October 17, 2018 at 10:20PM

October 17, 2018 at 10:20PM

نویسنده:Zhuanتاریخ:۲۵ مهر ۱۳۹۷دیدگاه:بدون نظربازدید:200

@zhuanchannel
پشت پنجره‌ی محل کارم همیشه نان یا اضافه‌ی برنج می‌ریزم تا پرنده‌ها بخورند.
خیلی حس خوبی دارد وقتی ده دوازده‌تا گنجشک و کفتر چاهی و یاکریم و گاهی هم مرغ مینا جمع شوند و نانِ تو را بخورند. احساس می‌کنم زندگی برکت می‌‌گیرد.
آدمیزاد است دیگر. حتی مسخره‌بازی هم جزوی از حیاتش است.

دیروز گنجشککی خر شد و پرید توی اتاق.
لامصّب فکر کنم زیادی خورده بود و هوش از سرش پریده بود. طفلی چنان ترسیده بود که تمام عقل و هوشش را از دست داده بود. محکم خودش را به در و دیوار می‌کوبید.

همان پرنده‌ای که بیرون می‌خوانَد و بی‌هیچ قید و هراسی آزادانه به هرجا می‌پرَد و حتی گاهی از زیر ماشنِ در حال حرکت خودش را بیرون می‌کشانَد، حالا با گیر افتادن توی دو متر اتاق چنان ترسیده که حتی نمی‌تواند پنجره‌ی باز را پیدا کند و بیرون برود.
هر چه هم خواستم کمکش کنم، بیشتر می‌ترسید و می‌رمید. آخرش هم بیهوش روی زمین افتاد و جان داد.

با خودم فکر کردم ما انسان‌ها هم همینیم.
تا وقتی هیچ مشکلی نیست و همه چیز آرام و بر وِفق مراد است، همه لِیدی و جنتلمن هستیم و فکرهای آنچنانی در مورد خودمان و توانایی‌هایمان داریم. اِل هستیم و بِل هستیم. من آنم که رستم بُوَد ریغماسی.

وای به روزی که شرایط کمی تغییر کند.
مثل همان گنجشک به هم می‌ریزیم.
آنقدر نابلدیم و خود را به در و دیوار می‌کوبیم که حتی پنجره‌های باز را هم نمی‌بینیم. حتی کمک‌های دیگران را نمی‌بینم و نمی‌پذیریم
و چه‌بسا، دشمنی بپنداریم و به جای اینکه دستشان را بگیریم،‌جفت‌پا تویِ سینه‌شان برویم.

ما گاهی اوقات از ترس مشکلات، قبل از مواجهه با آنها سکته می‌کنیم طوری که اصلاً فرصت و توانی برای رویارویی با آنها برایمان نمی‌ماند.

نترسید بابا. این نیز بگذرد. آدمیزاد پوست کلفت‌تر از این حرفهاست.
جام لطیف است، اما پوستِ کلفتی دارد.
دایناسورها با آن هیبتشان در تغییرات آب و هوایی از بین رفتند، اما آدمیزاد زنده ماند

در همیشه روی یک پاشنه نمی‌چرخد. تا وقتی آزاد و رها هستیم، باید یاد بگیریم در قفس زیستن را.
وقتی فارغیم باید مهارت‌های با مشکل کنار آمدن را بیاموزیم.

زندگی، مثل بازی شطرنج است؛ پر از زد و خوردهایِ هرطرفی، که اگر نقشه و برنامه و مهارت نداشته باشی، مدام کیش می‌شوی.

تنها تفاوت زندگی با شطرنج این است که هیچوقت مات ندارد. همیشه در هر شرایطی هزار راه نرفته وجود دارد که باید کشفشان کنی و شجاعتِ رفتنشان را داشته باشی.
تنها مرگ است که چاره‌ای ندارد.
هرچند، که انسان‌های امیدوار بسیاری سال‌هاست که در لابراتوارهای علمی‌شان برای شکست مرگ نیز می‌کوشند.

راستی! عجب چیزی است این آزادی. گنجشکک، برای آزادی جانش را داد.

بالای نعش بی‌جانش چنددقیقه‌ای نشستم و با صدای نخراشیده‌ام شروع کردم به زمزمه‌ی آن غزل معروف شاعر لب‌دوخته، فرخی_یزدی، که شهید آزادی شد:

آن زمان كه بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی

#دکتر_محسن_زندی
@naghdehalema
مجله هنرى ژوان

برچسب ها: ,

دیدگاه

دیدگاه خود را ارسال کنید