January 18, 2017 at 09:49PM

@zhuanchannel
زمستان بود.جان می کندم در نیویورک نویسنده شوم. سه یا چهار روز بود لب به غذا نزده بودم. فرصتی پیش آمد تا بالاخره بگویم:"می خوام مقدار زیادی ذرت بو داده بخورم"
خدای من، مدت ها بود غذایی این همه به دهانم مزه نکرده بود.
هر تکه از آن و هر دانه مثل یک قطعه استیک بود.
آنها را میجویدم و راست می افتاد توی معده ام.
معده ام می گفت:"متشکرم، متشکرم، متشکرم".
مثل آنکه توی بهشت باشم همینطور قدم میزدم که سرو کله دو نفر پیدا شد، یکیشان به آن یکی گفت:"خدای بزرگ"
طرف مقابل پرسید:" چه شده؟"
اولی گفت:"آن یارو را دیدی که ذرت میخورد؟ وحشتناک بود!".

بعد از آن حرف دیگر از خوردن ذرت ها لذت نبردم. به خودم گفتم:" منظورش از وحشتناک چه بود؟ من که توی بهشت سیر می کنم."*

شاعری با یک پرنده ی آبی
چارلزبوکفسکی

گاهی به همین راحتی با یه کلمه، یه جمله، یه حالت چهره میتونیم مردم و از بهشت خودشون بکشونیم بیرون و این واقعا بی رحمانه ترین کاره. سرمونو می کنیم تو زندگی یکی که اصلا به ما مربوط نیست، کاری با ما نداره و ازمون چیزی نپرسیده، نخواسته و … دهنمونو باز میکنیم و از بهشت شخصیش می رونیمش!
مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

1 + هفت =