مجله هنری ژوان: ارسال متن

ارسال متن

در صورت تمایل اسمتون رو انتهای متن ذکر کنید
و از دوستاتون بخواین به این صفحه بیان و بهتون رای بدن

  •  

ارسال های شما

هی رفیق کجایی نبودنت را چه کنم وقتی نیستی وقتی حرف از رفتن میزنی رفیق بدونت کم می اورم

 

میگویند عشق آدم را بزرگ میکند
همین ماه راببین
تصویر خورشید است
مثل عاشق که تصویر معشوق است
ماه محبوب تر است یا خورشید؟
ماه بیشتر دیوانه دارد یا خورشید؟
ماه زیبا تر است یا خورشید؟
ماه بزرگ شد چون خورشیدی که چشم همه را میزد
چشمش را نزد و تاهمیشه به خورشید خیره ماند…
#فاطمه_میرزائی

 

بپرد يا نپرد
موشكافانه عمق را نگاه ميكرد
حسي تمام وجودش را در بر گرفته
به گمانم ترس است
نه راه پس دارد و پيش
تحمل اين سر در گمي را هم بيشتر از اين ندارد
از اين سر در گمي ها كلافه است
درمانده است
اينسوي دره جبر است و آرامش
انسو آزادي و تنش
چه دو راهي گمراه كننده اي
شايد انتخاب پريدن به اعماق دره برايش سادهترين راه باشد

 

كوچولوى تنها…
گاهي اوقات حال دوستامون دوستاي صميميو عزيزمون به هم ميريزه . همش ميخوان تنها باشن . ما به هر دري ميزنيم تا خوب بشن . شوخي ، خنده ، صحبت كردن، دوا كردن ، اما وقتي به جايي نميرسيم احساس پوچي ميكنيم .با خودت مي گي چرا دوستم پكره اما نه با من حرف ميزنه نه حتي ميفهمم كه چشه . به هر فكري ميوفتي كه بفهمي چشه حتي جستجو در گوگل… آره جستجو كردم كه دوستم چشه؟
اما اون هم نتونست جواب بده . پس به چه دردي ميخوره؟
اي كاش بتونم بفهمم . اگه نه پس به چه دردي مي خورم؟ معناي دوست بودن چيه؟ اينه كه تنهاش نزاري محرم رازش باشي مرهم درداش . همين؟
نه معناي دوستي بيشتر از ايناست . وقتي خوشحال بايد خوشحال باشي وقتي ناراحته ناراحت. بازم همين؟
نه به نظرم معناي دوستي بايد فرا تر از اينا باشه . شايد هيچوقت نشه به طور كامل دوستيو معني كرد.
اما يك كارو به طور قطع ميتوني انجام بدي .
شايد بهت نگه چشه و تو رنج بكشي و احساس كنى ديگه باهات راحت نيست.
اما هيچوقت اجازه نداري بزارى تنهايى با مشكلاتش روبرو شه …

 

زمان که میگذره تازه میفهمی، اون قسمت های زندگی که شدیدا نیاز داری بفهمی، نمیفهمی!
به نقطه ای میرسی که دیگه اهلِ لاکچری های زندگی نباشی..
جایی که بارون بباره اون هم یهویی، آدم خاصِ تو بیاد و دستتو بگیره و راه بیفتین توی خیابونا و تصمیم بگیرین چتر نَبَرین..
ساعت ها  از پشت تلفن با هم حرف بزنین و دورِ دنیارو ۳ بار بچرخین و خیلی چیز ها توی ذهنتون رژه بره..مثلآً :
با اون همه فاصله چشماتونو ببندین و برین کنار دریا، کنار آتیش زیر نور ماه بشینین، و صدای جزجز و موج های دریا بشه آهنگِ عشق شب هاتون و بی اراده سکوت کنین..
واردِ زندگیت بشه و با چوب دستیش همه ی زندگی رو جادو کنه و همه ی اونارو زیر بالشت قایم کنی و با یه لبخند بخوابی…
بی هوا زنگ بزنه و بگه فلانی جان ، آماده باش که باید توی کوچه های شهر گم بشیم و توی کثیف ترین ساندویچی شهر هات داگ بخوریم و اونقدر بخندیم که وسطِ خیابون روی زمین بشینی و نگرانِ نگاه های عاقل اندر سفیه مردم نباشی
به جایی میرسی آرزوت خوابیدن توی بغل کسی باشه که مثل تو دنیارو رنگی کنه و شب ها مرزِ عشق رو کشیده تر کنه..ساعت ها به غر زدنات گوش بده و درکت کنه و بعدش جلوی مجسمه های متحرک شهر تورو ببوسه..
وقتی زندگیت پر شه از درد، صداش مسکّن روح تو باشه و برای خندوندنِ تو دلقک بشه و خوشمزه ادای تورو دربیاره و مغزش رو برای این همه تنوع آروم ببوسی..
از همه ی تظاهر ها،سیکس پک ها،پروتز ها و عملی ها به بلندترین اتاقک چرخ وفلک ِ شهر بازی فرار کنین و به ریشِ همه ی نفهم ها بخندین..
به جایی میرسی که از وحشت تنهایی تو کمد دیواریِ زشتِ آدم ها،سر روی سینش بذاری و تنها پناه تو چشمای اون آدمِ خاص باشه ، وقتی که حواسش به تو نیست..
 زمان که میگذره میفهمی آدمِ خاصِ زندگیتو دو دستی بچسبی و.. کوله پشتیتو برداری و بلندترین اتوبانِ دنیارو انتخاب کنی..
این آدمارو زودتر بشناسین آخه زمان خیلی زود میگذره…
#آیسان_ناصری

 

پدر تنها کسی است که می توان دوستت دارم هایش را از نگاهش حس کرد
#تینا_مدیری

 

نه اینکه از تو دلگیر باشم، نه
حتی شکایتی هم نمیکنم.
تو از همان ابتدا خواستنی بودی و این تقصیر تو نیست… خودت میگفتی نظر کرده ام
نه اینکه راحت دل داده باشم، نه
من که اهل دلدادگی نبودم
نمیدانم، نمیدانم چه اتفاقی افتاد که سالهاست اینچنین خود را پیدا نمیکنم.ای کاش حداقل مرا پس دهی
مهسا کشاورز

 

میگویند عشق آدم را بزرگ میکند
همین ماه راببین
تصویر خورشید است
مثل عاشق که تصویر معشوق است
ماه محبوب تر است یا خورشید؟
ماه بیشتر دیوانه دارد یا خورشید؟
ماه زیبا تر است یا خورشید؟
ماه بزرگ شد چون خورشیدی که چشم همه را میزد
چشمش را نزد و تاهمیشه به خورشید خیره ماند…
#فاطمه_میرزائی

 

ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﻦ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺮﺩﻩ ﺭﯾﺰﻩ ﻫﺎﯼ ﮐﻠﻤﺎﺗﻨﺪ
ﮐﻪ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺳﭙﯿﺪﯼ ﭘﺎﺷﯿﺪﻩ ﺍﻡ
ﺑﻠﮑﻪ ﺗﻮ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺒﻮﺗﺮِ ﺟَﻠﺪﯼ ﺑﺎﺷﯽ
ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯾﺖ
ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭ ﺑﺎﺷﻢ
که ﻫﻨﻮﺯ
ﺩﺭ ﻫﻮﺍﯼ ﺷﻌﺮ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ . . .
#ایرج_گیلاسی_سقز

 

پيری چگونه است؟
آدم وقتی جوان است به پيری جور ديگری فکر ميکند. فکر میکند پيری يک حالت عجيب و غريبی است که به اندازه صدها کيلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتی به آن می رسد میبيند هنوز همان دخترک پانزده ساله است که موهايش سفيد شده، دور چشمهايش چين افتاده، پاهايش ضعف میرود و ديگر نمی تواند پله ها را سه تا يکی کند. و از همه بدتر بار خاطره هاست که روی دوش آدم سنگينی میکند

ناهيد طباطبايی | چهل سالگی

 

فرقی نمیکنه که تقدیر
برای ما چی رو رقم زد
خوشبخته مردی که کنارت
برای چن لحظه قدم زد …//
ب_انصار

 

مالک تمام دنیا هستم
وقتی تمام تو مال من باشد

مرضیه باصری سلمانی

 

تو ندانستى كه من هر روز
در انتهاى آن كوچه لعنتى
منتظر ديدن روى ماهت هستم!
چرا ميدانستى
اما نيامدى…
شدى شايد اين جمعه بيايد من
كه غروبش دلگير تر از هر از جمعه ديگر بود
كه دل به تنگ مى آمد
نفس بالا نمى آمد
روياى شيرين من
چند جمعه به سر كنم؟!
يا بايد همانند شهريار گويم كه
آمدى جانم به قربانت
جانم به قربانت ولى حالا چرا!
Mndpouran

 

چیزی نگو!
آنچه امروز آزارت می دهد، روزی دلتنگت میکند.
غژ غژ صندلی پدر،
زنگ صدای تو وقتی داد می زنی،
خس خس سینه ام وقتی گریه می کنم…

سید محمد مرکبیان

 

شب ها میان هیاهوی آتش ها
چنان می گریم که انگار این منم
که آتش میزنند…
آن روز کجا می رفت؟
که آنگونه تند می رفت؟
هنوز می گریم و می سوزم
آن روز می خندیدم و می زیستم
چه کسی می دانست که آشیانهٔ پروازها
هر شب میان هیاهوی آتش ها
چنان می سوخت که انگار منم
حال چند روزیست که هیاهوها…
خواب چند پادشاه می بینند
و سکوت اختیار کرده اند…
اما دیگر نه پرواز ها آشیانه دارند
و دیگر نه من، آرامش

#پریماه_توکلی

 

اگر خدا رو مثل یک مهندس در نظر بگیریم که همه مخلوقات من جمله ما رو در شکل های گوناگون ساخته و برنامه ریزی کرده . باید درک کنیم که هر عملی که ما انجام میدیم در عین حالی که شاید برای خودمون پیچیده به نظر میاد برای اون چون از تک تک ویژگی های ما و محیط ما خبر داره پیچیده نیست. و اون به این ترتیب از تک تک تعامل های ما از تک تک عملکرد ها و بی عملی های ما در طول تاریخ خبر داره. در نتیجه هیچ چیز براش شگفت انگیز نیست.
با این وجود ما سیستم های خودکاری هستیم و مجبور به عمل . این یعنی از یک طرف ما هیچ عملکردی برخلاف اون چه او از قبل می داند نداریم و این یعنی جبر . از یک سمت ما فکر میکنیم و انتخاب میکنیم .این یعنی اختیار .
اینجور میشه که ما در حالی که در سطح خودمون موجودات مختاریم در‌سطوح خدایی کاملا خلع سلاح و تحت جبریم و این جبر رو کسی جز خدا به تمامیت درک نمی کنه.
و اینجور زندگی تا انتهای تاریخ برای خدا مشخص ه و برای ما مثلا تحت اختیار خودمون هست.
این چیزی از وظیفه ما کم نمیکنه . دانستن اینکه شخص دیگری از تمام عملکرد ما خبر داره باعث نمیشه که ما از توهم اختیارمون به خوبی استفاده نکنیم و زحمتی نکشیم !
این حقیقت جهانی هست که ما در اون زندگی میکنیم!

