May 30, 2017 at 10:56PM

@zhuanchannel
پدری برای پسرش تعریف میکرد که :
گدایی بود که هر روز صبح وقتی ازکافه ی نزدیک دفترم می‌اومدم بیرون جلوم رومی‌گرفت.
هر روز یک بیست و پنج سنتی می‌دادم بهش… هر روز.

منظورم اینه که اون قدر روزمره شده بود که گدائه حتی به خودش زحمت نمی‌داد پول رو طلب کنه.
فقط براش یه بیست و پنج سنتی مینداختم.

چند روزی مریض شدم و چند هفته ای زدم بیرون و وقتی دوباره به اون جا برگشتم می‌دونی بهم چی گفت؟

پسر: چی گفت پدر؟
گفت: «سه دلار و پنجاه سنت بهم بدهکاری…!»

بعضی از خوبی ها و محبت ها، باعث بدعادتی و توقع بی جا می شود.
مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

19 + شانزده =