January 28, 2017 at 06:01PM

January 28, 2017 at 06:01PM

نویسنده:Zhuanتاریخ:۹ بهمن ۱۳۹۵دیدگاه:بدون نظربازدید:324

@zhuanchannel
مي خواستم به دنيا بيايم، در زايشگاه عمومي، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بيمارستان خصوصي. مادرم گفت: چرا؟…گفت: مردم چه مي گويند؟!…….
مي خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ي سر کوچه ي مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ي غير انتفاعي! پدرم گفت: چرا؟…مادرم گفت: مردم چه مي گويند؟!…

به رشته ي انساني علاقه داشتم. پدرم گفت: …
فقط رياضي! گفتم: چرا؟…گفت: مردم چه مي گويند؟!…
با دختر ساده ای مي خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بميرم. گفتم: چرا؟…گفت: مردم چه مي گويند؟!…
مي خواستم پول مراسم عروسي را سرمايه ي زندگي ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روي نعش ما رد شوي. گفتم: چرا؟…گفتند: مردم چه مي گويند؟!…
مي خواستم به اندازه ي جيبم خانه اي در پايين شهر اجاره کنم. مادرم گفت: واي بر من. گفتم: چرا؟…گفت: مردم چه مي گويند؟!…
اولين مهماني بعد از عروسيمان بود. مي خواستم ساده باشد و صميمي. همسرم گفت: وای خاک بر سرم،گفتم: چرا؟… گفت:مردم چه مي گويند؟!…

مي خواستم يک ماشين مدل پايين بخرم، در حد وسعم، تا عصاي دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟… گفت: مردم چه مي گويند

کل زندگی ما شده که مردم چه می گویند؟
مردم موقع مشکلات ما کجا هستند پس؟

#روانشناسی
مجله هنرى ژوان

برچسب ها: ,

دیدگاه

دیدگاه خود را ارسال کنید