January 10, 2017 at 04:03PM

@zhuanchannel
هرچقدر دكمه ي آسانسور را فشار دادم پايين بيا نبود كه نبود انگار ما بين طبقه سوم و چهارم گير كرده بود.
كيفم را روي دوشم صاف كردم،همه ي خريد ها را تك به تك از زمين بلند كردم و با دو دست محكم چسبيدمشان كه نريزند.
هفت تا پله كافي بود كه به طبقه اول برسم ،صداي راديو و آواز آقاي فهيمي باهم همخواني نداشت و يكي پس بود و آن يكي پيش و اصلا نمي گذاشت كه صداي دلتنگي خانم فهيمي از نديدن بچه هاونوه هابه گوشش برسد و همچنان ادامه ميداد.
از يك شروع كردم به پله ي دهم كه رسيدم،چندتا ماشين و آدم فضايي و سرباز جلوي در نيمه باز خانه طبقه ي دوم بود كه صداي بلند برنامه كودك پخش شده از تلوزيون و قان و قونِ بچه ي كوچك تر هم مانع از اين نميشد كه نشنوم مهري خانم پشت تلفن چه دلِ پري از مادرشوهر و قربان صدقه هاي خواهرشوهر ها براي جاري جديدش و اينكه فلان كار را براي من نكردند اما حالا بياوببين براي او چه ها نميكنند به مادرش خالي مي كرد،حواسم به تعداد پله هايي كه طبقه ي دوم را به سوم ميرساند نبود كه انگار يكهو در باز و يكدفعه با شدت بيشتري بسته شد .
آقاي رفيعي داشت مانع از رفتن خانمش ميشد و ميگفت بار آخر است ، از شنبه ترك ميكنم اما اينبار انگار خانم رفيعي جدي جدي تصميمش را گرفته بود و هيچ به اصرارها و التماس هاي شوهرش اعتنا نميكرد و ميگفت از اين قول ها زياد داده اي،باسرعت بيشتري بالا رفتم طبقه ي چهارم مثل هميشه ساكت بود و كسي نبود،زن و شوهري كه بعداز يك سال هنوز نديده بودمشان و نزديك غروب باهم به خانه مي آمدند و شب ها قبل از همه چراغ هاي خانه اشان خاموش ميشد.

كمي نفس گرفتم و آرام آرام از جلوي در خانه ي خانم احمدي كه تنها با دختر و پسرش زندگي ميكرد گذشتم بازهم انگار جر و بحثشان داستان تكراري خانه نشيني و دل به كار ندادن سعيد و درس نخواندن ستاره بود،روي پله هايي كه به طبقه ششم ميرسيد گلدان هاي هميشه سبز زهرا سادات بود،صداي پايم را كه شنيد در را باز كرد و جلو آمد ، با دست هاي پر به خودم فشردمش و از دوطرف گونه ام بوسيد و گفت دخترمان ، دختر است و هر دو زديم،زير خنده و تبريك گفتم براي سه نفره شدنشان .
به طبقه هفتم كه رسيدم كليد را توي قفل چرخاندم در را پشت سرم با نُك پا بستم و نايلون هاي پر را روي اُپن جادادم ،دكمه ي پيغامگير را فشار و پرده ها را كنار زدم ، پشت خط :يك دوستت دارم عاشقانه و شب زود تر مي آيم ، لبخند به لب هايم نشاند و بندهاي مانتو ام را دوتا يكي باز كردم و به سمت آشپزخانه رفتم براي پختن شام مورد علاقه اش و آرامش را در طبقه ي هفتم نفس كشيدم.
زندگی چه بخواهی چه نخواهی هرروز جریان دارد…
#پريسا_چودار
مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

16 − پانزده =