ز ت

 

زمان در گذر است و من همچنان در حسرت لحظه ها می مانم، چه می شود اگر بشود زمان را در درون لحظه ها کشت!! چه می شود اگر بشود برای با تو بودن ترافیک خیابان دوستداشتنی ترین خلقت انسانی باشد…..
K.A

 

Shiva Mzh:
من برای او میمیرم…….
اتفاقا اوهم‌برایم میمیرد…..
اما از خنده..
چقدر خنده به لبهایش می آید….
مثل ماتم که گاه و بی گاه به زندگی‌من‌می آید….
مثل ماتم که مرا به بند اسارتت میکشاند….
ولی حماقت شیرینی است….
ماتم را حتی به قیمت خنده هایت دوست دارم……..
#شیوا_م

 

سلام.
كانال https://telegram.me/yazdhavades مربوط به مديريت بحران هست
كارش اطلاع رساني و آموزش به مردم هست در زمينه نجات جانشان در زمان بحران
لطفا آنرا در كانالتان معرفي نماييد.
تبليغات نيست، كار عام المنفعه هست
باتشكر

 

شاید باورش برای تو سخت باشد
شاید اصلا این مزخرفات را باور نکنی
ولی من هرروز…
ولی من هرشب…
هر دقیقه…هر ثانیه
با نبودنت حرف می زنم
با بخار های روی شیشه نفس می کشم فقط
برای تو…فقط برای دیدن اشک های روبه ی من
که با نوشتن اسم تو جاری می شوند…
من با کبوتر لانه کرده روی شاخه ی درخت کاجم حرف می زنم
نمی دانی چه خبر هایی برایم می آورد
خبر های خوشی که یک روز باید از زبان خودت
می شنیدم ولی حالا….
از این مزخرفات بیهوده سال ها گذشته
و از آن کبوتر فقط یک لانه و از آن اشک ها فقط یک شیشه
و از آن نبودن ها فقط یک من باقی ماند
منی که هنوز با یک بغض پنهان و با همین مزخرفات
برایت دلتنگ می شوم
#حانیه_محمدی

 

امروز روز دختره شاید امروز روز خوبی باشه برای گفتن درد دل هایی که توی یک سال تو دل یکی از همین دختر های جامعه جمع شده
توی کل سال همین یه روز همه یادشون میفته و لطف میکنن تبریکاتشون رو سرازیر میکنن به سمت این قشر از جامعه که تا روز قبل با الفاظی چون بوق و بوق و بوق توسط قشر مقابل خوانده میشدن یه گروه هم که هنوز فکر میکنن اگه تو کوچه و خیابون وقتی از جلوشون رد میشی چیزی نگن امتیاز اون مرحله رو از دست میدن و به غول مرحله ی آخر نمیرسن
البته در بیشتر این موارد خود ما بودیم که اجازه ی این کار ها رو دادیم گروهی از ما باعث سوختن خشک و تر با هم شدن همونایی که به ازای ۴دست لباس و یه قلیون و یه ماشین شاسی بلند صفت آهن پرست رو برامون درست کردند و یا عده ای با قیافه ها و لباس پوشیدن های عجیب وغریب صفت های نا مناسب دیگه ای رو برامون درست کردن توی همین چند روز اخیر چیزی به چشم دیدم که متاسف شدم از دختر بودنم قیافه های کپی شده که ای کاش قیافه ی یک آدم درست و حسابی بود نه یک…
دخترای عزیز وطنم خواهرای من بیاین به خودمون بیایم عوض کنیم این طرز نگاه جنس مخالف رو جدا از دین و سیاست و مذهب دختر بودن حرمت داره ما تربیت کننده های نسل های آینده ی این دنیاییم دختر بودن اول راه این وظیفه ی سنگینه ما در مقابل نسل آینده بیشترین مسئولیت رو داریم

 برادرای من گروه زیادی از ما هنوزم ماشین داشتن یا نداشتن مردمون دقت کنیییید مرد برامون مهم نیست این که تو رستوران های لاکچری غذا بخوریم برامون مهم نیست ما قلیون نمیکشیم پا به پای شما سیگار نمیکشیم با رفیقاتون دست نمیدیم جلوشون بلند بلند نمی خندیم و جلوی خودتون به اون به اصطلاح رفیقتون نخ نمیدیم ما منتظر سوپرایزای آنچنانی نیستیم کادوهای آنچنانی نمیخوایم و در عوض همه ی این ها به خیلی از خواسته هاتون تن نمیدیم ولی در عوضش یه مرد میخوایم کسی که حسمون رو بفهمه بهانه ی از سر دلتنگیمون رو به جون بخره مردونه پامون بمونه با یه قطره اشکمون دنیا رو بهم بریزه با یه خندمون دنیا رو به پامون بریزه لحظه به لحظه حواسش پی ما باشه غیرت داشته باشه دستش تو دست ما نباشه چشمش دنبال یکی دیگه دنیاش باشیم و دنیامون باشه ما با یه شاخه گل با دو ساعت کنار مردمون بودن دنیا رو مال خودمون میکنیم همه ی ما رو با یک دید نگاه نکنید بی انصافانه همه ی ما رو با یک نگاه قضاوت نکنید هر لحظه که توی کوچه و خیابون خواستین ما رو قضاوت کنید به جای ما خواهر خودتون رو تصور کنید و بعد قضاوت کنید و یا حرفتون رو بزنید کمترین انتظار ما امنیت از طرف شماست در همه جای این مملکت در تاکسی اتوبوس مترو کوچه و خیابون به عنوان یک هموطن یک انسان
 

 

گره روسری را بر پیشانی ام محکم کردم این سومین بار در این هفته است … سردرد هایی که گویا برایشان میزبان بدی نیستم، منتظر اندک بهانه اند تا به سراغم بیایند و خبری ازم بگیرند کافیست کمی خسته شوم،گرسنه شوم یا اینکه دلتنگ تو سردرد ها همیشه حاضرند تا به من سر بزنند.
شاید یک فنجان چای برایم بد نباشد ،چای را می ریزم و به انتظار خنک شدنش مینشنیم موج خاطرات به سراغم می آیند و مرا به دوران کودکی ام میبرند زمانی که دوم دبستان بودم و معلم دست بر پیشانی اش نهاده بود و ملتمسانه میگفت بچه ها آرامتر… سرم درد میکند!
و من و بغل دستی ام شکیلا با چشمانی گرد شده به یک دیگر نگاه کردیم و گفتیم مگر چیزی به سرش خورده است!!!
چند سال گذشت و من فهمیدم لازم نیست کسی چیزی به سرش بخورد تا سردرد بگیرد همانگونه که می پنداشتم شکستن مخصوص شیشه است اما روز ها گذشتند و فهمیدم دل نیز میشکند ، غصه ها را درک کردیم ، با بازی روزگار آشنا شدیم، با دغدغه هایی بزرگتر از جا گذاشتن عروسکمان در کوپه قطار رو به رو شدیم …
بزرگ شدیم ، روحمان هم بزرگ شد و من این بزرگی روح را ستایش می کنم روح که بزرگ تر شود درد ها را کمتر حس میکنیم ، بیشتر صبر میکنیم و کمتر شکوه و این خوب است خیلی خوب!
راستی چای ام کمی زیاد خنک شد بهتر است بگویم یخ کرد، مهم نیست عوضش میکنم… گرچه دیگر به چای احتیاجی نیست سردرد هایم مرا ترک کردند یا شاید من فراموشش کردم…
نمیدانم شاید بزرگی روح همین باشد
دختر تیر ماه

 

فكرشو بكن كه يه روز بعد از ظهر بهم زنگ ميزني و من خسته و نا اميد دارم از دانشگاه برميگردم و تو گلوم بغضه. بهم ميگي ساغر چته؟ منم الكي ميخندم و ميگم هيچي تو باشي خوبم، ميگي باشه منم الان كار دارم و قطع ميكني، منم به صفحه گوشيم زل مي زنم و ميگم بيا! اينم اوني كه فكر ميكني عاشقته… پياده ميام تا جايي كه تاكسي بگيرم و بيام سمت خونه… راننده تاكسي حي حرف مي زنه و منم دلم گرفته زل ميزنم به ماشينا… نزديك خونه كه ميشم از دور يه ماشين شبيه ماشينت ميبينم كنجكاو ميشم با دقت نگاه ميكنم به پلاكش و مطمئن ميشم كه خودتي… با تاكسي كنار ماشينت پياده ميشم و سوار ماشينت ميشم. ميخندي و ميگي ا كي رسيدي؟ ميگم تو كه كار داشتي اينجا چيكار ميكني؟! ميخندي و ميگي حالا كه اينجام به جاي سوال پرسيدن برو يه لباس گرم راحتي بردار كه ميخوام يه شبه ببرمت شمال ميدونم دلت براي دريا تنگ شده… بهت ميگم شوخي ميكني؟ ميگي ديوونه اي حالا وقت شوخيه؟؟ از خوشحالي دستامو ميزنم بهم و بغلت ميكنم و بوست ميكنم بعد از ذوقم ميدووم سمت خونه و ميرم تو اتاقم… انقدر ذوق زدم كه نميدونم چي بردارم همه لباسامو ميريزم وسط اتاق و ميشينم بينشون و با لبخند ميرم توي فكر، كه همه روزايي كه واسم رويا بوده شده واقعيت زندگيم. انقدر ميرم تو فكر كه اصلا نميفهمم چقدر زمان گذشته تا ميبينيم گوشيم زنگ ميخوره… ميگي ساغر كجايي رفتي يه لباس برداري!! ميگم اومدم اومدم و گوشيو بوس ميكنم و يه لباسارو بي فكر همين جور دستم ميگيرم و ميام بيرون كه بهترين لحظه هاي زندگيمو كنارت حس كنم…

 

همه میگویند دختر است دیگر،هزار چیز که نمیفهمد و یا دیر میفهمد را بهانه میکنند تا دستش بیاندازند.ولی کمتر کسی میداند او دختر است چون نیازی نیست خیلی چیز ها را بفهمد چون درک او از دنیای اطرافش صورتی تر از آن چیزیست که ما با چشمان سیاه و سفیدمان میبینیم.

