September 23, 2018 at 07:50PM

@zhuanchannel
خوف همه‌گیر اول مهر_آرزو درزی

ساعت 2 نیمه‌شب، درِ اتاق پزشك كشیك باز شد. پزشك سرش را از روی میز
برداشت، چشمانش را باز كرد و عینكش را زد.

پدر و مادری هراسان همراه دختر 6-7 ساله‌شان كه پاستیل نوشابه‌ای می‌خورد
وارد اتاق شده‌ بودند و با جملات «دستمون به دامنت دكتر… یه كاری براش
بكن» و «داره از دست میره بچه» بی‌تابی سر و صدا میكردند.

پزشك، یكی دوبار گفت چه خبرتوووونه؟ و بعد از اینكه كمی آرام شدند از آنها
خواست توضیح بدهند كه مشكل چیست. مادر، در حالی كه سعی می‌كرد
خونسردی‌اش را حفظ كند و جلوی ریزش اشك‌هایش را بگیرد گفت: «واسه
اول مهر استرس داره بچه‌م!» پدر هم در میان بهت و حیرت پزشك اضافه
كرد: «من و خانومم نمی‌تونیم اذیت شدن بچه‌مون رو ببینیم، توروخدا یه كاری
بكنید».

پزشك به پشتی صندلی‌اش تكیه داد، عینكش را برداشت و طی چند ثانیه،
فلش‌بكی در ذهنش اتفاق افتاد به روز اولی كه خودش می‌خواست برود مدرسه.

پدرش فراموش كرده بود كه او امسال هفت‌ساله شده. خواب مادر هم سنگین
بود. به سختی او را از خواب بیدار كرد و باهم به مدرسه رفتند. تمام طول آن
روز، از اضطراب می‌لرزید و مدام به سرویس بهداشتی مدرسه مراجعه
می‌كرد.

در پایان روز، مادر آمده بود دنبالش. ناظم مدرسه او را به سمت مادر هل داد
و گفت «بچه‌تون زیاد میره دستشویی، ولش كنیم دو روز دیگه كل مدرسه رو
به گند می‌كشه. هرچی هم زدیمش فایده نداشت». مادر او را تحویل گرفت و
در حالی كه به جای دست، گوش او گرفته بود، گفت «من از شما عذر میخوام،
بقیه‌ش رو بسپرید به من و پدرش. خیالتون راحت» و او را كشان كشان به
خانه برد و تا فردای آن روز در دستشویی حبس كرد.

«دكتر؟ حواستون اینجاس؟ یه كاری بكنید واسه این بچه‌! نمی‌بینید حالشو؟ یه
آرامبخش بنویسید حداقل…»

پزشك به دختربچه كه پاستیل‌های نوشابه‌ای را دانه دانه در دهان می‌گذاشت با
دندان‌های جلویش آن‌قدر می‌كشیدشان تا پاره شوند، نگاه كرد. لانگ دیستنس
شدیدی را بین او و خودش حس می‌كرد.

دفترچه بچه را گرفت و تویش نوشت: «به درك كه استرس داره بچه لوس! به
من چه كه استرس داره اصلا! دوبا كتكش بزنید و گوشش رو بپیچونید دیگه از
این مسخره بازیا در نمیاره. اصلا تا اول مهر تو دستشویی حبسش كنید اسمشم
یادش میره، چه برسه استرس! اه!»

سپس آن برگه از دفترچه را كند و مچاله كرد و انداخت توی سطل آشغال. رو
كرد به پدر و مادر بچه و با لحن مهربان و كودكانه‌ای گفت: «دختر خوشگل ما
لازم نیست دارو بخوره؛ یكم استرس طبیعیه. میره مدرسه و خانوم معلم
مهربونش‌ رو می‌بینه و كلی هم دوست پیدا می‌كنه. ترس نداره كه! لازم نیست
قرص آرام‌بخش بخوری، همون پاستیلتو آروم آروم بخوری كافیه»

لپ دختربچه‌ را كشید، دفترچه را پس داد و سه نفرشان را به بیرون اتاق
راهنمایی كرد و در را پشت سرش بست. از توی كشو قوطی قرص آرام‌بخش
را برداشت و دوسه تایش را با یك لیوان آب خنك فرو داد و دوباره سرش را
روی میز گذاشت.

پ.ن:از مدرسه برگشتین دیگه. خوش گذشت امروز؟ :))
#بچه_های_الان
#بچه_های_قدیم
مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهارده + 9 =