March 13, 2019 at 10:20PM

March 13, 2019 at 10:20PM

نویسنده:Zhuanتاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۷دیدگاه:بدون نظربازدید:177

@zhuanchannel
دلم برای اولين تصادف تنگ شده

سالها پیش وقتی اولین ماشین صفر کیلومتر زندگیم رو خریدم چقدر خوشحال بودم. چقدر مواظبش بودم. یه هفته ای هر چی پول برام مونده بود رو خرجش کردم، آب بندیش رو دقت کردم، روکش، زیرپایی دور فرمان، کلی از اینا خریدم انداختم روش، دقیقا یه هفته از روزی که ماشین رو از کمپانی گرفته بودم گذشته بود

قرار بود عصر راه بیفتیم بریم اردبیل از اونجام شمال، گفتم برم دانشگاه کارهام رو بکنم از راه آهن می اومدم و دو دل بودم که اول برم بازار و یه کاری که داشتم رو انجام بدم یا مستقیم برم دانشگاه، همینجوری دو دل وارد زیر گذر نصف راه شدم، جلو شلوغ بود و ترافیک، تقریبا وسط های زیرگذر ترمز کردم
جلوییم یه مینی بوس قرمز بود، یه لحظه تو آیینه نگاه کردم دیدم راننده ماشین پشت سری ام کوبید تو سرش، یه مزدا ۱۶۰۰ داغون بود، بین کوبیدن پیرمردِ راننده تو سرش و پرس شدن من بین مزدا۱۶۰۰ و مینی بوس جلویی دو ثانیه هم طول نکشید، ترمزش نگرفت کوبید تو سرش و زد به ماشین من، منم خوردم به مینی بوس!

اولین سوالم ازش این بود که بیمه داری، با حرکت سر گفت نه، آقا نوروز بود اسمش، گریه می کرد، میگفت کل زندگیم رفت، بدبختی بود برا خودش، یه میوه فروش خَیّر برا اینکه زندگی نوروز و زنش بگذره بهش سپرده بود هر روز یه بار هویج براش ببره، ولی کاش قبلش ماشین قراضه ش رو بیمه میکرد!

راه بند اومده بود، مینی بوس گفت من هیچیم نشده و رفت، من از پشت زده بودم به مینی بوس، عمونوروز هم زده بود به من، افسر اومد کشیدمون کنار، وقتی دید نوروز بیمه نداره گفت من نمی تونم کروکی بدم
به چه دردی می خورد کروکی، گفت بگیر ازش خسارتت رو، کف دست نوروز که مو نداشت، دنیا دور سرم می چرخید

به اخم گفتم چرا بدون بیمه نشستی پشت فرمون، گفت برا یه لقمه نان، چلاق می شدم، فلان می شدم… پشیمون شدم از حرفم، گفت ندارم، معلوم هم بود نداره، گفتم‌ والله منم ندارم، گفت نداشتن تو با نداشتن من خیلی فرق داره، راست میگفت.

زنگ زدم دایی بهزاد، گفت وقتی می بینی نداره ولش کن بره
من برات درست می کنم، پولی نداشتم که خودم درست کنم، مدارک نوروز رو دادم، دعا کرد، گفت خیر از این ماشین ببینی و رفت، دعاش از فحش هم بدتر بود
ماشین صفر رو اوراق کرده بود تازه دعا هم میکرد، نوروز رفت
داییم اومد ماشین رو بستیم به ماشینش رفتیم، تو راه دنیا داشت دور سر می چرخید

باورم نمی شد بلایی که سرم اومده بود، گفتم از چشمم افتاد ماشین، دایی ام گفت باشه این برا من پولشو بهت می دم
بیشتر تعارف بود تا سکته نکنم، چند روزی حالم خوب نبود، پولش جور شد دادم تعمیر کردم و ماشین درست شد، من ازش واقعا خیر دیدم، هنوز هم هست
یه مدت هم مال دایی بهزادم شد واقعا، اون رفت ولی ماشین موند، هنوزم هست.

امروز ظهر که یه وانت داربستی پیچید جلوم و ماشینم رو نابود کرد، یه لحظه داخل ماشین همه این سالها جلوی چشمم رژه رفت

از اولین تصادف تا آخرین، چقدر آدم پوستش کلفت می شه، اونقدر بلا سرش میاد که تصادف شدید ماشینش هم بلا محسوب نمی شه براش، همه این سالها از جلو چشمم گذشت، همه تصادف هام، همه کسانی که از تصادف اول تا آخر بودن و الان نیستن!

دیگه دایی بهزادی نبود که زنگ بزنم بیاد، زنگ زدیم افسر اومد، بنده خدا راننده هُل شده بود، گفتم بیمه که داری، گفت آره، بیمه ایرانه
به خودش بد و بیراه می گفت و اینکه خواسته بود نزنه به پرشیا پیچید جلو من، میگفت کاش میزدم به پرشیا، گفتم دیگه اتفاقی هست که افتاده، افسر اومد نوشت و رفت، سپر رو انداختم پشت ماشین و رفتم خونه، آدم وقتی جوان هست بچه ست، هر اتفاقی براش عجیبه، سنگینه، قشنگه… مرگ، تصادف، جشن، شادی…

از یه جایی ببعد ولی پوستت کلفت می شه
اونقدر بالا پایین می شی که دیگه مرگ، تصادف، جشن برات تکراری می شن.

مثل تصادف امروز من که تکرار تصادف بیست سال پیش با عمو نوروز بود.
تکراری که اونقدر حسرت جلوی چشمم آورد که حسرت ماشین داغون شده توش هیچ بود، حسرت روزهایی که گذشت، حسرت کسانی که بودند و دیگر نیستند، حسرت روزهای خوبم، حسرت روزهای تلخم حتی، حسرت زندگی

بیست سال پیش که عمونوروز زد ماشینم رو نابود کرد بدترین روز زندگیم بود و هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی دلم برا اون روزم تنگ بشه ولی امروز دلم تنگ اون روزا شد، برا داییم، برا شور اون روزها، برا جوانی .

آدم از یه جایی به بعد پوست کلفت میشه. برای هرچیزی جوونیتو حروم نکن.بعدش بهش میخندی

#دکتر_مرتضی_عباد
@mortezaebad
مجله هنرى ژوان

برچسب ها: ,

دیدگاه

دیدگاه خود را ارسال کنید