February 7, 2018 at 08:05PM

February 7, 2018 at 08:05PM

نویسنده:Zhuanتاریخ:۱۸ بهمن ۱۳۹۶دیدگاه:بدون نظربازدید:263

طنز برای خیلی از هم نسل های من یعنی صبح جمعه با شما.
همان شوخی های منوچهر_نوذری در دو کارکتر مُلَوَّن و آقای دست و دلباز. دست انداختن صاحبخانه و نک و نال کارمندها از گرانی.
لابلایش هم منوچهر_آذری و جاوید نیا سوت بلبلی می زدند
و فرهنگ_مهرپرور نازنین و چند نفر دیگر برایمان خاطره می ساختند.

دو شبکه تلوزیون در اختیار سریال های رعنا و آینه بود.
دومی با ژانر یک معتاد آب زیپوی آفتابه به دست، به الگویی برای آنها که در تئاترهای دبیرستانی می خواستند نشان بدهند که «اعتیاد دشمن سلامتی» است تبدیل شد

نهایتاً دهه فجر می شد و یک آقایی می آمد و با دهانش صدای هلی کوپتر در می آورد
و ما از خوشی کف و خون بالا می آوردیم تا اینکه ساعت خوش از راه رسید.

انگار یک مشت جوان به سرکردگی مهران مدیری علیه شبکه دو کودتا کرده بودند و حالا یک استودیو برای خودشان داشتند که آنجا ادای همه را در می آوردند.

در روزگاری که کسی جرات شوخی کردن با منوچهر نوذری جذاب و مغرور را نداشت برایش آیتم ساختند و با مسابقه هفته اش آیتم طنز درست کردند

اردشیرمنظم ترانه «گل می روید به باغ» را به یک شوخی تبدیل کرد.
آهنگ تقویم تاریخ را رضا عطاران با دهانش که می زد فردا صبح توی حیاط تمام مدارس پسرانه کشور ادایش را در می آوردیم.

یا آن آیتم «بچه این محلی؟!» با بازی محسن حاجیلو که امروز به نظر یک شوخی دم دستی می آید، برای خودش کُشته مرده داشت!
از کارآگاه دِرِک و دستیارش چیزی نمی گویم که سینه خواهم شرحه شرحه از فراق!

سال هفتاد و سه، هفته ای یکبار شبکه دو به محبوب ترین شبکه دنیای ما تبدیل می شد.
زل می زدیم به خان دایی جان و رادش و پوپک_گلدره و حسین_رفیعی و رضا_شفیعی_جم و نادر_سلیمانی و .. یک دفعه برنامه قطع شد. تمام. بی هیچ توضیحی.

شایعه شد که در پشت صحنه سریال اتفاقاتی افتاده است. یادم می آید یکی از بچه های دبیرستان قسم می خورد که خودش در آینه ای که گوشه یک آیتم بوده دیده که یک زن و مرد رقصیده اند

آن روزها مثل همین روزها مهم نبود که مردم خوششان بیاید یا نیاید، مدیران کار خودشان را می کردند.
برنامه متوقف شد و ما برگشتیم به همان آقایی که با دهانش صدای هلی کوپتر در می آورد! راستی الان کجاست؟

زندگی اما ادامه پیدا کرد. بیشتر آن ستاره های نوپا به جز پوپکی که حالا زیر خاک خفته و داود_اسدی که یکباره رفت، فاتحان کمدی سینما و تلویزیون شدند.

مدیران البته هنوز به همان شیوه کار خودشان را می کنند، ما اما در آرزوی ساعتی خوش در زندگی، عمر می گذرانیم.

گاهی حس می کنم مغز یک دایناسور تیرانوزوروس را توی جمجمه ام کاشته اند که این همه خاطره دور دارم. مگر ما چندهزار سال عمر کرده ایم؟
@ehsanmohammadi95
مجله هنرى ژوان

برچسب ها: ,

دیدگاه

دیدگاه خود را ارسال کنید