August 4, 2017 at 03:02PM

August 4, 2017 at 03:02PM

نویسنده:Zhuanتاریخ:۱۳ مرداد ۱۳۹۶دیدگاه:بدون نظربازدید:895

@zhuanchannel
مردی به همسرش بسیار بد بین بود و ایرادات بسیار می گرفت.
روزی زن همسرش را نصیحت کرد و گفت: زیاد از من عیب جویی مکن که زنان اگر مکر کنند ، حیله آنها بزرگ و خانمانسوز است. مرد گفت: هر چه می خواهی بکن ای ضعیفه، زن موجودی عاجز و ناتوانی بیش نیست.

زن و مرد صبح از خواب برخواستند تا به مزرعه روند. زن سریع دور از چشم شوهرش به بازار رفت و دو ماهی بزرگ گرفت و به مزرعه برد.

با همسرش که قرار بود ، زمین را شخم بزنند، در قسمتی از زمین دو ماهی را انداخت. وقتی شوهرش آنجا رسید و دو ماهی را دید، تعجب کرده و گفت: ای زن بیا قدرت خدا را ببین از آسمان دو ماهی تازه بر ما فرستاده. ماهی ها را بگیر و خانه ببر تا شام آنها را بخوریم.

شب مرد خسته خانه رسید و گفت:
ای زن شام را بیاور. زن نیمرویی آورد. مرد عصبانی شد و داد زد، من ماهی می خواهم،زن گفت: مگر تو ماهی خریدی؟

گفت: مگر صبح از مزرعه سر شخم دو ماهی پیدا نکردیم که از آسمان آمده بودند؟ زن تعجبی کرد و رفت همسایه ها را صدا کرد و آمدند سخن مرد را شنیدند.

همه انگشت به دهان گرفتند و گفتند: ای زن خدا کمکت کند مرد عقل خود را باخته است.
بیا خانه ما برویم شب احتمال است تو را با طنابی خفه کند. مرد داد می زد دیوانه خودتان هستید من راست می گویم.
با سر وصدای مرد، همسایگان واقعا باور کردند مرد دیوانه شده است. زن در خانه ماند وبا اشاره چشم مرد داستان را فهمید.
دست بالا برد و تسلیم شد و گفت:
واقعا کم بود ما را نزد مرد دیوانه نشان دهی.
من قول می دهم دیگر با تو راه بیایم.

همیشه جمله ای ازمرحوم پدرم در ذهنم دارم
اگر پسری خواستگاری دختری می رفت، می گفت:
برو رضایت زنان دو طرف را جلب کن.
که در یک ازدواج اگر زنان از هم خوششان بیاید این ازدواج شدنی است.
اگر نیاید، مردان هیچ کاری نمی توانند بکنند.
مجله هنرى ژوان

برچسب ها: ,

دیدگاه

دیدگاه خود را ارسال کنید