July 24, 2017 at 12:19PM

@zhuanchannel
یه پرنده باهوش و ویژه ای هم توی تهران داریم، اسمش یاکریمه.
البته توشهرای دیگه به موسا کوتقی، کوکو، گل گاو زبون، آویشنایسنا، پدرو داسیلوا و این جور اسامی هم معروفه و صداش میکنن، ولی شما همون یا کریم رو در نظر بگیر.

حتما همتون دیدین. جثه متوسطی داره، از گنجشک بزرگتره و از کبوتر کوچک تر.
برای خودش از این ور به اون ور زندگی می کنه، شما بگو اینقدر محل به دنیا میده، نمیده.

پرنده عجیبیه. خیلی خونسرده، یعنی ممکنه شما از یه قدمیش رد بشی و حتا پخ هم بکنی، ولی برگرده با یه خونسردی غریبی نگاهت کنه و نهایتا دیگه واکنشش این باشه که یه دو قدم بره اون ور.

یا مثلا براش اگه غذا بذاری میاد اول یه نگاهی می کنه، بعد ول می کنه میره نیم ساعت بعد میاد. انگار مثلا خونه خودشون قورمه سبزی دارن. کلا یه جور " بابا اونقدا هم مهم نیست " خاصی تو چشماش هست.

عجیب ترین ویژگی یاکریم، اعتمادش به همه است. یعنی حتی اگه ماشین تا کنار بال هاش هم بیاد، پر نمیکشه که بره. اگه بهش نزدیک بشی، تا وقتی سعی نکنی بگیریش کاری نداره و به خونسرد بودنش ادامه میده.

به فردای روشن اعتماد داره، طوری که تو کوچک ترین فضاها با شاخه های خشک لونه درست میکنه و بلافاصله هم کانون خونواده رو با آوردن چار تا بچه خونسرد قشنگ، گرم می کنه.

نه از بیکاری می ترسه، نه از مریضی، نه از بحران اقتصادی، نه از بانکهای بی اعتبار، نه از رشد منفی اقتصاد، نه از پالم، نه از سرطان ریه.

حتا از آلودگی هوا هم نمی ترسه، اگه می ترسید لابد مثل سار که خیلی عاقله از شهر می رفت دیگه.
انگار که هیچ اتفاق بدی هیچ جای حافظه یاکریم ها ضبط نمیشه. اصلا.
یا شاید هر روز صبح رفرش میشن. یه شروع دوباره، با ذهن کاملا پاک. راه خوبیه برای خوشبختی و آرامش. نیست؟

یه وقتهایی نگاهشون که می کنم، ته دلم با خودم میگم کاش یاکریم بودم. این همه فکر و خیال تو سرم نبود، راه می رفتم برای خودم، پرواز می کردم از این ور شهر به اون ور شهر که قدیما خونه مادربزرگ بود.

کاش هیچکسو از دست نداده بودم، از احوال دنیا و تیرگهای هر روز بی خبر بودم، خوش و خرم بودم برای خودم. بعد ولی منصرف میشم.

می بینم آدمیزاد با همه تلخ کامی هاش خیلی موهبتا داره. یکیش همین که از تحربه هاش درس میگیره.
البته من نمی گیرم، که نشون میده گونه خاصی هستم بین یاکریم و انسان.

یا همین که آدمیزاد می تونه با بقیه حرف بزنه. کمه مگه؟ آدم حرف نزنه میفهمه حرف زدن چقدر مهمه. اگه یاکریم هم می‌تونست حرف بزنه، کی می دونه چقد غم تو دلش بود؟

از اون ور هم محاسبه می کنم می بینم اگه قرار بود با همین اضافه وزن یاکریم بشم، کلا منقرض می شدم. اینه که میگم ولش کن، همین که هستیم خوبه دیگه. هیچی به هیچی.

#حمیدسلیمی
@hamid_salimi59
مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

18 − پنج =