پست درمجله هنرى ژوان

@zhuanchannel
کلیدها به همون راحتی که در رو باز می کنند، قفل هم میکنند. کاش یه تکه سنگ بودم. یه تکه چوب. مشتی خاک. کاش یک نانوا بودم. یک خیاط. دست فروش دوره گرد. پزشک. وزیر. یک واکسیِ کنار خیابان. کاش کسی بودم که تورا نمی شناخت. کاش دلم از سنگ بود. کاش اصلا دل نداشتم.

کاش اصلا نبودم. کاش نبودی. کاش میشد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد. کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم. یا یک مشت خاک باغچه ات. کاش دستگیره ی اتاقت بودم تا روزی هزاربار مرا لمس کنی. نه، کاش دست هات بودم. کاش چشمهات بودم. کاش دلت بودم. نه، کاش ریه هات بودم تا نفس هات رو در من فرو ببری و از من بیرون بیاوری. کاش من تو بودم. کاش تو من بودی. کاش ما یکی بودیم. یک نفر دوتایی…

روی ماه خدا را ببوس _ مصطفی مستور
مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

1 × 4 =