October 9, 2018 at 08:00PM

October 9, 2018 at 08:00PM

نویسنده:Zhuanتاریخ:۱۷ مهر ۱۳۹۷دیدگاه:بدون نظربازدید:348

@zhuanchannel
تجربه ی قشنگ یکی از بچه های کانال بود. گفتیم باهاتون اشتراک بذاریم.

سلام عزیز دل
دیشب پست جالبی گذاشتید درباره عروسی زوجهای آلمانی.

من مدت سه سال است در آلمان زندگی میکنم. در یه روستای نسبتا کوچک.
حرفاتون کاملا درست بود واقعا ساده و بی آلایش است عروسیشون. تو این
سه سال من به چشم خودم چندین بار از این صحنه‌ها دیدم هزینه شهرداری هم
چیزی حدود ۱۵۰ است.

و چونکه خودم هم تو بزرگترین رستوران روستا کار کردم دیدم که مهمونها
حدود ۱۵ تا بیست نفر بودند.

ولی جالب تر از همه داستان خودم. من تو این مدت عاشق یک دختر خانم
شدم. اون خانم هم مثل خودم در این کشور تنها بود. و خانواده‌اش در ایران
بودند و حتی مثل من فامیل نزدیک هم در اینجا نداشت. مدتی گذشت و من
بهش پیشنهاد ازدواج دادم و اون هم قبول کرد.

دوتایی گفتیم این بهترین شانس است که ما داریم و تنها هستیم پس خرج
الکی و مهمونی نداریم ساده میتونیم تو شهرداری ثبت کنیم و اون چند نفر
آشنا و دوست رو داریم می‌بریم رستورانی که خودم در اونجا کار میکنم. (
صاحب رستوران هم گفت هزینه شهرداری و خرج غذا با من) چه بهتر.
و آرام سر زندگیمون میریم و با کمک هم و با تلاش زندگیمونو تکمیل
میکنیم.

و اون خانم قبول کرد. و یه فرصت دو تا سه ماهه داشتیم تا نوبت شهرداری
برسه. تو این مدت من هم از طریق تلفن با خانواده دختر خانم آشنا شدم و
ازشون کسب اجازه گرفتم. و از مادر خودم هم (متاسفانه گدرم در قید حیات
نیست). همه چی خوب پیش می‌رفت تا اینکه دو یا سه هفته به تاریخ مشخص
مانده بود که خود دختر و خانواده‌اش بهانه گرفتند که نخیر باید تو تالار
برگزار بشه و این مقدار طلا و…

چیزی که از عهده من خارج بود. و من قادر به انجام آن نبودم. متاسفانه خیلی
ساده قرار ازدواج ما بهم خورد.

چند دلیل یکی که خود خانوادها واقعا سنگ گرانی می‌کنند در زندگی جوانان.
دوم خود افراد قدرت تصمیم گرفتن ندارند و اجازه ميدند دیگران تصمیم
بگیره.
آخری که از همه بدتر است چشم و هم چشمی است که حاضر هستند زندگی
خودشونو نابود کنند تا از فلان کس کمتر نباشند.
و هیچ ربطی هم به غرب آمدن ندارد این ذهنیت هنوز داخل مغزشان است. و
نسل‌ها باید بگذره و در غرب زندگی کنند تا ذهنیت پاک بشه که زندگی خودت
مال خودت است و اجازه نده هیچ کس دخالت کند.

الان حدود یک سال از اون ماجرا میگذره. اوایل خیلی ضربه به من زد حتی
برای اولین بار افسردگی را به شکل بد تجربه کردم. که تا قبل از اون
نمیدونستم افسردگی چیه.

چند ماهی گذشت و خوشبختانه با یک خانم آلمانی آشنا شدم. هیچ کدوممون هم
قصد ازدواج نداشتیم. تا اینکه سه ماه پیش من نامه برام اومد که باید از کشور
خارج بشم. یا به زور خارج می‌کنند. من هم خیلی ناراحت بودم و دستم به
هیچ جا بند نبود. داشتم با اون دختر خانم آلمانی حرف میزدم که دیگه یه
کاری کردم که واقعا نمیتونم برگردم ایران برام مشکل پیش میاد شاید پیش
خواهرم تو نروژ رفتم یا پیش برادرم تو سوئد. اونجا یه مدتی غیر قانونی کار
میکنم و میرم آمریکا یا کانادا. واقعا افسرده بودم و ناراحت. تا اینکه دختر
خانم آلمانی گفت بیا با من ازدواج کن و اینجا بمون خودم تعجب کردم و گفتم
داری شوخی میکنی.

گفت فرا بیا بریم شهرداری و فرمانداری تا ثبت کنیم. من از تو خوشم اومده
دوست ندارم از دستت بدم چه فرقی میکنه زودتر ازدواج میکنیم و کمی
بیشتر تلاش میکنیم زندگی رو میسازیم.

هیچی ما رفتیم و بعد یک هفته کل کارها تموم شد.کل مهمونای ما هم ۸ نفر
شد و کل خرج من یک حلقه ۲۰۰ یورویی و کرایه لباس و رستوران هم که
پول ندادیم. کلا چیزی حدود ۴۵۰تا ۵۰۰ یورو

استقلال فردی مهمه و نذارید کسی واسه آینده شما تصمیم بگیره. خوشبختانه
هفته پیش اقامت من هم آمد و همه چیم جور شد خدارو شکر.

ببخشید تو رو خدا طولانی بود ولی به موضوع می‌خورد دلم پر بود باید یه
جایی خالی میکردم.
پ.ن:
زندگی رو ساده بگیرید. خودتونم میدونید که ۵۰ تا ۱۰۰میلیون دست کم خرج
عروسی تون میکنید شب میان شام میخورن میرن خونه پشتتون سه متر
طومار حرف درمیارن . ساده زندگی کنید. پدر مادرها هم لطف کنید بذارید
بچه ها خودشون تصمیم بگیرن. یه جشن ساده کفایته
مجله هنرى ژوان

برچسب ها: ,

دیدگاه

دیدگاه خود را ارسال کنید