February 10, 2017 at 11:16AM

February 10, 2017 at 11:16AM

نویسنده:Zhuanتاریخ:۲۲ بهمن ۱۳۹۵دیدگاه:بدون نظربازدید:622

@zhuanchannel
آنجا که درخت بید به آب می رسید، یک بچه_قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند. آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند و عاشق هم شدند. کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم… بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم» کرم گفت: «من هم عاشق سرتا پای تو هستم. قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی…»

بچه قورباغه گفت: «قول می دهم.» ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل هوا که تغییر می کند. دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود. کرم گفت: «تو زیر قولت زدی!». بچه قورباغه التماس کرد: «من را ببخش! دست خودم نبود… من این پا ها را نمی خواهم… من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت: «من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم. قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.» بچه قورباغه گفت: «قول می دهم.» ولی مثل عوض شدن فصل ها، دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود. کرم گریه کرد: «این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی!» بچه قورباغه التماس کرد: «من را ببخش! دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم… من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت: «و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را… این دفعه ی آخر است که می بخشمت.» ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او باز هم تغییر کرد. درست مثل دنیا که تغییر می کند. دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، او دُم نداشت. کرم گفت: «تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»

بچه قورباغه گفت: «ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.» کرم گفت: «بله، ولی تو دیگر مروارید سیاه و درخشان من نیستی! خداحافظ.» کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد. یک شب گرم و مهتابی، کرم از خواب بیدار شد… آسمان عوض شده بود، درخت ها عوض شده بودند… همه چیز عوض شده بود… اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود. با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت او را ببخشد.

بال هایش را خشک کرد. بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند. آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود. پروانه گفت: «بخشید شما مرواریدِ…» ولی قبل ازینکه بتواند در ادامه جمله اش بگوید: «…سیاه و درخشانم را ندیده اید؟» قورباغه جهید و او را بلعید و درسته قورتش داد…
حالا قورباغه آنجا منتظر است… با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند… نمی داند که کجا رفته.
#جی_آنه_ویلیس
مجله هنرى ژوان

برچسب ها: ,

دیدگاه

دیدگاه خود را ارسال کنید