April 9, 2017 at 08:16PM

April 9, 2017 at 08:16PM

نویسنده:Zhuanتاریخ:۲۰ فروردین ۱۳۹۶دیدگاه:بدون نظربازدید:469

@zhuanchannel
روزی روزگاری موجی عاشق صخره ای بود که جایی میان دریا قد برافراشته بود.
موج، کف بر لب و از خود بی خود، دائما دور صخره می چرخید و شب و روز بر آن بوسه می زد و نوازشش می کرد.

هر روز و شب گریه کنان از او می خواست با او مهربان باشد و به طرفش بیاید.

این عشق پر شور و نوازشهای موج، رفته رفته پایه ی صخره را تراشید و سست می کرد، به نحوی که سرانجام روزی، صخره به نداهای عاشقانه ی موج پاسخ داد و میان بازوانش افتاد.

بعد از آن، صخره دیگر صخره نبود که موج دائما دورش بگردد، نوازشش کند، دوستش بدارد و در رویاهایش او را ببیند.
قطعه سنگی شده بود فرو افتاده در اعماق دریا و غرق شده در آغوش موج.

موج خودش را مغبون احساس کرد و رفت به جست و جوی صخره ی دیگری که روی پایش ایستاده باشد.

طاق نصرت _ #اریش_ماریا_رمارک
مجله هنرى ژوان

برچسب ها: ,

دیدگاه

دیدگاه خود را ارسال کنید