August 17, 2018 at 08:00PM

@zhuanchannel
سال ۱۳۶۷ داییم رفته بود دبی.
بعد فکر کنم کلا اولین نفری بود که در ایل و تبار ما پاش به خارج از ایران باز شده بود.
از اونجا یک جعبه پاک کن خریده بود. بعد به هر کدوم از ما بچه ها یک دونه پاک کن سوغاتی داد. یعنی در جعبه را باز می کرد یک دونه پاک کن می داد دستمون. دایی اینم سوغاتیت.

حالا شما شاید فکر کنید ما زیاد بودیم دایی ام حق داشت.
ما کلا ۴ تا بچه بودیم. دو تا از خونه ما دو تا از خونه اون یکی داییم.
بعد یک جعبه صد تایی پاک کن آورد.
نفری یکی داد به ما چهار تا. ۹۶ تاش را نگه داشت بچه اش بزرگ شد مدرسه رفت مصرف کنه.
دخترش تا دیپلم گرفت هنوز از پاک کن داشتند.

بعد برای اون یکی داییم افت داشت که برادر کوچکترش رفته خارج رو دیده و برگشته. این داییم عزمش رو جزم کرد بعد از کلی تلاش رفت سوریه سفر زیارتی. بعد از اونجا برای من و اون بچه دبی دیده توپ بادی آورد. برای بچه های خودش ماشین کوکی.

بعدش دیگه نوبت بابای من بود که بره. ما هر چی منتظر بودیم بابای من هم بره یک جا که کم نیاریم.
بابام در فکر چیز دیگه بود. یهو یه روز از در خونه اومد تو یک دستگاه با خودش آورد به چه بزرگی. ۷۰ هزار تومن به پول اون زمان پولش را داده بود که میشد نصف قیمت یک ماشین تقریبا.

بعد هر شب دو تا فیلم کرایه می کرد می آورد می دیدیم. بعد ما فهمیدم ویدیو از دبی و سوریه هم خیلی بهتره. ولی همه اش می ترسیدم اگر یک روزی بیاند بریزند تو خونه این ویدیو رو بگیرند بابام را شلاق می زنند. در همین ترس و لرزها بودیم که بابام بعد یک مدت تصمیم گرفت فیلم هم اجاره بده

بعد بابام به حالت کسی که انگار به تاریخ سینما بدهکاری داره بطور منظم و از روی ساعت شبی دو تا فیلم می دید. یکی را ساعت پنج به محض اینکه از سر کار می رسید خونه پخش می کرد تا ۷ شب. استراحت کوتاه و شام. و بعد سانس بعدی از ۸ تا ۱۰ شب. هر شب هر شب. آخر هفته هم سه تا.

خونه ما هم کوچولو بود همه خونه می شد همون جایی که تلویزیون بود دو تا اتاق تو در تو. ما جلوی همون تلویزیون مشق می نوشتیم و شام می خوردیم و می خوابیدیم. اینجوری شد که من تقریبا تمام فیلم های سینمای قبل از انقلاب ایران را دیدم.
هر جا هم فیلم صحنه داشت مامانم به بابام می گفت محسن بزن بره جلو. بعد بابای من اصلا گوش نمی کرد. از الکی دستش رو دراز می کرد که مثلا دنبال کنترل می گردم پیدا نمیشه. مامانم می گفت بزن بره جلو. ما می فهمیدم که باید سرمون رو به یک کاری گرم کنیم بریم آشپزخونه آب بخوریم بعد برگردیم
چون بابام که جلو بزن نبود.
یک سالی هم بابام که دیگه همه فیلم های موجود در خزانه فیلم اجارده بده های اطراف را دیده بود با همسایه بغلی به توافق رسیدند که یک سیم از خونه ما پرت کنیم تو خونه اونها که هر فیلمی ما می بینیم اونها هم ببینند. در عوض همسایه از محله برادرش اون سر شهر هفته ای پنج تا فیلم جدید بیاره.

دیگه هر وقت می خواستیم فیلم ببینیم بابام بلند میشد با مشت می زد به دیوار داد می زد کامل! کامل! (اسم مرد همسایه). که یعنی فیلم رو گذاشتم می خواهید ببینید ببینید. بعد از اون طرف بعضی وقتها اون از اون سمت دیوار مشت می زد که یعنی یک کم بزن عقب این صحنه بزن بزن را دوباره ببینیم.

مسولیت پس دادن فیلم ها با من بود. چون کسی به من که شک نمی کرد یه پسر بچه کوچولو که شلوار کردی گل و گشاد پاش هست زیر لباسش و روی شکمش و جایی که شلوار را تا روی سینه اش کشیده بالا دو تا فیلم ویدیو گذاشته که ببره به صاحبش پس بده. و غروب که بابام میاد سر راه بره فیلم جدید بگیره.

در واقع مسئولیت گرفتن فیلم جدید با بابام بود که از راه می رفت فیلم جدید می گرفت می آورد. مسولیت پس دادن با من

یک شبی هم خونه یک فامیلی مهمون بودیم تلویزیون جمهوری اسلامی یک فیلمی ساخته بود در مورد ویدیو و زندگی خانواده ای بود که ویدیو خریده بودند و پسر بزرگشون معتاد شد و دختر بزرگشون از خونه فراری شد و دو تا دختر و پسر کوچک خانواده بعد از دیدن جنگ ستارگان جوگیر شدند با سیخ زدند به چشم هم
یکی از بچه ها کور شد. هیچی ویدیو زندگی اینها را نابود کرد و خانواده نابود شد. بعد بچه خانواده که همیشه بهانه می گرفت چرا ما ویدیو نداریم از پدر و مادرش پرسید یعنی هومن و هنگامه (خواهرم)‌ با سیخ با هم جنگ می کنند؟ مادرش گفت آره ویدیو خوب نیست.
دیگه ما ام تا یک مدت از سیخ می ترسیدم.

حالا این داستانای فیلترو این مسخره بازیا هم یه روز همینقد برای نسل بعد خنده دار میشه. بهمون هارهار میخندن
#MyMazinLife
مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

18 − هفده =