June 11, 2017 at 01:50PM

@zhuanchannel
– "ممكن است اگر باران بند نیامد، مجبور شوم شب را همین جا بمانم. می توانم…؟"

می توانست؟؟؟ چه باید میگفتم؟
همانطور که موهای سرش را نوازش ميكردم زیر چشمی مواظب پنجره بودم.
نه باران بند آمده بود و نه او رفته بود.
و من در دلم دعا میکردم که ای کاش مثل "صد سال تنهایی" چهار سال و یازده ماه و دو روز باران بیاید.

#سوزن_های_گمشده
#بهمن_فرزانه
مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیست − هجده =