عماد محمدی.س
روز دختر مبارک

 

کاش گوگل یه سرویسی راه اندازی کنه که بشه باهاش بعضی احساسات و ترجمه کرد …احساسات دیگران…نگاه هاشون….سکوت شون… لبخندشون… حتی گاهی وقتا حس خودمون و ….! حس های مبهم خودمون… که بشه fake از orginal تشخیص داد… ازش مطمئن شد….آخه این روزا نمیشه به چشم ها هم اعتماد کرد…اسمشم میذاشت مثلاً..feeling translate اون موقع تکلیف خیلی چیزا خیلی آدما روشن می شد…اون وقت بود که بعضی آدم ها میفهمیدن که همیشه سکوت نشانه رضایت نیست…بعضی وقتا نارضایتی عمیقه…گاهی اوقات ناامیدی شدیده….ی وقتایی اعتراض، بغض فروخورده… و تو بعضی شرایط میشه فریاد نفس گیر….خلاصه که تو جمله باید ترجمه اش کرد…

 

بانو
بانوی مهربانم سلام
بانوی مهربان بگذار اینگونه برایت بنویسم
بانو تو میدانی وقتی میگویند انسان از اب و خاک و اتش افریده شده است جز بدن چیزی نیست
و تو خوب میدانی همه همه انسانیت ادم ها به روح که من میگویم نگاه خداوند مهربان است به ان است چیزی نیست
و من خوب تر میدانم این را که بدن و روح بدون عشق هیچ است
و ان عشق از برای معشوقه ای همچون بانوی من باشد که انسان این و ان جهان برایش هیچ است
فقط باشد در کنار معشوقعه اش همین برایش همه است
بانوی خوبم
بانوی مهربانم
معشوقعه ام
به شما عشق میورزم
و شما را عاشقانه دوست می دارم بانوی من
بانو تو را دوست میدارم
بانو تو را عاشقانه دوست میدارم
و زنده میمانم
”عدل”

 

تکرار می شوم
هر لحظه با منی
یا من خودِ تو اَم
یا تو خودِ منی
با هر غزل در این
بغض قفس تویی
با هر قدم تویی
با هر نفس تویی … .
#محمد_اعظمی

 

زمانی کلمه *دختر* را به خودت نسبت بده که
بتوانی در عمق فریاد، لبخند بزنی…
بتوانی اشک هایت را در پیراهن تنهایی ات بریزی..
قوی بودن را بلد باشی و یاد بدهی…
بتوانی نت به نت زندگی را بسازی و بخوانی…
زمانی دختر میشوی که ناز و نیازت برای یک نفر باشد..
میبینی؟
دختر بودن ساده نیست..
زهراسادات رحیم حسینی

 

زمانی کلمه *دختر* را به خودت نسبت بده که
بتوانی در عمق فریاد، لبخند بزنی…
بتوانی اشک هایت را در پیراهن تنهایی ات بریزی..
قوی بودن را بلد باشی و یاد بدهی…
بتوانی نت به نت زندگی را بسازی و بخوانی…
زمانی دختر میشوی که ناز و نیازت برای یک نفر باشد..
میبینی؟
دختر بودن ساده نیست..
زهرارحیم حسینی

 

اون کسی رو که دوست داری هر چند وقت یکبار بهش یاد آوری کن ، تا فراموش نکنه قلبت براش می تپه ، و این یک یاد آوریست . (شکسپیر)

 

در ایران من مردان به آگاهی دختران اهمیت نمی دهند.
در کشور من مردان بجای وجود دختر، به ظاهر او توجه می کنند..
دو روز است که در اینستا و تلگرام مدام روز دختر را به من تبریک می گویند اما چگونه؟؟؟
روز پاشنه بلند ها، روز پاستیل رنگارنگ دوست ها، روز لباس های کوتاه رنگی مبارک…
واقعا دختر در چهار تا لاک و لباس رنگی خلاصه می شود؟؟؟
دختران ایران من به همین ها قانعند..چرا؟؟
ترس از تنهایی…
چون
ارزش گذاری مردان سرزمینم
بر حسب ظاهر دختر است..
“به یک منشی خانوم با روابط اجتماعی بالا و ظاهر خوب نیازمندیم “دختران ایران من، اگر
بخواهند مستقل باشند، اگر نخواهند ازدواج کنند در مورد زندگی آن ها به عنوان یک انسان که حق انتخاب دارد واژه ی #ترشی به کار می رود.
دختران ایران را
بر حسب وزن و پوست و رنگ و قد و سایز اعضای بدن و..
ارزش گذاری می کنند! ..
دختران من دخترانی هستند که
اگر عاشق شوند،
اگر کسی را دوست داشته باشند
و به سمت او بروند متهم به فاحشه بودن می شوند…
کشور من امنیت ندارد،
عدم امنیت
و خودخواهی مردان کشورم
باعث شده که
اگر تنها بخواهم سفری داشته باشم پدر و مادرم با دعا و قرآن و نذر مرا راهی سفر کنند…
دختران ایران
روز ترس از تنهایی
روز ترجیح رژ قرمز به کتاب
روز پناه بردن به آینه
روز ترس از اسید
روز چارتا غذا یاد بگیر پس فردا شوهرت نزنه تو سرت
روز شوهرت بدم خیالم راحت میشه
روز حق نداشتن به استادیوم رفتن
روز چرا من نه؟ چون تو دختری
مبارک….
#نداعطایی

 

Matin Zarepur:
گاهی با خود می گویم کاش هنوز هم مثل کودکی هایم فکر می کردم تا همچون خواهرزاده ی خردسالم باغچه ی کوچک خانه مان را باغی پر از فلفل و آلو بخوانم!
و آزادانه در سایه بنشینم و با خود بگویم کاش خورشید نمی تابید و فقط باد می وزید😍
بدون هیچ دغدغه ای که اگر خورشید نتابد چه می شود و اگر تنها باد بوزد چه…
یا تنها مرگ مادربزرگم را همچون او، رهسپردن به سوی خدا درمی یافتم نه مرگ و جدایی روح از تن…
صدای کودکانه اش را دوست دارم وقتی از جلوی خانه ی مادربزرگم می گذرد و آه می کشد!
گاهی در میان کودکی هایش کودکی هایم را پیدا می کنم، افسوس که دیری نمی پاید و در پس بزرگسالی هایم به فراموشی سپرده می شود…
#تخیلات کودک درونم
متین

 

خاطراتت مانند گذشته در فکرم باقی نمانده است
عشق دیرینه من و تو پایان یافت در فصل تاریکی و غم این سال
نوشته هایم پاک شد از ورق های قدیمی ای که عمرم را سپری کرد
دیگر اشکی در چشمم نیست چون فکر میکنم با رفتنت تمام اقیانوس هاهم خشک شدند,از دلتنگی دوری تو
دل صاف و ساده ام همچو آیینه ای که با ضربه کوچک سنگ تو شکست
بعد از رفتن تو دیگر عقربه های ساعت حرکت نمیکردند
روزها همیشه برایم شب بود
اما شب های تو برایت مانند روز روشن بود
گاهی آنقدر به آسمان خیره میشوم که یادم میرود در چه دنیایی سیر میکنم
بیا و کمی غیرتی شو و بگو که تو کل دنیا حتی اگه چیزی بهتر از من هم وجود دارد فقط و فقط باید به من نگاه کنی…
به خورشید حسودی ام میشود که سال هاوقرن ها میگذرد ولی او هنوز پای عشقش با ماه نشسته است
آنها هیچوقت از هم جدا نشدند، همیشه با هم هستند، و نمیتوانند با یکدیگر نباشند
کار دنیا بدون این دو به پایان میرسد…
تو چطور؟!
تو به چه کسی حسودی میکنی؟!
#mahsa

 

آدم های در مرور زمان بی ارزش می شوند
آن ها کسانی هستند که روزی رازهایت را می شنیدند و میخندیدند و حالا به درد هایت می خندند….
آدم هایه بی ارزش زندگیتان را فراموش کنید 😊
#ساجده

 

حال من خوب است اما
باور تو را کم دارد
بس که ناخوش بودم پیش از تو
می دانم!
باید چیزهایی را عوض کنم
حال من ناخوش است اما
تو باور نکن!

