November 28, 2017 at 09:37PM

@zhuanchannel
روزی تاجری بسیار ثروتمند ،با خود عهد کرده بود در طول زندگانی خویش،یک روز ازعمرش را خوب زندگی کند
به مردم مهربانی ورزد.

درآن روزتصمیم گرفت عهد خویش را بجا بیاورد
وبا مردم به اندازه ی یک روز درشت خویی نکند
وبا آنها با عطوفت رفتار نماید

زمانی که از خانه خود خارج شد پیرزنی گوژ پشت از اودرخواست کمک کرد ازاوخواست باری راکه همراه دارد تا خانه اش حمل کند

با خود گفت من بااین همه ثروت وقدرت حمال این پیرزن باشم

لحظه ای به فکر فرورفت وبه یاد عهد خویش افتاد،بار را برداشت و به همراه پیرزن به راه افتاد
تا به خانه ای خرابه رسیدند،دید سه کودک در آنجا مشغول بازی هستند

ازاوپرسید این کودکان کیستند؟
پیرزن پاسخ داد؛اینها نوه های من هستند که بامن زندگی می کنند.

پدر و مادرشان را سالها ست که ازدست داده اند،از او پرسید مخارج آنها را چه کسی تامین میکند ؟
پیرزن اشک از چشمانش سرازیر شد،گفت؛ به بازار میروم میو ها وسبزیجات گندیده ای که مغازه دارها آن هارا بیرون میریزند با خود به خانه می آورم
به آنها میدهم تاگرسنگیشان رفع شود.

تاجر نگاهی به کیسه های که دردستش بود انداخت، به سالها یی که متکبرانه زندگی خودرا سپری کرده بود افسوس خورد
آن روز تمام دارایش را به فقرا ودرماندگان شهرش بخشید

شب هنگام که به بستر خویش میرفت
از خدای خویش طلب عفو کرد وبخاطر کارهایی که در گذشته انجام داده شرمسار واندوهگین بود.
بعد ازآن به خوابی ابدی فرورفت.بدون آنکه فردایی در انتظار او باشد.

بیایم خوب بودن راتجربه کنیم
حتی به اندازه یک روز شاید دیگر فرصت جبرانی نباشد.
مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفده − 1 =