June 17, 2018 at 11:11PM

June 17, 2018 at 11:11PM

نویسنده:Zhuanتاریخ:۲۷ خرداد ۱۳۹۷دیدگاه:بدون نظربازدید:208

@zhuanchannel
قطعا دكتر سيدمحسن رضوى از نوابغ فوق متخصص خون در ايران هستند و خدا می‌داند چقدر متخصص خون باسواد تربيت كرده است
امشب دست نوشته ازشون خوندم كه اوج قدرت قلم اين مرد را می‌رساند:

به راستی ماهیت این همه سر و صدا، بوق و کرنا، به خیابان ریختن و فریاد زدن، رقص و آواز، راه‌بندان و هزاران اتومبیل را درگیر راه‌بندانهای طولانی کردن، صرفا به خاطر گل به خودی زدن ِ بازیکنِ نگون‌بخت ِ تیم حریف است یا دلایل دیگری دارد؟

احتمالا اغلب انسان‌ها برای تخلیه‌ی فشارهای روزافزونِ روانی در زندگی خود نیازمند یک روشِ متمایز از گفتمان و درددل هستند.
سال‌هایِ مملو از جهل و خفقان، سال‌های آزار ِ جوانان، به خاطر کوتاهی آستین، یا رنگ لباس و جوراب، روزهای ِ سرگردانی در جاده‌های بی‌پلیس و عاری از گشت و تنبیه به خاطر داشتن چند کاست ِ موسیقی در خودرو، را هنوز خیلی‌ها به خاطر دارند

زمان‌هایی که ِیک دانشجو به خاطرِ حرف زدن با همکلاسی دختر، بارها محاکمه می‌شد و پرونده‌های آینده خراب‌کن را به بایگانی سرنوشتش می‌سپردند.

همیشه به یاد دارم،….؛:
زمستان ۶۳ مادرم تماس گرفت و گفت سقف ِخانه‌ی قدیمی ما زیر برف تخریب شده و من در غیاب ِ پدر مجبور بودم که اولین فرصت، خود را به کاشان برسانم.

اتوبوس‌ها عمدتا درگیر ِ آورد و برد رزمندگان بودند و ترمینال‌ها به شدت شلوغ بود. به سختی ممکن می‌شد کسی بعد از ۲ عصر بتواند بلیط گیر بیاورد.

آن روز به مسئول آزمایشگاه بافت‌شناسی مراجعه کردم و با درمیان گذاشتنِ موضوع از او خواستم اجازه بدهد بجای برنامه‌ی ۲ تا ۴ برادران، در ساعت ۱۲ یعنی وقت خواهران به گوشه‌ای از آزمایشگاه بروم و لام‌های آن درس را ببینم و زودتر به ترمینال بروم.

او که زنی فهیم و فرهیخته بود ؛ اتاق کار خود را در اختیار من گذاشت و در رابست. دقایقی نگذشته بود که صدای چند خواهر! از پشت در بلند شد و با جنجال و دادوفریاد وارد اتاق شدند و به بهانه‌ی اینکه بوی مرد در آزمایشگاه بافت‌شناسی آمده، درخواست خروج من را از اتاق خانم نواب دادند.
او که چاره نداشت و از عقوبتِ مقاومت در مقابل آن دیدگاه مطلع بود از من خواست که اتاق را ترک کنم!

با بغض و دل‌گرفتگی از دانشکده خارج شدم و خود را به اتوبوس‌های پر از مسافر رساندم و با هر بدبختی بود به کاشان رفتم.
یک هفته شبانه‌روز درگیر بنایی و ترمیم سقف‌های فروریخته بودم و شنبه‌ی بعد با دست‌های پینه بسته از چوبِ بیل و کلنگ، به دانشکده برگشتم.

نگهبان به محض ورود به من گفت که باید به دفتر نمایندگی ولایت ِ فقیه بروم و بابتِ جُرمی که مرتکب شده ام استنطاق پس بدهم.

با احتیاط در زدم و وارد اتاق ایشان شدم.چند جلد نهج‌البلاغه و مفاتیح و قرآن روی میزش بود.
داشتم خودم را معرفی می‌کردم که میان کلام آمد و پرسید نام پدرت چیست؟
– گفتم سید حسین!

-نام جدت چیست؟
– امام حسین.
و گفت:
پسر! تو از این اسم‌ها خجالت نمی‌کشی؟

می‌روی میان دخترها و لام تماشا می‌کنی؟ مگر سینماست که گروهی بروید!؟ مگر ما مرده باشیم که دختر و پسر کنار هم بنشینند.

گفتم:
ولی حاج آقا! پدرِ من دو ماهه که رفته جبهه!
مادر و خواهرانم در خانه‌ی بی‌سقف، زیر برف، مانده بودند و…
فرمود:
پسر ! تو یک دست به این میز بزن!
زدم.
– دوباره
زدم
– تند تند بزن.
زدم.
و گفت: دیدی؟
یک دست اشکالی نداشت ولی تکرارش را هم دیدی؟ شد موسیقی! غنا! گناه!

تو اول خواستی در اتاق نزدیک دختران بنشینی؛ فردا روی صندلی کنارشان و پس فردا….

و تهدید آغاز شد..اخراج…اخراج..
و التماس از من که؛ آقا، غلط کردم.. ببخشید، تکرار نمی‌شود..به بزرگی خود مرا ببخشید..و ..

دل آقا به رحم آمد و برگه سفیدی روی میز گذاشت و خواست شرحی از گناهِ مرتکبه، بنویسم و متعهد شوم که دیگر هرگز در کلاس خواهران وارد نشوم.
و چنین شد که سال ۶۹ بعد از سه ماه از دوره‌ی رزیدنتی، گزینشم نیامد تا رفتم و با خواهش و تمنا و وساطت ِ دوستان و آشنایان، برگه‌ی سیاهِ دوران دانشجویی سال۶۳ را از پرونده‌ام پاک کردم.

هر چه بود، دستگاه عقده‌ساز و کینه‌پرورِ سال‌های جهل و خشکه تقدس بود که توانست میلیون‌ها جوان معتقد را از راه، بی‌راه کند و سینه‌های سرشار از خشم و دلخوری را برای نسل بعدی به یادگار ببرد..

حالا اما فکر می‌کنم که به خیابان ریختن و راه را بستن و فریاد زدن، صرفا بخاطر ِ برد تصادفیِ تیم ایران نباید باشد.

و امیدوارم که صاحبانِ اختیار و قانون‌سازان مملکت، با نگاهی آشنا و پندآور از گذشته، دست فرزندان وطن را بفشارند و نگذارند باورهای شخصی و کینه‌توزانه، بعضی نادان و دین‌زدا، جای قانون و عقل و آزادی انسان‌ها را بگیرد.

محسن رضوی
۲۵ خرداد۹۷

باشگاه دانشجویان علوم پزشکی
@postkeshik
مجله هنرى ژوان

برچسب ها: ,

دیدگاه

دیدگاه خود را ارسال کنید