پست درمجله هنرى ژوان

@zhuanchannel
یک زنی توی من هست که مدام میگوید برو، همه ی زندگی من را به رفتن تشویق کرده است. همه ی زندگی پابه پایش رفتم. آسمان ها و شهر ها را پشت سر گذاشتم و رفتم. از این کار به آن کار. زنی که سندرم پاهای بی قرار دارد و معتقد است کفش های خوب آدم را جاهای خوب می برند. شاید هم نبرند، دست کم بهتر از ماندن و و درخت شدن است. زن دیگری هست توی وجودم که میگوید بمان. درخت باش! بی برگ، بی پرنده، تنها، تنهااا اما بمان. ولی من رفتم. من با زن اولی رفتم. تمام وجودم بغض شد، گریه شدم ولی رفتم. زن دوم حالا دوزانو نشسته توی وجودم و همینطور که چای بعدازظهرش را توی فنجان گل درشت هورت میکشد، خسته است. از این همه رفتن و رفتن و دوباره رفتن خسته است. من همیشه ترسیده ام. پشت هر رفتنم ترس بوده. پشت هر پا تکان دادن از سر بیقراری. ترس گم شدن. ترس از دست دادن داشته هام. ترس از اینکه باید کنار کسی/چیزی می بودم و نبوده باشم.
#غزل
مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

6 − 1 =