مهر فروتن

 

آفتاب گردان عاشق است
هر روز با طلوع آفتاب قد علم میکند
و زندگی را آغاز
و با غروبش سر رو به زمین می افکند
اما به امید طلوع دوباره، پژمرده نمیشود
امان از روزی که پژمرده شود…

#خودنوشته های یک ناشناس

 

Fahime Mahmodi:
خودم هم خودم را یاد تو می اندازم!
اینجوری اش راندیده بودیم.چشمهایم،دستهایم،شانه هایم و حتی خنده هایم…
خودم هم بوی تورا میدهم ،دیشب که دلم برایت تنگ شد خودم را بغل کردم ،به حرفهایش گوش دادم،اشک هایش را پاک کردم و از همان خنده ها که دل ادم را قرص میکند تحویلش دادم ، قول دادم امروز بلیت بگیرم دونفری برویم سینما ،اما وسط فیلم انقد حرف زد که نفهمیدم اصلا چه فیلمی رفتیم،از تو یاد گرفته،بیخ گوش من پچ پچ میکند اما وقتی وقتش دریغ از یه کلمه …
بعد از سینما برایش بستنی قیفی خریدم و بردمش کتابفروشی ،میدانستم کتابهارا که ببیند دیگر کار تمام است…
حالش خیلی بهتر شده ،فهمیدم باید هوایش رابیشتر داشته باشم تا هوای تورا نکند …

 

همیشه از اینکه در دید باشم نفرت داشتم؛ دوست داشتم سرم به کار خودم و دوست داشتنی هایم باشد. قابلیت لست سین ریسنتلی تلگرام را میدیدم، میخواستم استفاده کنم اما دلم نمی آمد از تو بی خبر بمانم. بالاخره فهمیدم میشود در این قابلیت تلگرام استثنا هم قائل شد. تو استثنای من بودی، مستثتی از همه کس و همه چیز. می آمدم و آخرین آنلاینت را میدیم و با روند زندگی گذشته ات؛ از برنامه روزانه ات، از حال و احوالت آگاه میشدم. توی تلگرام بودم؛ مثل هزاران ساعت و دقیقه گذشته ذل زده بودم به صفحه چت با تو و هی با انگشتانم روی صفحه کلید برای نوشتن و ننوشتن استخاره میکردم. یک لحظه لست سینت برایم شد ریسنتلی. به همین سادگی. تازه فهمیدم استثنا که هیچ، حتی برایت وجود خارجی هم نداشتم.

#شکوفه_داودی

 

همیشه از اینکه در دید باشم نفرت داشتم؛ دوست داشتم سرم به کار خودم و دوست داشتنی هایم باشد. قابلیت لست سین ریسنتلی تلگرام را میدیدم، میخواستم استفاده کنم اما دلم نمی آمد از تو بی خبر بمانم. بالاخره فهمیدم میشود در این قابلیت تلگرام استثنا هم قائل شد. تو استثنای من بودی، مستثتی از همه کس و همه چیز. می آمدم و آخرین آنلاینت را میدیم و با روند زندگی گذشته ات؛ از برنامه روزانه ات، از حال و احوالت آگاه میشدم. توی تلگرام بودم؛ مثل هزاران ساعت و دقیقه گذشته ذل زده بودم به صفحه چت با تو و هی با انگشتانم روی صفحه کلید برای نوشتن و ننوشتن استخاره میکردم. یک لحظه لست سینت برایم شد ریسنتلی. به همین سادگی. تازه فهمیدم استثنا که هیچ، حتی برایت وجود خارجی هم نداشتم.

#شکوفه_داودی

 

همیشه ميگفت دوستت دارم،
انگار که تکه کلامش بود و من هم گذرا ميگفتم منم همین طور عزیزم …
از همان مکالمات زناشویی،از همان هايي که مرد ها از زن ها می شوند و قدرش را نمیدانند.
همیشه مرتب بود،حتی اگر لباس هايش ساده بود،بوی تنش به قدری فریبم می داد که اگر بدترین حرف دنیا را هم می زد وقتی در آغوشش میگرفتم پسر هجده ساله ای ميشدم که فریب زن بازیگوش فامیل را خورده! همه چیز را فراموش میکردم و در آن لحظه فقط به این فکر میکردم که چه خوب است این زن مال من است.
همیشه شیطنت داشت، نگاه هايش جذاب بود، انگار نه انگار که يه نفر دارد با من زندگی میکند، انگار تمام زن های دنیا مال من بودند…هیچ وقت برایم تکراری نشد،کم حرف بود اما اگر غر ميزد انقدر خوشحال ميشدم درون خودم، که چیزی ميگفتم که بیشتر حرص بخورد و بیشتر با من بحث کند.
دندان هايش دلم را می برد،سفیدترین دندان ها را داشت، هر گاه میخندید انگار خورشید در دهانش روشن بود….
ابراز علاقه اش همیشه سر جایش بود،آنقدر قربان صدقه ام می رفت که گاهی با خودم ميگفتم مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟
یک شب انگار کلافه بود،یا دلش ميخواست حرف بزند، با هم بحثمان شد،بحث که نه، چون هميشه در جواب من سکوت میکرد، می دانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نميکردم با او به طور مفصل صحبت کنم، یا بهانه می آوردم،آن شب مثل هميشه زيبا بود، آرایش ملایمی داشت،چشمان سياهش به قدری میدرخشید که همیشه حتی وسط بحث مرا به وجد می آورد، لبانش به سرخی انار…زیبایی اش وصف نشدنی ست… و من هم برای فرار، دست پیش گرفتم، گفتم میبینی که وقت ندارم، کارهایم زیاد است، من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست،گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمی شدی.این را که گفت خیلی ناراحت شدم،گفتم خدا کنه تاصب نباشي،خیلی عصبانی بودم،مردها زمانی که عصبانی میشوند ممکن است هرچیزی بگویند،بی اختیار این حرف را زدم..این را که گفتم،خشکش زد،برق نگاهش یک آن خاموش شد،به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست.
هر شب در آغوشم بود،حتی زمان هايي که زودتر از من میخوابید ولی آنشب نميدانم چرا تمام بدنش یخ بود،بعد ازینکه کارهایم را کردم رفتم کنارش تا بخوابم،موهای بلندش روی صورتش ریخته بود، چهره اش با شب های قبل فرق داشت، در آغوشش گرفتم،افتخار کردم که زیباترین زن دنیا را دارم،سرش را روی سینه ام گذاشت،نفس عمیقی کشید و خوابيديم…
آن شب خواب عمیقی داشتم، اصلا بیدار نشدم..
از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام،هزاران سوال ذهنم را درگیر کرده،هزاران سوالی که حتی پاسخ یک سوال را هم نتوانسته ام پیدا کنم….
گاهی با خود میگویم مگر با یک جمله در عصبانیت می شود یک نفر را به قتل رساند؟ مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که با شنیدنش قلبش بایستد؟…!!!
همسرم دیگر بیدار نشد،دچار ایست قلبی شده بود و دليلش هم مشخص نشد،چون نه اهل دود بود نه غیره….!!!
تمام این مدت هنوز زنی را با آن احساس ندیده ام و نمیخواهم ببینم،
شاید همسرم از قبل آن شب از دنیا رفته بود،از روز هايي که لباس های رنگارنگ میپوشید و من درون خودم تحسينش میکردم اما در ظاهر نه،
شاید شب هايي که در تمام مهمانی ها میدرخشید و نگاه همه مردان را متوجه ميشدم که حسرت داشتنش را میخوردند و من بی تفاوت در کنار او لبخند میزدم و زیبایی اش را نمی ستودم،
شاید زمانی از دنیا رفته بود که انتظار داشت صدایش را بشنوم اما طبق معمول وقتش را نداشتم…

کارهایم ناخواسته رو به روال تر شد،همان وضعی را دارم که همسرم همیشه آرزویش را داشت به آنجا برسم!!!
به روزهایی فکر میکنم که چیزهایی را دوست داشت و برایش نمیخریدم و به شوخی ميگفتم انشاا… بعدا و او طبق معمول سکوت می کرد.
تمام آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و مردی باشم که او انتظار داشت،
بعد مرگش ناخود آگاه دنبال چیزی میگشتم، کشوی کنار تخت را باز کردم، یک نامه در آن بود که پر از گلبرگ های گل رز بود،پاکت را که باز کردم جواب آزمایشش بود که مثبت بود،تمام دنیا برای بار دوم بر روی سرم آوار شد، خانواده همسرم درخواست کرده بودند که پزشکی قانونی درين مورد چیزی به من نگوید تا بیشتر ناراحت نشوم
غم از دست دادن دو عزيز مرا نابود کرد،آن شب برای این ميخواست بیشتر با هم باشیم تا خبر بچه دار شدنمان را به من بدهد….
من نه تنها همسر نالایقی بودم بلکه به عنوان بدترین پدر هم، هر شب خودم را سرزنش میکنم.
حالا دیگر نمیتوانم با کسی صحبت کنم، آرامم ولی دلم همیشه آشوب است،
شبها لباسش را در آغوش می گیرم و هزاران بار از او معذرت خواهی میکنم ولی به قدری از من ناراحت است که پاسخی نمی دهد

کاش #قدر_همديگر_را_بيشتر_بدانيم…
ارسالي از پري

 

بسيار سالها گذشت…
تا بفهمم انکه در خيابان ميگريد از انکه در گورستان گريه ميکند غمگين تر است…
سالها گذشت
از خيابان ها…
از گورستانها…
و حالا تازه فهميدم انکه در خلوت خانه خود نميتواند گريه کند از همه غمگين تر است…

 

میگن خاک سرده،وقتی یکی می میره از پیشت میره تا قبل از اینکه خاک وبریزن روش هنوز داغت تازه است و نمیتونی جلو اشکات وبگیری،همین که بزارنش توقبروخاک وبریزن رو سرش کم کـــم آروم میشی، اما امان از اونروزی که یکی بی هوا بره…ولت کنه..جوری که حتی فرصت خداحافظی باهاش وپیدانکنی…..تو زندگیت کم میشه جوری که انگار مرده،نیستش ولی هنوز هست تو هرکاری کنی داغت تازه است ونمیشه که از یادت بره،نمیشه فراموشش کنی…..اینجور رفتنااز مرگ‌هم بدتره،انگار یکی از عزیزترینای زندگیت هرروز می میره و هی این قصه برات تکرار میشه ،هی تکرار میشه تا وقتی که یه نخ سفیدی موهات میرسه به ده‌تاو یه چین پیشونیت میرسه به چندتااا وتووو هنوووزبعداز یک‌سال گریه میکنی انگار همین امروز بود که با صبح‌بخیرش بیدارشدی وبعداز چندساعت برای همیشه بی هیچ حرفی رفت….مثل تکرار هرروزه یه مرگ ناگهانی…….
#لیلا زارعیدوست

