پست درمجله هنرى ژوان

@zhuanchannel
صبح خسته و خواب آلود، بعد از رساندن پسرم به مدرسه خانمى را كه منتظر تاكسى بود سوار كردم. خانمى ميان سال، بى حوصله تَر از خودم، و كلافه از انتظار كشيدن براى رسيدن به فاصله اى نه چندان طولانى. مسافر ناشناس در راه به دقت و با بدبينى تمام براندازم كرد. گفتم مادر هستم و پسرم را به مدرسه رسانده ام و دارم برمى گردم خانه تا به گرفتارى هاى هر روز برسم. قانع نشد. موقع پياده شدن خواست پول بدهد كه نگرفتم و باز با ترديد و نگرانى بيشتر نگاهم كرد. تند و تند خداحافظى كرد و از ماشين كسى كه بيخود آدم ها را سوار مى كرد پياده شد. احتمالا بعد براى بقيه تعريف كرده بود آن روز صبح يك آدم خل ديده و خودش هم نمى داند چرا سوار ماشين آن ديوانه شده بوده.
بعد از گذشت سال ها و بزرگ شدن بچه ها و معافيت از سرويس هاى مدرسه هنوز نگرانى و ترس آن خانم يادم مانده.
وقتى ايمان مان به مهربانى را از دست داديم در ساده ترين رفتارهاى انسانى دنبال خبث طينت و توطئه ى پنهانى مى گرديم. همه چيز تهديد آميز به نظر مى رسد و يادمان مى رود آدم ها مى توانند صاف و ساده به هم مهربان باشند.
#گیتا_گرکانی
مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

پنج × 1 =