January 3, 2017 at 01:32PM

@zhuanchannel
دوران راهنمای یه معلم ریاضی داشتیم به اسم آقای قنادی. اما ما بهش میگفتیم جلادی، هیچ چیزش به معلمی نرفته بود، درس رو هم با مثال های ترسناک توضیح میداد، خودش به تنهایی برای شب ادراری و استرس یه گردان بچه‌ کافی بود. همیشه شنبه ها صبح اولین کارش دیدن تکالیف و دفترهای ریاضی بود. روی میزش مینشست و دونه‌دونه بچه‌ها میرفتن و دفترشونو نشونش میدادن و اگر کسی ننوشته بود آقای قنادی از گوش‌هاش میگرفت و بلندش میکرد و پرتش میکرد بیرون. نصف کلاس گوش شکسته بودن و هرکی نمیدونست فکر میکرد کشتی میگیرن!
روز شنبه بود و تمرین‌های ریاضی رو ننوشته بودم. عادتم بود از رو دفتر مصطفی بنویسم اما مصطفی هم ننوشته بود. آقای قنادی صدام کرد و رفتم و دفتر باز کردم و گذاشتم جلوش. صفحه سفید بود. نزدیک بود خودمو خیس کنم. گوشام سرخ شده بود. تا اومد حرفی بزنه خاک و گردِ گچ رفت تو دماغش و فرتی عطسه کرد. صحنه آهسته شد و تکه ای مشتق از آبِ دهان و آبِ بینی آقای قنادی پاشید روی صفحه سفید دفترم. بلافاصله صحنه سرعتش زیاد شد و آقای قنادی اون صفحه رو ورق زد و دستش رو کشید روی صفحه بعد و 2تا صفحه بخاطر چسب موجود در آبِ بینی آقای قنادی بهم چسبید. بعد بهم گفت آفرین خوب نوشته بودی برو بشین.
رفتم و روی میزم نشستم و با لبخند به آقای قنادی نگاه کردم. اونم بهم لبخند زد. اولین بار بود بهم لبخند میزد و البته آخرین بار!
مدیون هم شدیم!

#جواد_داوری
مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

7 − سه =