 

هوا خنك بود
از اون هواهاي خنك و پرشور
ابري اما نه دلگير
ما سوار سواره درشكه ي چوبي بوديم كه اسب قهوه اي ان را ميكشيد
در دستهايمان نخ سفيدي بود
مسير نخ را كه دنبال كردم
به آسمان كه رسيدم
بادبادك قرمز و زيبايي به آن وصل بود
از داشتن و ديدنش خوشحال بوديم
ميخنديديم
از ته دل
تكانش ميداديم تا برقصد
ناگهان نخ از دستمان سُر خورد و به آسمان رفت
خيلي ناراحت شديم
صدايي را شنيدم كه به ما ميگفت : اشكال ندارد!
در همين حين باران شروع به باريدن گرفت
از آن باران هاي ريز و خوشكل
كه روحت تازه ميشود
به آسمان نگاه انداختم
بلههه نخ بادبادك سنگين شده بود
و به سمت ما مي آمد
ما باز خوشحال شديم
اما هرچه سعي كرديم نخ بادبادك را بگيريم نشد
بادبادك قرمزِ زيبا بالاي سر ما تكان ميخورد و خودنمايي ميكرد
اما ما باز هم خوشحال بوديم حتي به خاطر نداشتنش..
من در كنار مادرم و خواهر كوچيكم به مسيرمون ادامه داديم
و بادبادك هنوز بالاي سرما خودنمايي ميكرد
.
ناگهان پايم يخ كرد
به پاهايم نگاه كردم
سرد بود
به خودم كه امدم ديدم توي اتاقم هستم
پايم از لحاف بيرون است و سردم شده!!!
خواب عجيب و دلچسبي بود
_ دقيق فكر كردم به بادبادك قرمز ، به خواهرم كه چند ماه پيش در تصادف از دستش داده بوديم و پيش ما نبود.
_بله آن بادبادك قرمز و خوشكل خواهرم بود كه از آن بالا حواسش به ما بود..

 

تو تمام زندگيت و توي هر شرايطي دو نفر باش يكي براي خودت يكي براي ديگري براي خودت زندگي كن براي ديگري زندگي باش

 

بيشتر تايم روزمو در گيرشم
از وقتي چشامو باز مي كنم تا وقتي كه چشامو ببندم و بخوابم
گاهي خودمو يادم ميره
چون از خودم بيشتر دوسش دارم
همش online بودنش و چك ميكنم
اگه online باشه صبر ميكنم ببينم پيام ميده يا نه
اگر نه پيام ميدم ببينم كي readميكنه
همش وقتي ميره بيرون منتظرم ببينم كي برميگرده
از نيمه شب كه بگذره ديگه خودم نيستم
به هر دري ميزنم كه بيرون نمونه
همش ميترسم از اين اتفاقاي كوچيك
يه پشيموني به بار بياد ازم خسته شه
همش همش همش …
اين همش ها دست خودم نيست از ترس از دست دادنش سراغم ميايند
….
شيدا إن پي

 

همه چی خوب بود؛الآنم خوبه فقط دوست داشتم بنویسم.
اصلاً برام مهم نبود که تو مهم ترین سال زندگیم هستم و تا چند وقت دیگه “کنکور” دارم.راستشو بخوای اصلاً ازش برا خودم شاخ نساختمش.کنکورِ ديگه!چیه مگه!والا…!
برنامه ی درسی طبق مشاوره هام روزهای شنبه و دوشنبه هفت ساعت و یکشنبه و سه شنبه نُه ساعت.پنج شنبه و جمعه براساس کلاس و آزکون قلم چی ساعت مطالعه ام فرق میکرد.
راستشو بخوای یه چیزاییو رو زمانی فهمیدم که تو دنیای مجازی پا گذاشتم و دلم لرزید. ای دل غافل من چرا اصلاً اومدم مجازی.اینجا جای من نیست که!آخه مرد ناحسابی نونت کم بود بازیات کم بودن تو “پی سی”چه مرگت بود آخه.تورو چه به فضای مجازی!
گذشت و گذشت روز ها همه چی وقتی باهم بودیم خوب بود و بیداری تا ساعت دو بامداد و خنده و گریه کنار همدیگه!مشکل از جایی شروع شد که پنهون کاریت و کمبود وقت امان جفتمونو برید و هر روز با متلک و کنایه به هم ضربه میزدیم.’عاشق امّا متنفّر’!همه چی تموم شد.خیلی شیک مث خارجیا نه فحشی و تهدیدی مث آدمای عقب افتاده نه گریه زاری ای.به قول سی سی ریلکس و مجلسی!مدّت زيادی گذشت و خبر داز شدم از دوستت که خوبه حالت و درگیر تئاتر و خوانندگیو و الی ماشاالله کلاساتی.خداروشکر!منم تمام این دوماه رو تا جایی که توان داشتم زور زدم.راستشو بخوای دَه تیر رو هم فراموش کردم و پانزدهم یادم افتاد.شد روز قبل کنکور…میگن این روز رو درس نخونین و برین بیرون و بگردین و تفریح کنین.ولی تا جایی که من دیدم همه ی دوستام از جمله خود من در حال خر زدن بودیم.کلید ادبیات آزمون ریاضی به دستم نرسید تا بررسی کنم سوالارو چسبیدم به دفترچه های عمومی قلم چی!هی دل غافل آخه تورو چه به ادبیات برو زمینتو بخون پسر که گند نزنی گرچه انقدرم سخت بود سه تا بیشتر نزدم. دفترچه ی عمومی هجدهم تیر و سوال یازده ادبیات!!
“گر راه بود بر سر کوی تو صبا را… در بندگی ات عرضه کند قصّه ي مارا”میگم شاید اینم مصلحت بود که ببینم این بیت رو!تا جایی که تونستم نگذاشتم روم تاثیر بگذاره!
گوشتو بیار جلو!:دانشگاه آزادم همچین بدک نیستا!

 


گويند از براي انسان حضرت باري تعالي دو ملك نهاده
دو ملك كه لحظه به لحظه وقايع را به گوش والا حضرتش رسانيده و مينگارند
اي ملائكه ثبت كنيد چشمانم را وقتي به بهشت نگاهش خيره شد و جهنم بهشتي را برايم به ارمغان اورد
اي ملائكه بنگاريد تلخي دهانم را كه با مزه كردن لبانش شيرين شد
يا ملائكه خاطرتان است موج خروشان گيسوانش كه در قلبم طغيان نمود و گيتي مثلث سرخ را نابود كرد
من گناه كارم !توبه نميكنم! مجال يابم باز در آغوش ميگيرم تن گرمش را
آري من همان مصداق ضالينم
جهنم خدا هديه اي است براي من
چون اگر خوش قول باشد قطعا به ياد دارد
كه وعده ديدارمان دوزخ است

#امين

 

گاهي وقتايه روزي ميرسه كه تو زندگيمون چيزي براي از دست دادن نداريم، چون همه چيز و خورد خورد و اروم اروم و بدون اينكه ككمون بگزه به مرور زمان از دست داديم و خودمون هيچي نفهميديم.. اون موقع واسمون درد اور نبوده ولي وقتي به روزي ميرسيم كه ميبينيم هيچي ديگه برامون نمونده تازه ميريم تو فاز ناراحتي ، تازه ميخوايم همشو برگردونيم.. غافل از اينكه گاهي خيلي زود دير ميشه..

 

خيلي وقت بود كه زيرچشمي مراقب حركاتش بودم. از او بدم نمي آمد و بارها او را زير نظر گرفته بودم. دختر بسيار ظريفي بود، لاغر، خواستني و شيرين. انقدري كه محجوب بود، هات و سكسي بنظر نميرسيد و اين همان چيزي ست كه يك مرد بخوبي تشخيص ميدهد. ظرافتش باعث ميشد بخواهي لمسش كني، اگر ميتوانستي معصوميت نگاهش را ناديده بگيري. از او خوشم مي آمد، اين دختر يك انتخاب كاملا سيف و بي عيب و نقص بود. به هر حال فهميده بودم كه روحم به آرامش نياز دارد و بعد از آن همه بي وفايي و سركشي كه سارا به سرم آورده بود، نوبت من بود كه آرامش داشته باشم. ديگر نميخواستم آشفته بخوابم و دربدر اثبات كردن بي وفايي هاي سارا باشم. خسته بودم. اين يكي اصلا شبيه سارا نبود، نه ظاهرش و نه رفتارش. سنگ مفت و گنجشك هم مفت! شانسم را با او امتحان ميكنم. نميتوانم از او بگذرم.

هفته ي بعد با آنا بودم، با او اين طرف و آن طرف ميرفتم، به پارك و تئاترهاي مورد علاقه ام ميبردمش، برعكس سارا، اين يكي عجيب باهوش بود و نسبت به علايقم بي تفاوت رد نميشد. خوشحال بودم، او كسي بود كه كنارش ميتوانستي سرت را بالا بگيري. مي رفتيم روي بام شهر باهم چاي مينوشيديم و او در مورد من و روح من بيشتر از من ميدانست. دنيا نميتوانست از اين آرام تر باشد وقتي توي آپارتمان نقلي اش روي مبل لم داده بودم و يواشكي از انگشتان ظريفش كه هارپ تمرين ميكرد فيلم ميگرفتم. خواب از اين نميتوانست خوش تر باشد وقتي كه ميدانستم تنها صدايي كه او را بيدار ميكند صداي پيام من است. حالا او بود كه ديوانه وار دوستم داشت و اين به من اطمينان ميداد كه ميتوانم مطمئن باشم من مرد ايده آلي هستم! اين سارا بود كه … .

