December 26, 2016 at 05:51PM

@zhuanchannel
دبیرستانی که بودیم یک عده بودند که همه ی معلم ها به اسم کوچک میشناختنشان.مدیر،کلاسمان راه به اسم آنها میشناخت.غایب که میشدند جای خالیشان حسابی احساس میشد.سر صف تا ناظم میگفت یکی بیاید دعای فرج بخواند میکروفون را روی هوا میقاپیدند.
برای شورش و شلوغ کاری سردسته بودند.آنها دانشگاه که آمدند شیطنتشان هم دیپلمش را گرفت و در دریف های آخر و خارج از دید کلاس جاگیر شد.توی دانشگاه هم با همه سلام علیک دارند.از نگهبان جلوی در گرفته تا استاد و ترم بالایی و پایینی.
همان ها هستند که یک ساعت هم که دیر به کلاس برسند با آرامش وارد کلاس میشوند جوری که انگار مقصر بقیه اند که زیادی زود امده اند.
برای کنفرانس و ارائه پای ثابت همیشگی اند.لباس های رنگی،شاد و متضاد میپوشند…بدون واهمه از نگاه دیگران.
با خودشان و اطرافشان در صلح اند …لبخندشان به راه است…
گروه دیگری بودند که تا معلم نمیگفت فلانی تو بگو سرشان توی لاک خودشان بود.یکی دوتا دوست صمیمی بودند و توی جمع کوچک خودشان خوش بودند.
همان ها هم وارد دانشگاه شدند بی آن که با ورودشان آب توی دل دانشگاه تکان بخورد.این ها دیر اگر به کلاس برسند سخت ترین کار دنیا برایشان وسط درس وارد کلاس شدن و در آن سکوت جلوی آن همه چشم خیره طول کلاس را طی کردن و اخر کلاس نشستن است.
تازه در صورتی که استاد شاکی نشده باشد.در لباس پوشیدنشان ریسک نمیکنند.ترجیحا معقول و عادی میپوشید.
خلاصه از هر گروهی که بودیم دبیرستان که تمام شد پراکنده شدیم.حالا تنها نشانیمان از هم مانده همین اکانت اینستا…
بچه های گروه اول توی اینستا هم پر سر و صدایند.از به اشتراک گذاشتن هیچ عکس پر حاشیه ای ابا ندارند.عکس روی پروفایلشان مدام درحال تغییر است بی آنکه بگویند نکند زشت افتاده باشم…حالا فلانی عکسم را ببیند چه میگوید…گروه دوم اما صرفا یک اکانت دارند.اکانتی بدون پست و
فالویینگ های پر شمار…هستند اما چراغ خاموش…بی حاشیه…مث همان روزها…

#معصومه_سالاری_شکری
مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

10 − 4 =