January 15, 2017 at 07:42PM

@zhuanchannel
بعضی شب ها دلم می گیرد از روزی که پشت سر گذاشتم… وقتی که قبل از خواب قدم های آخرم را در خانه می زنم و چشمم می افتد به اسباب بازی های ریخته شده توی سینک .. سبد لباس های کثیف که چقدر زود دوباره پر شد… اثر انگشت های ماستی روی میز تلویزیون… عصبانی میشوم از وقت و انرژی ای که گذاشته بودم برای مرتب کردن… برای تمیز کاری هایی که عمرشان فقط یک نصفه روز بوده انگار!

تمام زن ها یه وقت های برای خودشان لازم دارند… یه ساعت های یواشکی… یه زمان هایی که کسی کارشان نداشته باشد. اصلا فکر کنند در خانه نیستی…. فکر کنند دو ساعت مردی… گور به گور شدی… و من خودم به جرات می گویم این دوساعت را داشتن یعنی بیست و دو ساعت دیگر خوشحال و راضی بودن… چند وقتی هست که این دوساعت را به خودم داده ام البته… از وقتی که باشگاه ورزشی ثبت نام کرده ام … تنها هستم و هنوز در فضای باشگاه با کسی دوست نشده ام…حین ورزش کردن بقیه را نگاه میکنم. ( یادم باشد یک پست درباره دوستیابی در باشگاه هم بنویسم جداگانه). یک بانوی میانسالی هست که رسما عشق من است… خوش لباس… مرتب… با سلیقه… دیروز چند جمله ای با هم، هم کلام شدیم… و در آخر همان چند تا جمله فهمیدم که صرفا برای اینکه وقتش بگذرد آنجا ثبت نام کرده… گفت یک دختر دارد که دانشجوی شهرستان است… و رسما هیچ کاری برای انجام دادن ندارد جز درست کردن یک شام سبک برای مردی که ساعت 9 می آید خانه و ساعت 10 می خوابد… و او 5 زودتر خوابش نمیبرد… همان طور که رکاب میزد بطری کوچک آبش را برداشت و گفت یک روز می بینی به سرعت سر کشیدن آب داخل این بطری بچه هایت بزرگ شده اند و اثری ازشان نیست…. هیچ اثری… چه برسد به ریخت پاش هایشان.

چیزی شبیه این حرف را از مادربزرگ مانی و نیما هم همیشه می شنوم. اینکه نمی فهمیده روزش کی شب می شده و شب کی خوابش می برده… حالا این روزها دلمشغولی هایش را توی روزهای هفته اش پخش می کند که حوصله اش سر نرود… روی تمام بسته های داخل فریزرش برچسب اسم زده…. حتی روی کشو های فریز… خوش خط و زیبا… داخل همه کمدها… زیر تخت… همه جا منظم و مرتب… یه وقت هایی تمام قاب عکس های یک دیوار را برمیدارد می زند چهار میلی متر آن طرف تر….برای خودش و خانه ی تنهایی اش هی چیزهای قشنگ می خرد… گاه گاهی که به من سر می زند وسط غرغرهایم می خندد و می گوید : دختر بگو خدا رو شکر…

شب هایی که از خانه مادربزرگ بچه ها برمیگردم، حین رژه ی آخر شب بین اتاق ها و راهرو ها نه سبد مملو از لباس کثیف برایم مهم است نه اسباب بازی هایی که توی تاریکی میروند زیر پایم…
یک بطری آب از یخچال برمیدارم و آرام آرام می نوشم… آرام آرام… به یاد حرف همان زن که گفت به سرعتی شبیه سرعت سر کشیدن یک بطری آب…
#فاطمه_شاهبگلو
مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × چهار =