به وضعيت جديدم عادت كرده بودم، تا اين كه يك روز سارا را توي پاركينك هايپر ماركت ديدم كه داشت سر جاي پارك با مردي بحث ميكرد. پياده شدم و به جر و بحث خاتمه دادم. جذابتر از هميشه شده بود و طبق معمول عجله داشت كه برود. هميشه بدقول بود و هميشه ديرش بود.
چند دقيقه بعد به او پيام دادم كه آيا فرصت دارد باهم قهوه بخوريم. جواب نداد. دوس داشتم از حالش باخبر شوم و از رابطه ي جديدم با او صحبت كنم اما ظاهرا مثل هميشه مشغول بود. شب توي تختم منتظر خواب بودم كه جواب پيامم را داد: “آخ، ببخشيد دير ديدم پيامت رو”

فردا سارا را ملاقات كردم، و فرداها. سعي ميكردم آنا را دور نگه دارم اما سارا در من يك بيماري مزمن بود كه نميتوانستم بيرونش كنم. آنا دختر باهوشي بود و مدام در تكاپو بود ببيند چه شده كه عوض شده ام. اما هرگز پيروز نشد متقاعدم كند.
سرانجام يك روز آنا جلوي آپارتمانم در حالي كه با سارا سوار اتومبيل ميشدم، غافلگيرم كرد. انگشتان ظريفش با آن ناخن هاي كشيده و آراسته نشده اش محكم فرمان اتومبيل را چسبيده بود. صورتش بقدري منقلب بود كه يك آن ترسيدم پشت فرمان سكته كند. تمام اينها در يك آن رخ داد، اما او اتومبيل روشنش را به حركت در آورد و دور شد. احساس كردم دنيا دور سرم دارد ميچرخد. اما زود بر خودم مسلط شدم. سارا را رساندم و رفتم توي پارك سيگاري روشن كردم. فكر ميكردم و بچه هاي شيطان را تماشا ميكردم. توي سرم هزار فكر در حال دوران بود، بايد يك طوري آنا را دلداري ميدادم اما نميدانستم چه بايد بگويم و براي چه! ميدانستم كه نميتوانم از سارا دست بكشم. افكارم در هم بود. به پاهايم خيره شده بودم. گنجشكي از بالاي درخت جلوي پايم روي زمين افتاد و پسربچه اي شتابان به سمتم دويد و نگاهي به گنجشك كرد، برش نداشت؛ از نگاه خشمگين من ترسيد و رفت. خواستم بر سرش فرياد بكشم، ولي هيچ نگفتم. من خود آن پسربچه بودم. آري، سنگ مفت بود، اما گنجشك مفت نبود، قلبي داشت كه ميتپيد و حالا، بي هيچ تپشي روي زمين افتاده بود.

 

خیلی دوس دارم دوباره ببینمش
اما … دوسش ندارم !!!

حمزه زارعی

 

بسیار خوب بود استفاده کردیم تشکر

 

هیچ گاه نفهمیدم
رفت و آمد درست است
یا
آمد و رفت؟
آدم ها می آیند که بروند
یا میروند که برگردند🌸

 

دلگرمی طعم عجیبی دارد، یک طعم ملس خاص که هیچ فسنجان و لواشکی را یارای مقابله با آن نیست…اگر روزگاری مزه دلگرمی را چشیده باشی دیگر باقی مزه ها گس می شوند و تلخ…دلت که گرم باشد یک لبخند آرام همیشه گوشه ی لبت جا خوش می کند، کاری هم ندارد که چقدر شرایط وخیم است و اندوهناک…
یک دل گرم می تواند چنان روزگارت را عوض کند که همیشه راه و مصالح کافی برای ساختن یک پله یا پل جدید را داشته باشی…
دلگرم بودن اتفاق عجیب و ناشدنی نیست…کافی است کسی باشد و دستانت را محکم بگیرد، به چشم هایت خیره شود و ارام بگوید من هستم، نگران هیچ چیز نباش…و طعم ملس آغوشش را چاشنی همه ی لحظات تلخ و شیرین تو کند…آری دلگرمی عجیب نیست اما نمی دانم چرا این روزها غریب تر از هر حس دیگری است…
“ماهی”

 

آدم های در مرور زمان بی ارزش می شوند
آن ها کسانی هستند که روزی رازهایت را می شنیدند و میخندیدند و حالا به درد هایت می خندند….
آدم هایه بی ارزش زندگیتان را فراموش کنید 😊
#ساجده

 

تنها بود و با تنهایی خودش زندگی می کرد.
از اینکه نیمه ای از کلاه حصیریش را به پرنده ای هدیه می داد تا برای خود لانه ای درست کند ناراحت نبود.، انگار همیشه شلوار های وصله دار به او بیشتر می آمد ….
با آن چشمان مخملی انگار دنیا را زیباتر می دید، خوشحال بود که کلاغ ها و طوطی ها روی دست ها
پوشالی او مینشینند و برایش گاهی اوقات آواز میخوانند و درد و دلشان را فقط به او میگویند.
دلش به همه اینها خوش بود.
گرمای تابستان و سرمای زمستان تنش را می آزرد اما صدایش به جایی نمیرسید چون لبانش به هم دوخته شده بود .
کسی او را دوست نداشت ، برای همین خود را به خواب ابدی سپرد با چشمان باز خیره به آسمان.
مترسک…

 

“ما زن ها رسم خوبی داریم. زمانه که سخت می گیرد شروع می کنیم به کوتاه کردن ناخن‌ها، موها، حرف ها و رابطه ها!”
عاشق موهايم شده بود!
اولين بار وقتى خواست عشقش را ابراز کند نوشت”…روياى با تو بودن زير آبشار گيسوان شرابى تو…”از عبارت -آبشار گيسوان شرابى تو-دلم ضعف رفت!
از موهبت زيبايى ظاهرى دقيقا برعکس خودش چيزى نداشتم راستش را بخواهى خيلى برايم اهميت هم نداشت.از اعتماد به نفس زيادى بود يا آموزه هاى عميق تربيتى چه در مورد خودم چه ديگران ظاهر مقبول و درون ايده آل هميشه اهميت بيشترى داشت.ولى عادت داشتم تمجيد موهايم را زياد بشنوم اما نه انقد شاعرانه.از خوش اقبالى او هم بعد از سالها خواستم کمى دخترانگى کرده باشم و دوسال بود موهايم مش انارى و شرابى داشت.حالا ته مانده رنگ روى موها را چجورى انقد رويايى مى ديد از معجزات نگاهش بود.بعدها هم هميشه در شعرها و نوشته هايش از تاب گيسوانى مى گفت که دلش را برده بود انقد که ديگر حس مالکيت به موهايم نداشتم.
يک سال بعد وقتى در بن بست واقعيت و عشق گرفتار شدم،وقتى خواستم خودم را از قيدش رها کنم،موهايم را از ته زدم.حس آسودگى و آزادى سرخوشانه اى داشتم.فکر مى کردم همه ى پيچ و تاب و گره هاى يک احساس را مى شود با کوتاه کردن موها از ته زد.مى خواستم شکست يک رويا در مختصات واقعيت اين روزگار را با قانون افسانه هاى کارتون هاى کودکى براى خودم آسان کنم.
وقتى فهميد آبشار گيسوان را از چشمه خشک کردم برايم نوشت “در اولين نگاه عاشق چشمهايت شدم.چشمهايت با آدم حرف مى زند.وقتى اخم مى کنى،وقتى ابرو در هم مى کشى،وقتى چپ و راست را نگاه مى کنى،وقتى بى حواس خيره مى شوى،وقتى مخالفى…”
انگار مى خواست بگويد حالا اگر مى توانى چشمهايت را کور کن..!
صبابانو

 

فرصت هایم را ندیده خط زدم
توان تجربه ی جدید را نداشتم
با خودم بارها گفتم که میشود فقط برای یکبار به یک چیز یا یک شخص اعتماد کرد
بار دوم تلخی ای به همراه دارد که همیشگیست
بار دوم اشتباه است.
یک خودکار و یک کاغذ رو به روی خودم قرار دادم و نوشتم…
تو اولین و آخرین اشتباه شیرین منی…
  (شهروز ح)

 

فرصت هایم را ندیده خط زدم
توان تجربه ی جدید را نداشتم
با خودم بارها گفتم که میشود فقط برای یکبار به یک چیز یا یک شخص اعتماد کرد
بار دوم تلخی ای به همراه دارد که همیشگیست
بار دوم اشتباه است.
یک خودکار و یک کاغذ رو به روی خودم قرار دادم و نوشتم…
تو اولین و آخرین اشتباه شیرین منی…
  (شهروز ح)

 

ساده میگویم
چقدر دلم برایت تنگ شده است
چقدر دلم حرفهایمان را میخواهد
بیا ببین مرا
خانه نشینِ خاطراتت شده ام
دست دراز میکنم یه آخرین مکالمه مان … پیدایش میکنم بین خرواری از حادثه های بینمان
میبینی چقدر خوب بودیم
این دو نفر ما بودیم باورت میشود
میشنوی صدایم را
عجب ذوق نهفته ای بین کلماتش است
چه ابراز احساسات پشت پرده ی زیبایی

جلوی آینه میروم
میخواهم خنده ای کنم درست مثل همان لحظه ک گفتی دوستم داری
اما … چرا گونه ام خیس شد
قرار بود بخندم نه اینکه …

…من هیچوقت بازیگر خوبی نبودم .

