May 5, 2017 at 12:07PM

May 5, 2017 at 12:07PM

نویسنده:Zhuanتاریخ:۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۶دیدگاه:بدون نظربازدید:303

@zhuanchannel
پادشاهی از وزیرخود پرسید:
بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی.

وزیرنا امید به خانه رفت .

وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟
و او حکایت بازگو کرد.
غلام خندید و گفت : ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد.
وزیر با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه میخورد؟

– غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و نزدیک بودن به خودم آفریدم. چرا دوزخ را برمیگزینید؟
– آفرین
– حالا بگو خدا چه میپوشد؟
– رازها و گناه های بندگانش را
– مرحبا

وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد
و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد
ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.

غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی.
– چه کاری ؟
– ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.

وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند
پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر ای چه حالیست تو را؟

غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست ای شاه
که وزیری را در خلعت غلام
و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.
اگر بخواهد در چشم به هم زدنی کسی را از فرش به عرش میرساند و بالعکس

پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد
مجله هنرى ژوان

برچسب ها: ,

دیدگاه

دیدگاه خود را ارسال کنید