بخور، خودت هم اون دنیا جوابش رو بده.

پ.ن:کاش همه ی مسئولا همین اخلاقو داشتن
مجله هنرى ژوان

برچسب ها: ,

دیدگاه

دیدگاه خود را ارسال کنید