May 15, 2018 at 09:35PM

May 15, 2018 at 09:35PM

نویسنده:Zhuanتاریخ:۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۷دیدگاه:بدون نظربازدید:352

@zhuanchannel
آن روز صبح من برای رفتن به مدرسه حسابی دیر جنبیده بودم.وخیلی می ترسیدم که آقای هامل به خاطر این موضوع سرزنشم کند ، چون او گفته بود که میخواهد درباره ی فعل ووجه وصفی از ما امتحان بگیرد،ومن هیچ چیز درباره ی آن نمی دانستم.لحظه ای این فکر به ذهنم رسید که فرار کنم ودرکشتزارها قدم بزنم.

دیر رسیدم اما به این فکر می کردم که شاید بتوانم در حالی که هنوز کلاس ساکت نشده بدون آنکه معلم متوجه شود وارد کلاس شوم و روی صندلی خود بنشینم. ولی آن روز همه جا در سکوت فرورفته بود. از پشت پنجره همکلاسی ها یم را دیدم که سر جایشان نشسته اند و آقای هامل هم در کلاس قدم میزند و خط کش فلزی اش را هم زیر بغلش گذاشته است.

من باید در را باز میکردم ودر آن سکوت وارد کلاس می شدم. خودتان بهتر میتوانید حدس بزنیدکه من در آن موقع چقدر سرخ شده بودم و خجالت می کشیدم. ولی تعجب آور بود که آن روز آقای هامل وقتی چشمش به من افتاد ،بدون انکه خشمی در نگاهش باشد با ملایمت به من گفت :
“کوچولو جان زود سر جایت بنشین ،چیزی نمانده بود که بدون تو درس را شروع کنیم.”

من روی صندلی نشستم و همین که کمی از آن حالت ترس بیرون آمدم ،متوجه شدم که معلم ما آن کت سبز قشنگ و پیراهن خوبش را که فقط در روزهای مخصوصی می پوشید به تن کرده است.

علاوه بر آن چهره ی همکلاسی ها به صورتی غیر عادی حالت جدی و حتی غمگین به خود گرفته بود .ولی تعجب من زمانی بیشتر شد که چشمم به نیمکت های آخر کلاس افتاد. معمولاً آنها خالی می ماندند ولی آن روز روستایی ها با حالتی خیلی جدی روی آنها نشسته بودند.

همه ی آنها افسرده بودند. در حالی که من با شگفتی به این صحنه خیره شده بودم ،آقای هامل پشت میزش قرار گرفت و با همان لحن مهربان به ما گفت :

“بچه های من ،این آخرین روزی است که من به شما درس می دهم. از برلین دستور رسیده که از این به بعد مدرسه ها فقط باید به زبان آلمانی درس بدهند. امروز شما برای آخرین بار به زبان مادری خود ،یعنی زبان فرانسه درس می خوانید و من از شما خواهش می کنم که این بار خیلی با دقت گوش بدهید.”

یعنی این آخرین درس ما به زبان مادری بود؟ من که هنوز یاد نگرفته بودم خوب بنویسم و بخوانم ! یکدفعه احساس پشیمانی و شرم به من دست داد

پس او بخاطر آخرین جلسه آن لباسهای مخصوص را پوشیده بود و حالا می فهمیدم که چرا روستایی ها در قسمت آخر کلاس دور هم جمع شده اند. آمدن آنها به آنجا در واقع افسوس و پشیمانی آنها را از این موضوع نشان می دادکه قبلاٌ به خود زحمت نداده بودند تا در کلاسهای درس شرکت کنند و خواندن و نوشتن زبان مادری خودشان را یاد بگیرند. آمدن آنها نوعی سپاس گزاری و قدرشناسی از معلمی بود که چهل سال تمام در آنجا خدمت کرده بود.

آقای هامل بی درنگ در باره ی زبان مادری ما و امتیازات و زیبایی ها و فصاحت آن صحبت می کرد و می گفت که هر ملتی که زبان خود را فراموش کند، مانند فردی زندانی است که کلید زندانش گم شده باشد.

سپس او یک دستور زبان برداشت و درس را برایمان خواند

من گاهی سرم را از روی کتاب برمی داشتم و می دیدم که آقای هامل بی حرکت پشت میز خود نشسته، و به تک تک اشیاء اطراف خود چشم می دوزد، گویی می خواست همه ی آنها را برای آخرین بار تماشا کند. او چهل سال تمام درآن مدرسه کوچک و در آن اتاق درس داده بود و شاید هیچ وقت تا این حد به جزییات اطراف خودش توجه نکرده بود.

ناگهان زنگ ساعت کلیسا دوازده بار نواخت و در واقع پایان وقت کلاس را اعلام کرد. و در همان موقع صدای شیپوری در همان نزدیکی، بازگشت نیروهای اشغالی را از تمرین نظامی خبر داد. آقای هامل از پشت میزش بلند شد. رنگش پریده بود، ولی انگار قد بلندتر از همیشه به نظر می رسید.

او با صدایی غم انگیز گفت:“ دوستان من، من! من!” ولی انگار چیزی گلوی او را می فشرد. نتوانست جمله اش را تمام کند. سپس تکه ای گچ برداشت و در حالی که با تمام قدرت آن را در دستانش می فشرد با حروفی درشت بر روی تخته سیاه نوشت:

“ پایدار باد میهن ”

او همانجا پای تخته ایستاد و سرش را به دیوار تکیه داد. دیگر حرفی نزد، و فقط با حرکت دست به ما گفت: “ درس تمام است. می توانید بروید. ”

برگرفته از کتاب "داستانهای کوتاه از مشاهیر ادبی جهان "
ترجمه ی میرآقا ناصری زاده
مجله هنرى ژوان

برچسب ها: ,

دیدگاه

دیدگاه خود را ارسال کنید