January 30, 2017 at 10:55PM

@zhuanchannel
هم نقشه ی تهران را توی موبایلم دارم، هم نقشه ایران را و هم نقشه جهان؛

شب­ها پیش از اینکه بخوابم یکی یکی به همه آدمهای زندگیم سر میزنم…

از شرق تهران تا شمالغربی آن… شهرری، دارآباد، سلسبیل، خیابان نفت… روی خانه هر کدامشان که میرسم کمی مکث میکنم… شاید به پشت­بامشان نگاه می­کنم… کمابیش میدانم هر کدامشان در چه حالند… معمولا آماده برای خواب… بعضی­هاشان که عزیزترند حتی مسیر رفت­وآمد هرروزشان تا محل کار را هم دنبال می­کنم… رد پاهایشان روی کف خیابان­ها را توی نقشه نکشیده­اند… میدانم! اما خیالم راحت می­شود که فردا صبح که من خوابم هنوز خیابان­هائی هست که آنها را به زندگیشان وصل کند… که بتوانند قدم بزنند و آن بوئی را که فقط صبح­ها توی شهر میپیچد، حس کنند…

نقشه ایران را باز می­کنم… یک جائی وسط کویر به یک تکۀ خیلی کوچک از دلم سر می­زنم… مشهد را با عشق می­بوسم…
بعد یک­جائی که اسمش رو نقشه نیست… جائی در غرب… بعد شمال… روی مربع زرشکی رنگی که به نشانه آن شهر روی نقشه گذاشته­اند کمی می­مانم… با خودم فکر میکنم زیر این مربع زرشکی جائی کسی خوابیده که بخش مهمی از زندگی من است…

بعد نقشه جهان… اینجا خیلی آشنا ندارم که بهشان سر بزنم… نهایتا دوسه تائی بیشتر نیستند… این رنگ آبی اقیانوس دلم را می­لرزاند… همیشه برایم صدهزار کیلومتری که بین­ش خشکی باشد نزدیکتر از صدکیلومتری است که بین­ش آب باشد… روی شکل کج­وکوله­ای که مثلا مرزهای آن کشور است می­مانم و نگاه می­کنم… میدانم جائی زیر این لکه سبز یا بنفش یکی هست که دوستش دارم… احتمالا خواب نیست… احتمالا یاد من نیست… حتی اگر نگاهش به آسمان آن کشور هم بیفتند، نمیفهمد که من دارم از ان بالا نگاهش می­کنم…

هیچکدام اینها مهم نیست… مهم اینست که من هرشب به تک­تک کسانی که دوستشان دارم سر می­زنم… از دور نگاهشان می­کنم… گاهی دستی روی سقف خانه­شان، روی خیابان­شان، شهرشان یا کشورشان می­کشم و بهشان لبخند می­زنم… حتی اگر نبینند!

من هر شب جغرافیا را به مسخره می­گیرم و همه فاصله­ها را ریشخند می­کنم…
#مرحومه !
مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

19 − 16 =