July 11, 2017 at 06:32PM

@zhuanchannel
چندین سال پیش که کنکور دادم روز بعد از امتحان کنکور
اومدم خونه و افتادم رو فرش و نفس راحتی کشیدم،(قاعدتا
باید میفتادم رو تخت، منتها فقط یه تخت داشتیم که داده
بودیم فرشته خانم، همسایه مون، که وضع حمل کرده بود،
یک محل بود و یک تخت که برای بیماری های صعب
العلاج و شکستگی و تولید مثل همسایه ها خونه به خونه
میچرخید،بگذریم)
داشتم به آینده ی روشنی که بعد از لیسانس در انتظارمه
فکر میکردم، البته بعد از گذشت چهارده سال از اون روز
هنوزم دارم فکرمیکنم به آینده و هنوز چیز خاصی رقم
نخورده.(تف تو روی آدم دروغگو،این تف البته چاپ
نشده).

در اون سال اکبر پسر بزرگ فرشته خانم هم کنکور داد،
اون قبول نشد و چون هجده سالش بود رفت سربازی، منم
هجده سالم بود و رفتم دانشگاه.

همون اول مهر من با یک کیف سامسونت بسیار
بزرگ(خوانندگان محترم حتی تصورشم نمیکنند چقدر اون
کیف بزرگ بود) باد به غبغب انداخته از جلو خونه ی
اکبر اینا رد شدم و رفتم دانشگاه، اکبر هم فرشته خانم اینا
دم در بدرقه میکردن بسمت عجب شیر و یک نگاهی به هم
انداختیم و من خندیدم.

چهارسال بعد، من لیسانس گرفتم و باید میرفتم سربازی،
دفترچه فرستادم و روانه شدم بسمت آموزشی در مرزن
آباد چالوس، دم در اکبر رو دیدم، دوسال سربازی رو تموم
کرده بود و با یک کاردانی کشاورزی در اداره ی
کشاورزی استخدام شده بود، اونجام باز نگاهی به هم
انداختیم، اما ایندفعه اکبر میخندید.(می خندی اکبر؟
باید…استغفرالله، این پرانتز هم البته چاپ نشده باز)

هجده سالگی برای من خوب شروع نشده بود، کاش میرفتم
سربازی، هنوزم دارم میدوام تا به اکبر برسم، افسوس که
سالها فاصله ست.
اکبر اگه این متنو میخونی بدون که تو بُردی داداش!

پاورقی: روی شانه ی سمت راست من، آن فرشته‌ ی
نازنین،جناب سروان روحانی، فرمانده ی گروهان جهاد
گردان کربلای مرکز آموزشی شهید ادیبی ناجاست.
و سمت چپ من شخص کاظم قلم چی با همون استایل
معروفش میباشد

روزنامه ی قانون /ضمیمه ی طنز
#مهدی_احمدیان
مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یازده + 12 =