#مرضیه_فاخر

 

درونم مردابی ست
به پایین میکشد مرا
میشکند بال هایم
و من ذره ذره فرو میروم
در خود
در این مرداب نامعلوم
راه برگشتی نیست
مسیری ست یک طرفه به سمت پوچی
پوچی مطلق
غلبه بر مرداب… ناممکن
ایجاد انگیزه ای برای پرواز… ناممکن
مرداب با سماجتی شگفت
موجب هبوطم میشود
هبوط در خودم
در این من مبهم

 

بیا بازی کنیم
_چه بازییی؟
۲۰ سوالی آدمای اطرافمون
_این وقت شب؟
لوس نشو دیگه
_باشه
پس اول تو
_خب شروع کن
اگه رنگ بود؟
_سیاه
اگه لباس بود؟
_شالگردن
اگه هوا بود؟
_عصر پاییز
اگه فصل بود
_زمستون
اگه ساعت بود
_۳بعد از ظهر
هه..چه آدم خسته کننده ای
اگه کتاب بود؟
_اتوبوس
اگه ساز بود؟
_ویلون
اگه حیوون بود؟
_گرگ
اگه فیلم بود؟
_…
چه طولش میدی، یه اسم دیگه
_…
اوووو
_فیلم زیاد دیدم ولی نمیدونم کدوم بگم،
یه فیلم بی صدا
اگه اسم بود؟
_….
بگو دیگه..
_میرم بخوابم،سرم درد میکنه…
تو رفتی بخابی و من تا صبح به این فکر ميكردم توچطور میتونی آدم به این مزخرفی رو واسه اولین جواب بازیمون انتخاب کنی و سردرد رو بهونه کنی
سردرد…
چه دوست داشتنی درد میکشی دوست من…هیچوقت خوب نشو،
وقتی سرت درد نگیرد،هی میشینی و به او فکر میکنی،به همان اوی نفرت انگیز،و چون سرت درد نمیگیرد هی فکر میکنی و فکرمیکنی…آنوقت باید تا آخر بازی من هی سوال بپرسم و تو هی جواب های تکراری بدهی
و او را انتخاب کنی
دیگر هیچوقت نوبت من نمیشود تا تو را انتخاب کنم
تا خودت را به یادت بیندازم و وقتی پرسیدی
_ اگه اسم بود
من لبخند بزنم و به تو خیره شوم
و دستم رو شود و تو بلند شوی و بروی و من برای همیشه به جای خالیت خیره شوم و هیچ وقت نفهمم، چرا او را برای جواب اولین سوال انتخاب کرده بودی…
من انتخاب خوبی برای سوال اول نبودم
آخرمن هیچوقت سر درد نمیگیرم!!!
هیچوقت خوب نشو دوست من…
#مه_نویس

 

انسانيت از آنجايى افول كرد كه درد دل ها اسكرين شات شدند و دست به دست چرخيدند!

 

من متوجه نیستم….
نمیدانم چرا ادمها انقدر در گفتار بی دقت اند.
کلامت را نمیچشند ؟!
بعضی کلمات تلخ ست می کشد تمام حس ادم را . زهرش می رود به تمام وجود و احساس ادم…..
من متوجه نیستم…
چرا بعضی ادمها با خودشان میجنگند ؟!
با کلمات میجنگند! حبس میکنند کلمات را…
نمیگویند چه در دل لعنتیشان میگذرد فقط کلمات را میچرخانند و میچرخانند تا نشان دهند قوی اند….
اما….
خودت که میدانی چه میگذرد در دلت….
پس با خودت نجنگ و رها باش….

 

هیچ وقت در نقطه بازی برنده نخواهم شد
همیشه دوست دارم تو نقطه های کوچک زندگی ام را به هم وصل کنی

 

به خاطر خودت میگویم
تنهایی کافه رفتن را یاد بگیر
تنهایی مهمانی رفتن را
تنهایی سفر رفتن را
تنهایی خرید کردن را
تنهایی خوابیدن را
که اگر تقدیرت سال ها تنها ماندن بود
از همه این چیزها جا نمانی

به خاطر خودت میگویم
ساز بزن
که انگشتانت به وقت نبودنش
چیزی را لمس کند که خوش آهنگ باشد
که بتوانی بی شراب و بی یار هم مست شوی

به خاطر خودت میگویم
خانه ات را با گلدان و شمع و عود و موسیقی
سبز و روشن و زنده نگه دار
که کاشانه ات آرامشکده ات باشد

به خاطر خودت میگویم
هر روز به آشپزی کردن عادت کن
که آشپزی کردن به خاطر آن بشقاب روبرویت از سرت بپرد
که احترام به جسمت را یاد بگیری

به خاطر خودت میگویم
دوستان زیادی داشته باش
که دنیایت را با آدم های زیادی قسمت کنی
که دنیایت تنها به یک نفر ختم نشود

به خاطر خودت میگویم
ورزش کن
کتاب بخوان
بنویس
موسیقی گوش کن
برقص
که انرژی نهفته در درونت را
به سمت درستی هدایت کنی

به خاطر خودت میگویم
گاهی دستت را بگذار در دست کودک درونت
بگذار ببرد تو را هر جا که دلش خواست
که یادت باشد زندگی شوخیه به اشتباه جدی گرفته شده ماست

به خاطر خودت میگویم
خودت را ببخش
که حق لذت بردن از زندگی را از خودت نگیری
حق دوباره شروع کردن را

به خاطر خودت میگویم
ساعتی را در روز نیایش کن
که نترسی
که در هنگام ترسیدن به دست هایی که هرگز دریغ نمیشوند بیاویزی

به خاطر خودت میگویم
خودت را دوست داشته باش
که کسی نتواند آنقدر بزرگ شود
که وسعت بکر دلت را تصاحب کند
که از آن عبور کند
که تو مالکیت بی قید و شرطتت را
بی قید و شرط واگذار نکنی

به خاطر خودت میگویم
خودت را یادت نرود
خودت را یادت نرود
خودت را یادت نرود
که از حالا
برای سال های پیری
دچار حسرت برانگیز ترین نوع آلزایمر نشوی

فاتيما افروغ

 

حتما تو یک چیز منحصر به فرد برای من داشتی که من هیچوقت با نبودنت کنار نیامدم.
چیزی که شبیه یک قلاب من را گیر انداخت.
این چیزی است که آزارم می دهد.
این که انگار من هیچوقت چیزی نداشتم براش گیر کردن.
چیزی که جلوی رفتنت را بگیرد.

#سپیده_رضوی

 

ʍօʐɦ🔫:
ʍօʐɦ🔫:
چه فرقی میکند؟!
هوا آفتابی باشد
یا ابری؟!
باران ببارد
یا خورشید بتابد؟!
گرم باشد
یا سوز بیاید؟!
تو نباشی
هوا دلگیر است…
#مژگــون

 

پلوخوری بودن که فقط مخصوص لباس نیست؛ اخلاق هم پلوخوری میشود…
تازه اتاق و جای خاصی هم برای تعویض نمیخواهد. شما همان پشت درِ خانه‌ی میزبان یا هر مجلسی که دعوتید، اخلاق همیشگی‌تان را درآورده پلوخوری‌اش را می‌پوشید. درهمان حال میزبان هم تا به آیفون برسد پلوخوری‌اش را پوشیده!
(متن کوتاه‌شده)
#کارتونک

 

واضح ترین فیلم سینمایی را زمانی دیدم که تو به خیانتت اقرار کردی،آن روز که در آن ماشین لعنتی همیشگی دستان آن دختری که از دید من زشت ترین بازیگر نقش زن بود را گرفتی،تا لب ساحل وحشتناکترین لبخند ها را به او زدی و صدای خنده های او..آه که چه واضح و وحشتناک بود.تلخ ترین فیلمی که در تمام عمرم دیده بودم…آه نه..هر شب میبینم..به راستی این تصورات یک زن را از پا در می آورد.
پریس.م

 

دلم برای حماقتهای هفده هجده سالگیم تنگ شده!!
برای وقتهایی که بهترین خواننده ها لیلا فروهر و منصور بودن و بهترین رمان دنیا بامداد خمار.
دلم برای وقتی که فکر میکردم هزار سال دیگر فرصت دارم تا صاحب رویایی ترین عشق دنیا باشم
دلم برای وقتهایی که بی دغدغه ساعتها میخوابیدم و جز خواب خوش هیچ خوابی نمیدیدم تنگ شده…
دلم برای روزهایی که تا سی سالگی قرنها راه بود و به نظرم سی ساله ها خیلی گنده بودند تنگ شده.
دلم برای دغدغه ها و دلخوشی‌های کوچک و آرزوهای بزرگ تنگ شده..

 

باگ خلقت انسان را زماني كشف كردم كه كسي كه دوستم داشت را رها كردم و رفتم به جست و جوي كس ديگري تا دوستش داشته باشم و آنجا كه يافتمش و دوستم نداشت و رهايم كرد نشستم منتظر كسي كه بيايد و دوستم داشته باشد.
اين است روابط چرخ دنده اي ما و ايرادش اين است در صورت قطع شدن چرخش تازه به آني كه بايد باشد تبديل ميشود ولي كو تا قطع چرخه!

 

تو رفتی
تمام شد!!
عشق به یکباره خاموش شد
انگار
هیچ کجا و هیچ زمان شیدا نشده بود!
تمام شد!
خنده به یکباره محو شد
انگار
هیچ کجا و هیچ زمان پیدا نشده بود!
تمام شد!
صدا به یکباره سکوت شد
انگار
هیچ کجا و هیچ زمان نوا نشده بود!

