December 28, 2016 at 08:08PM

@zhuanchannel
در اتاقی بالای دکه ی سوسیس فروشی زندگی می کرد. اسمش مرتضی بود. یک پسرِ سبزه ی حدودا دوازده ساله که پدر و مادرش را دوسال پیش توی تصادف از دست داده بود و برادر و خواهری هم نداشت.
صبح ها که از خواب بیدار میشد جلوی دکه ی سوسیس فروشی می ایستاد و کاشی ها و شیشه هایش را تمیز می کرد و به عنوان دستمزد از صاحب مغازه سوسیس می گرفت تا برای نهارش چیزی داشته باشد. کارِ ثابتی نداشت … گاهی اوقات که پولِ خوبی دستش می آمد، می رفت پشت بازار بزرگ، چند جین تی شرت می خرید و توی چهارراه بساط می کرد.

وقتهایی هم که پولی در جیب نداشت، تویِ همان چهارراه شیشه ی ماشینهایی که پشت چراغ قرمز ایستاده بودند و مغازه های دور و اطراف را تمیز می کرد. یک روز که به خنسی خورده بود از دکه ی روزنامه فروشی کنار چهار راه چند روزنامه باطله گرفت و یک مایع شیشه شوی هم از سوپرمارکت نزدیک چهارراه خرید (البته نخرید! بجاش شیشه های سوپرمارکت را تمیز کرد) بعد آمد و نشست روی یکی از جدول های خیابان و منتظر ماند تا چراغ قرمز شود و ماشین ها بایستند.

میدانست که زمان روشن ماندن چراغ قرمز 180 ثانیه است و با یک حساب سرانگشتی با هربار قرمز شدن چراغ، می توانست شیشه ی دو ماشین را تمیز کند. چراغ قرمز شد و رفت سراغ اولین ماشین. مایع شیشه شوی را روی شیشه ی جلو و شیشه ی کنار راننده پاچید و در حال برداشتن یکی از روزنامه ها از داخل پلاستیک بود که دید شیشه ی صندلی عقب ماشین پایین کشیده شد.

روی صندلی دختری حدودا ده ساله نشسته بود که یک عروسک پاندای سیاه و سفید توی دست داشت. مرتضی چشمش که به دختر افتاد لحظه ای مکث کرد و روزنامه را انداخت داخل پلاستیک … در انبوهی از ماشین ها، توی ترافیک، پسری دوازده ساله به دخترکِ توی ماشین خیره شده بود و انگار جز او کسی را نمی دید. دخترک چشمانِ مشکیِ درشتی داشت و موهای صاف و بلندش را روی شانه اش ریخته بود.
با دیدن مرتضی لبخندی روی صورتش نقش بست و مرتضی هم غرقِ لبخندِ دخترک بود … ثانیه شمارِ روی تابلو عدد 120 را نشان میداد و مرتضی هنوز دست از تماشای دخترک برنداشته بود.

مایع شیشه شوی از روی شیشه به تنه ی ماشین ریخته میشد … ثانیه شمار روی عدد 90 قرار گرفته بود. مرتضی باید به سمت ماشین دیگری می رفت ولی هنوز کارش را روی اولین ماشین تمام نکرده بود. به دستانِ ظریف دخترک که خرس پاندا را در آغوش داشت خیره شده بود .

دخترک از کیفش یک شکلات بیرون آورد و از شیشه ی ماشین به طرف مرتضی نگه داشت. مرتضی هنوز محوِ دستانِ دخترک بود. ثانیه شمار عددِ 40 را نشان میداد. دخترک خودش را به سمتِ مرتضی کشید و گفت: "شکلات دوس نداری؟" مرتضی خودش را جمع و جور کرد و پاسخ داد: "نه .. ینی آره! ینی دوس دارم!" ثانیه شمار روی عددِ 20 خودنمایی میکرد.

مرتضی دستانش را به سمت دخترک دراز کرد تا شکلات را بگیرد. دختر گفت: "اسمِ من آرزوعه. اسمِ تو چیه؟" ثانیه شمار داشت اخطار میداد که مرتضی 5ثانیه بیشتر زمان ندارد. مرتضی تصمیم گرفت بجای گفتنِ اسمش 5 ثانیه بیشتر به آرزو خیره شود.
5 ثانیه تمام شد و ماشین با روشن شدنِ چراغِ سبز شروع به حرکت کرد. مرتضی وسط خیابان ایستاده بود و ماشین را تماشا میکرد که دور میشد. شیشه شوی و روزنامه ها توی دستانش قرار داشتند و در همین لحظه از گوشه ی چهارراه صدای دوره گردی را میشنید که داشت یکی از شعرهای سعدی را میخواند "من خود به چشمِ خویشتن دیدم که جانم میرود".
حس کرد چشمانش شروع به سوزش میکنند. پسرک درحالی که مایع شیشه شوی را در پلاستیک می انداخت، به طرفِ دکه ی روزنامه فروشی حرکت کرد و زیر لب میگفت: "کاش اسمت آرزو نبود … کاش آرزو نبودی"

#کامل_غلامی
@kamelgholami
مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

19 + چهارده =