October 29, 2018 at 08:50PM

@zhuanchannel
یه شبی بود همین اواخر ، تو خیابون داشتم پرسه می زدم لابلای مردم و بارون .
دوست دوره دبیرستانم بی هوا از استرالیا زنگ زد و گفت حمید اینجا نصفه شبه ،
داشتم برای خانومم دیوونه بازیای تو رو تو کلاس تعریف می کردم ، یادت افتادم ،
زنگ زدم فقط بگم دیوونه دوستت دارم .

حتی صبر نکرد من جواب بدم ، قطع کرد . نمیدونم برگشت رفت تو تراس خونش
نشست روبروی اقیانوس و گریه کرد ، آواز خوند به یاد اون وقتا ، یاد کارامون افتاد
و خندید یا این که چی .
اما از اون شب دارم به این فکر می کنم که چی شد ما یاد گرفتیم این همه دور از هم
باشیم . این مرزها رو برای چی ساختیم ؟ چرا من نباید بتونم کنار دوستم باشم تو شب
خوبش ؟ یا شب سختش ؟

دهکده جهانی شوخی بدی بود برای نسل ما ، که دوستامون رو یکی یکی بدرقه کردیم
تا مهرآباد و فرودگاه امام و با درد و سکوت و اندوه برگشتیم به شهر دود گرفته
دلگیری که بی رفیق به لعنت خدا نمی ارزه .

یه روز خوب اگه بیاد ، اگه خورشید برگرده به آسمون شهر ما ، شاید دوستامون
دوباره همه جمع بشن تو خاک وطن که دلش خونه از دوری اولادش .

بعد یه صبح جمعه جلوی پارک جمشیدیه قرار بذاریم ، بریم تا خود کلکچال . بعد از
سینه سرخی دسته جمعی آواز بخونیم : آی یکی بود یکی نبود ، یه عاشقی بود که یه
روز … زندگی کنیم . آرزوی بزرگیه ؟ توقع زیادیه ؟ زندگی کنیم …

لعنت به دوری . به مرز. به دلتنگی .
به اختلاف ساعت . به نوازش کردن عکس .
به مادر دلتنگ . به پدر غمگین .

به فرزند تنها . لعنت به روزگار که با ما نساخت .

لعنت به اونا که نذاشتن و نمیذارن این ایران نازنین خونه همه ما باشه ، با هر مرام و
مسلک و عقیده ….
دلم تنگه برای دوستام .
تموم شو دوری ، تموم شو
#ناشناس

پ.ن:متن قشنگی بود خیلیامون میتونیم باهاش همذات پنداری کنیم…
مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوزده + 8 =