July 5, 2017 at 12:42PM

July 5, 2017 at 12:42PM

نویسنده:Zhuanتاریخ:۱۴ تیر ۱۳۹۶دیدگاه:بدون نظربازدید:704

@zhuanchannel
البته این نظر منه
ممکنه شما اینطور فکر نکنید .
به نظر من اولین نشانه غرب زدگی تو جامعه و ما " در نیاوردکفش " تو مجالس رسمی بود .
یعنی اولین نشانه با کلاس شدن و امروزی بودن تو سال های ۶۲ یا ۶۳ تو محیط اطراف من این بود

خوب یادمه خواهرم که اون سالها براش خواستگار میومد، همیشه با مادرم دعوا داشت که اجازه بده مهمان ها با کفش بیان توو و صد البته تو کت مادر من نمیرفت و دست اخر هم خونه دو طبقه ما دو قسمت شد

طبقه بالا مبله و میز ناهار خوری و تخت خواب و…. که دست خواهر و برادر بزرگم بود و طبقه پایین مفرش شد به فرش و پشتی و رختخواب و سفره

اون سالها سالهایی بود که نداشتن مبل عیب و عار شده بود و به خانه های که فرشهای قرمز و با " پشتی " همجنس فرش تزئین شده بود خیلی بی کلاس قلمداد میشد
روزهایی که کلماتی مثل " جواد " یا " سه شدن " بوجود اومد یا حداقل من اون زمان معنی شو فهمیدم .

طبقه بالا شده بود پوشیدن کفشهای براق ورنی روی فرش بی حجاب بودن خواهرم و دوست هاش .

گوش دادن موزیک های شاد از باندهای جی بی ال چند ده هزار تومانی برادر بزرگم .
بازی کردن با چوب اسکی و پریدن روی تخت خواب برادرم . و نگاه کردن مایکل جکسون از ویدئو برادرم

و طبقه پایین ،حرف های مامان …
گوشزد کردن نجسی و پاکی و اومدن کثافت و نجاست از طریق کفش و قبول نشدن نمازهایمان و رفتن به جهنم …

من مابین این دو حس گیر کرده بودم
از نظر من حق با مادرم بود
دلم و تربیتم مادرم تایید میکرد
اما جذابت طبقه بالا و حس ما با کلاسیم داشت خفه ام میکرد .

یادمه تو اون سالها برادر بزرگم یه کادیلاک خریده بود که تو اون سالهای که فقط و فقط پیکان وجود داشت داشتن چنین ماشینی مثل این بود که الان یه " پورشه " داشته باشی .
برای اینکه به برادر های قد و نیم قدش یه حالی بده تصمیم گرفت ما رو ببره مسافرت
یه هتل ۵ ستاره تو رامسر رزرو کردو همگی یه هفته رفتیم هتل

وقتی به هتل رسیدم برادرم کلید سویت تحویل گرفت و یه نفری هم اومد و چمدون ما رو حمل میکرد اونقدر این هتل به چشم من شکیل بود که دائم در و دیوار نگاه میکردم به اسانسور که رسیدیم کف آسانسور فرش شده بود
وقتی همه وارد آسانسور شدیم اون " باربر " چمدون داخل آسانسور زمین گذاشت
و کفش برادر کوچک ترمو که جلو درب آسانسور در اورده بود اورد داخل آسانسور

برادر و خواهرم از خجالت سرخ شدن و وقتی به اتاق رسیدیم حسابی داداش کوچکمو دعوا کردن
و من اون روزخیلی غصه خوردم و تمام مدت تحت تاثیر حرف های برادرم
از باربره خجالت میکشیدم
فکر کنم همون روز تصمیم گرفتم طبقه دومی باشم

دیگه کفشها مو تو مهمونی ها در نیاوردم
نجسی و پاکی تبدیل شد به تمیزی و کثیفی
بیژامه راه راه تبدیل به شلوارک وهی کروات خریدم به جای اینکه اول بزرگترمقدم باشه اول خانم ها مقدم شدن و شروع کردم به ست کردن روحم با محیط اطرافم .

ولی حالا بعد از گذشت سالها و کمرنگ شدن جذابیت طبقه دوم احساس میکنم دلم برای طبقه اول تنگ شده
برای پهن کردن سفره
انداختن تشک لم دادن به پشتی .
در آوردن کفش هام
ولی افسوس که تمام پل های پشت سرموخراب کردم

#آر‌ش_پیرزاده
مجله هنرى ژوان

برچسب ها: ,

دیدگاه

دیدگاه خود را ارسال کنید