December 2, 2017 at 07:33PM

@zhuanchannel
در باز شد.
برپا !… بر جا !

درس اول : بابا آب داد ، ما سیرآب شدیم.
بابا نان داد ، ما سیر شدیم.

اکرم و امین چقدر سیب و انار داشتند در سبد مهربانی شان.
و کوکب خانم چقدر مهمان نواز بود
و چقدر همه منتظر آمدن حسنک بودند.

کوچه پس کوچه های کودکی را به سرعت طی کردیم
و در زندگی گم شدیم.

همه زیبایی ها رنگ باخت.
و در زمانه ای که زمین درحال گرم شدن است قلب هایمان یخ زد

نگاهمان سرد شد و دستانمان خسته.
دیگر باران با ترانه نمی بارد
و ما کودکان دیروز دلتنگ شدیم

زرد شدیم ، پژمردیم.
و خشکزار زندگیمان تشنه آب شد.

و سال هاست وقتی پشت سرمان را نگاه می کنیم
جز رد پایی از خاطرات خوش بچگی نمی یابیم
و در ذهنمان جز همهمه زنگ تفریح ، طنین صدایی نیست.

و امروز چقدر دلتنگ "آن روزها" ییم
و هرگز نفهمیدیم
چرا برای بزرگ شدن این همه بی تاب بودیم.

کاش می شد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم!

شاگردان قدیمی شادیتان روز افزون

#ناشناس
مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هشت − پنج =