October 14, 2018 at 01:25PM

@zhuanchannel
باید ناامیدیهای محدود را بپذیریم، ولی امید بی‌پایان را هرگز از دست ندهیم — دکتر مارتین لوترکینگ

دوستی دو روز پیش برایم نوشته بود که چطور توی این دنیای پردرد و تاریک امید پیدا میکنم؟

توی فکر بودم و پادکست تازه آقای آدام گرنت را گوش می‌کردم که ناگهان گفت: باید از آدمهایِ حداکثری چیزهای جدید آموخت.
نباید و شاید اصلا نشود به آنها تبدیل شد، ولی می‌توان آموخت.

این یکی داستان من است. یعنی مثلا بنده لزوما نمی‌خواستم مثل دوستم خانم آنخلا بروم المپیک ۲۰۰۸ پکن، ولی از اینکه هر روز خدا، میدیدم زمستان و تابستان پنج و‌ نیم صبح بیدار‌ می‌شد و می‌پرید توی استخر روباز و سه ساعت با‌ تمام وجود شنا می‌کرد و بعد تازه می‌رفت سراغ درس و کلاس و مدرسه، این را آموختم که این بابا هم انسان است و من هم انسان.
شدنی است که‌ آدم صبحها نیم‌ساعت شنا کند یا بدود و‌ بعد برود سر کار.

یا مثلا فروتنی را در واقعیت آن روزی آموختم که حضرت استاد به من گفت "داری میری مینسوتا؟
من از مینسوتا خیلی خاطرات خوب دارم. یه عمو داشتم اونجا زندگی می‌کرد، من جوون بودم تمرین شیرجه می‌کردم، خونه‌ این عموم یه استخر خوبی داشت با دایو.

بابام اونجا هی به من می‌گفت شیرجه بزن خودش که می‌دید ذوق می‌کرد." یک سال بعدی ایمیلی از رفیقی رسید که اسم حضرت استاد در تالار افتخارات فدراسیون شیرجه تکزاس ثبت شده

تازه فهمیدم که آن حضرت استاد کنار‌ دان شش تکواندو و دان چهار جوجیتسو و دان دوی کاراته و از اولین‌ مربیهای یوگای آمریکا بودن و فوق‌لیسانس‌ تربیت‌بدنی و استاد دانشگاه بودنش، هشت سال مربی تیم شیرجه المپیک آمریکا بوده و از بزرگترین مربیهای شیرجه جهان به شمار می‌رود و آن روزی که "جوون بوده تمرین شیرجه می‌کرده."

در واقع قهرمان شیرجه کشور بوده‌. آن روز فهمیدم که منم‌منم را آنها می‌زنند که توی استخر سر کوچه دو بار پریده‌اند‌ توی آب، وگرنه آنها که‌ مثل حضرت استاد‌ند، ساکتند. و تو هیچوقت شاید نفهمی با چه ادم گنده ای سرکار داشتی

امید هم راستش جز این‌ نیست.
آدم امید اگر می‌خواهد‌ باید دور و برش را‌ نگاه کند‌ و آن امیدوارها را ببیند. کِیتی دوست بنده ،چند سال دورِ لیبریا گشت و دخترهای جنگ‌زده تن‌فروش نه‌ساله و ده‌ساله و یازده‌ساله را از کنار‌ خیابان جمع کرد و با بدبختی و یک‌دلار یک‌دلار پول جمع کردن‌ فرستاد‌‌ مدرسه‌ و‌ بعد بیماری ابولا آمد و‌ همه را برد.

زیرزمین‌ مدرسه‌هایش را تبدیل کرده‌ بود به‌ پناهگاه برای دخترهای اسیر ابولا و هر روز آمبولانس می‌آمد و یک جسد از توی زیرزمین در می‌آورد و می‌رفت.

توی آن گرفتاری آمد برای سال نو‌ برگردد پیش خانواده و چند روزی مادرش را ببیند و فرماندار نیوجرسی گفت کسانی که در معرض ابولا بوده‌اند حق ورود به نیوجرسی را ندارند

توی آن شرایط هم که با کیتی صحبت کردم باز‌ امید را از دست نداده بود و همان بود که همیشه بود. بعد آدم فکر‌ می‌کند که طرف عزیزانش را از دست داده و امید دارد و‌ من دقیقا از چه چیز ناامیدم؟ یا اصلا حق ناامیدی دارم؟

همین‌ کیتی خانم ما پدرش سکته کرده بود و افتاده بود توی ویلچر و همه گریان و ناراحت، رفته بود پیش پدرش که تو دلت می‌خواهد هوا بخوری و من هم صبح ندویده‌ام، با ویلچر برویم بدویم.
ویلچر‌ را برده بود و دور‌ پارکینگ بیمارستان ده دور دویده بود. امیدش همانجا بود که بود.

آقای آدام گرنت‌ آخر پادکستش از‌ یک تحقیق جدید روانشناسی یاد‌ کرد‌ که وقتی توی اتاق امتحان آینه گذاشتند، نرخ تقلب به شدت آمد پایین.

آدمها خودشان‌ را که‌ توی آینه دیدند پشیمان شدند.
آدمهایِ حداکثری دور و بر ما همان آینه هستند که آدم تکه‌تکه‌ وجود خودش را‌ ببیند و درست کند. شرطش البته دیدن است و خواستن.

پ.ن. من توی زندگی شما نیستم و از نوشتن این متن قصد‌ کوچک کردن‌ مشکلات دیگران‌ را‌ ندارم.
خیلی از دردها و نومیدیها واقعی و لاعلاج هستند، خیلی‌هایشان هم کمک یک روانشناس حرفه‌ای‌ را لازم دارند.
ولی راستش خیلی ناامیدیها هم هستند‌ که‌ یک تکان می‌خواهند.

از آن دسته اگر هستید، ناامیدیهای محدود و امیدهای بی‌پایان مال شما.آمین
#علی_فرنود

پ.ن:خیلی خیلی مهمه که در روز با چه جور ادمایی گفتگو دارید. ادمهای سمی رو اروم اروم از زندگیت حذف کن.اگر باوری داری براش بجنگ تا محقق شه ولی غر نزن.راحت طلب نباش.و مطمئنننننن باش با غر زدن تو هیچ کاری پیش نمیره و نخواهد رفت.
مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 × سه =