 

تو رفتی
تمام شد!!
عشق به یکباره خاموش شد…
انگار
هیچ کجا و هیچ زمان شیدا نشده بود.
تمام شد!
خنده به یکباره محو شد…
انگار
هیچ کجا و هیچ زمان پیدا نشده بود.
تمام شد!
صدا به یکباره سکوت شد…
انگار
هیچ کجا و هیچ زمان نوا نشده بود…

 

میدونی تنها چیزی که حس و حال رو ازم میگیره چیه؟
اینکه ابداً آدم متفاوتی روی زمین وجود نداره! فقط یه سیکل تکراریه که بین آدما جریان داره! انگار خدا مثلا ده تا تعریف از آدما زده با بیست خصوصیت به عنوان زیرمجموعه های اون تعریف. بعد اومده این میلیاردها انسان رو تو این ده تا تعریف طبقه بندی کرده! بعد ده تا طبقه ی فکری، شعوری، احساسی و غریزیِ گنگ، تا میان خودشون و بقیه رو بشناسن، تو باور و ناباوری اینکه کی چطوریه؟ من چطوری ام؟ کی با من فرق داره؟ کی شبیه منه؟ من با کی فرق دارم؟ من شبیه کی ام؟ پیر میشن و بعد میمیرن! ۸۰ سال! ۹۰ سال! و چه بسا کمتر !صرفا صرف این میشه که من کی ام و چی میخوام از زندگی و آخرشم هیچکس جواب نمیگیره و میمیره! ۸۰ سالی که برای خدا هیچی نیست! ولی انسان با اون ۸۰ سال واقعا پیر میشه! سطح شعور متفاوتی وجود نداره! سطح دانش متفاوتی وجود نداره! نگرش متفاوت، سلیقه متفاوت، اتفاق جدید! حتما یه نفر قبل من یا تو بوده که اون کارو کرده یا تجربه کرده! فقط واسه من یا تو اون حس، اون حال، اون فکر، اون برخورد، اون واکنش و … متفاوته.
یه وقتایی به آدمای تو خیابون که نگاه میکنم همه رو شبیه عروسکایی میبینم که فقط یه نفر داره طبق یه تعریف از پیش تعیین شده میگردونتشون !

 

برای جامعه زنان نگرانم
# متن خانم تهمینه میلانی و پاسخ مهندس حسین نگراوی به وی

داشتم به عکس هیلاری کلینتون نگاه میکردم .اولین زن کاندیدای نهایی ریاست جمهوری تاریخ آمریکا.
صورتش از غرور و اعتمادبه نفس میدرخشید.
گردن افراشته درمکانی ایستاده بودکه تابه حال هیچ زنی نایستاده.
 به صورتش که نگاه میکردم کنارچشم هایش پراز چین و چروک بود و پیری پوست صورتش را از طراوت جوانی انداخته بود.
اما لبخند پیروزمندانه اش صورتش را روشن کرده بود.
من در مورد سیاست ها و نگرش های جهان بینانه او بحثی ندارم.اینکه بعداز رسیدن به ریاست جمهوری آمریکا چه چیز برای کشورش و دنیا تدارک دیده است.
مهم این بود که اودر آن مقام ایستاده ، انسانی در نهایت قدرت ازهمجنسان ما.
وماهنوز درگیر بوتاکس و عمل های زیبایی و پروتز و آرایش های بی قاعده هستیم.
این قدرت و عظمت را برای زنان کشورم آرزو کردم که با تمام مشقات و تضییع حقی که در قبالشان روا می دارند باز دلخوش النگو و گوشواره هایی هستند و صدای اعتراضشان را برق این فلزات زرد خاموش می کند.
من نگران زنان کشورم هستم وقتی هنوز در جامعه مجازی میچرخند و جوک ارسال می کنند ولی متن های بلند و تکان دهنده را نمی خوانند چرا که از حوصلشان خارج است و اصولا علاقه ایی برای دانستن ندارند.
جامعه مجازی برای زنان در مملکت ما همان اجتماع های زنانه دم دربهای منزل است ولی باکلاس تر ومدرن تر با گوشی های لمسی و لمیده  و آسوده بر مبل.
برای زنان جامعه خویش نگرانم که از اخبار جهان
 بی خبرند و مطالعه رامشقت بار و کسل کننده
 می دانند.
برای زنان جامعه ام نگرانم …..”تهمینه میلانی”

🌺پاسخ مهندس حسین نگراوی از خوزستان به متن ارسالی خانم تهمینه میلانی
—————————————-

داشتم متن شما را با دقت می خواندم که تپش قلبم بالا گرفت! چرا که با خود گفتم که زنی که چنین متنی را نوشته و دغدغه غفلت زنان را دارد چگونه خود غافل است و نمیداند که این انحصار طلبی و تنگ اندیشی ما مردان است که سبب شده است زنان در اولویت بندی ارزشها ترتیب معکوسی را برگزینند!
چند درصد مردان به آگاهی زنان اهمیت میدهند؟ چه درصدی از مردان بجای ظواهر زن ؛ جواهر زن را نشان میگیرند؟ این ما مردها هستیم که چنان در انتخابهایمان ارزش گذاری نمودیم که زن بجای جوهر ؛ مظهر خویش را آراست تا از فلاکت تنها ماندن و بی همتا و بی پناه شدن رهایی یابد! و افسوس چه ظالمانه تاریخی برای ترش شدنش اعلام کردیم بدون آنکه دوران شیرینش انسان گونه رفتار نموده باشیم😔
ای کاش خانم میلانی میدانست که خانم هیلاری کلینتون در جامعه ایی زندگی میکند که قانون بزرگترین پناه اوست و روشنفکران واقعی ارزشهای او را منعطف به باطن زن نموده اند نه ظاهرش!

ای کاش خانم میلانی میدانست که در آنجا مردان چنان آموزش دیده اند که زن را به پوست و رنگ و قد و..ارزش گذاری نمیکنند! ..آنجا پاسخ ” نه ” به مرد جزایش اسید پاشی نیست!
آنجا وقتی زن شریکش را برمیگزیند متهم به فاحشه بودن نمیشود!
اینجا زن باید بماند و انتظار بکشد تا جایی که به خودش شک کند و بجای مطالعه کتاب ؛ روزانه و هر دم به آینه روی بیاورد! و با رنگ نمودن خویش عار و ننگ بودن تنهایی را از خود دور کند!

اما خانم میلانی..من برعکس شما بیشتر برای جامعه مردانم نگرانم که زنانش را چنان پرورانده است که مردانش از دامن همان زنانی به معراج میرسد که سر از حقوق نجومی در می آورد! گویی در معراج ستاره و نجوم هدیه میدهند! و چنان میشود که ۹۹/۴ درصد اختلاس گران را مردانش تشکیل میدهند!😱

خانم میلانی دیگر در اینجا هیچ مردی از دامن زن به معراج نمیرسد !چرا که دامنها چنان کوتاه شده اند که حکم…پیدا کرده اند!
راستی ما با دامن این زنان چه کردیم که مردان مخلص ؛ مختلس شدند و زنان از جایگاه واقعیش منفلس!!؟
…حسین نگراوی ( خوزستان)
Somayeh

 

بگذار زمان تکلفیمون را مشخص کنه
شاید فردای دیگه دوباره همدیگه رو ببینیم و ….
همه چیز مثل روز اول بشه
فقط صبر،عشق رو میتونه محکم تر کنه

 

ای زیباترین تصنیف من
می روی اما بدان
جانم به یغما می بری…

#سودابه_غیری_شاپرک

 

پســـرم! پسرِ خوبم…
میدونم که تو هم یه روزی عاشق میشی. میای وایمیستی جلوی من و بابات
و از دخترکی میگی که دوسش داری!
این لحظه اصلا عجیب نیست و تو ناگزیری از عشق…! که تو خود حاصل عشقی…
پســـرم…
مامانت برای تو حرفهایی داره…
حرفهایی که به درد روزهای عاشقیت میخوره…
عزیزدلم!
یک وقتایی زنِ رابطه بیحوصله و اخموست. روزهایی میرسه که بهونه میگیره.
بدقلقی میکنه و حتی اسمتو صدا میکنه
و تو به جای جانمِ همیشگی، میگی: “بله!”
و اون میزنه زیر گریه…
زنها موجودات عجیبی هستند پسرم…
موجوداتی که میتونی با محبتت آرومشون کنی و یا با بی توجهیت از پا درش بیاری…
باید برای اینجور وقتها آماده باشی. بلد باشی. باید یاد بگیری
که نازش را بکشی…
عزیزم…
پسر مغرور و دوستداشتنی من!!!
ناز کشیدن شاید کار مسخره ای به نظر برسه اما باید یاد بگیری…
زنها به طرز عجیبی محتاج لحظه هایی هستن که نازشون خریدار داره…
میدونی؟ این ویژگی زنه، گاهی غصه ها مجبورش میکنن به گریه…!
خیلی پاپی دلیل گریه هاش نشو…
همیشه نیازی نیست دنبال دلیل و چرا باشی تا بخوای راه حل نشونش بدی…
گاهی فقط باید بشنویش. بذاری توی بغلت گریه کنه و بعد فقط دستش را بگیری
و ببریش بیرون پیاده روی و بهش بگی که چقدر براش ارزش قائلی!
ازش تعریف کنی و باهاش حرف بزنی…
یاد بگیر که با مردونگیت غصه هاشو آب کنی نه که از غصه آبش کنی…
اگر هم که پای فاصله درمیونه کافیست نازش کنی…
بهش زنگ بزنی باهاش حرف بزنی… اگر بازم گریه کرد و آروم نشد دلسرد نشو.
باز هم صداش کن!!! عاشقانه صداش کن، حتی اگه واقعا خسته ای!!!!
بهت قول میدم درست اون لحظه ای که داری فکر میکنی این صدا کردنها،
فایده ای نداره و نمیخواد حرف بزنه و میخواد تنها باشه برمیگرده طرفت و
توی آغوشت خودشو رها میکنه و…
زنها هیچ وقت این لحظه ها رو که پاش وایسادی، فراموش نمیکنن…
و همه انرژی که براش گذاشتی رو بهت برمیگردونن…
پسرم…
این روزها که مینویسم هنوز دخترکی هستم پر از آرزو!
دخترکی که روزی مادر میشود…

 

حالمـان خـوب بود
تازه داشتیـم میفهمیدیم زنـدگی یعنی چه
تا ناگهـان زنگ در را زدند
خیـال برمان داشت که عشـق است
و در را گشودیـم
اشتبـاه کردیم
ادم پشت در را بـاور کردیم
و حالا حالمان اصـلا خـوب نیست ..
#یگانه_جامی

 

نیایش صبح
خدایا در این ساعت مقدس
اگر حضور من باعث آزار جنبنده ای است،
چنان خوشبختش کن، چنان در اوجش بالا ببر، تا حضور من برایش نقطه ای بی ارزش باشد.
آمین.

#مینا مرجانی