September 4, 2019 at 10:44PM

@zhuanchannel
هواپیما در فرودگاه استانبول نشست،مسافران پیاده شدند و دو مرد مسن اتفاقی دوشادوش هم قرار گرفتند و جلوی من به سمت گیت می رفتند. از چین و چروک های چهره و سپیدی کامل موهای سرشان می شد حدس زد که احتمالا هر دو هشتمین یا نهمین دهه زندگی خود را سپری می کنند اما ظاهر و نحوه لباس پوشیدنشان از دو خاستگاه متفاوت مذهبی و فرهنگی حکایت می کرد،
یکی با ریش سفید و دیگر صورتی سه تیغ،یکی با لباس عرفی افراد مذهبی و دیگری کراواتی و با شلوار جین.
ورودی گیت مرد کراواتی با لحن تهرونی های قدیم گفت “برو قربونت برم” و پیرمرد دیگر با حالتی رسمی گفت شما اول بفرمایید.
بعد از گیت پیرمرد کراواتی بر پشت دیگری زد و گفت این هوای بارونی بدجوری ویسکی می طلبه،از تهرون به عشق این که تو این هوا ویسکی بزنم اومدم اینجا. به نظر شما بدجور این هوا ویسکی نمی طلبه؟
_ والله من به عشق مسجد ایاصوفیه اومدم استانبول،از فرودگاه مستقیم میرم اونجا، نماز عجیب حال میده تو اون مسجد.
_ای بابا پس اهلش نیستی
_ هستم ولی اهل نماز
_شما بیا با ما یک پیک‌ بزن نماز رو بیخیال میشی
_ شما بیا با من بریم ایاصوفیه بیشتر مست می شی
_ بابا یک عمر نماز خوندی حاجی این بار بیا ببین داستان ما چه جوریه
_ عشق و حال ما یک جور دیگه است
مکالمات همینطور با شوخی و طنز ادامه پیدا می کرد که من پیش خودم فکر کردم ادامه ی این داستان به تندی و کمی خشونت منجر می شود که دیدم دو پیرمرد دست را بر پشت هم انداخته اند و یکی می گوید حاجی امیدوارم یک‌نماز باحال بخونی و حسابی حال کنی ،یک دعایی هم برای ما بکن و دیگری گفت حسابی خوش بگذره و برای هم آرزوی سفر خوبی کردند از هم جدا شدند.

به این فکر کردم که جامعه ی ترکیه توانسته میان مذهبی و غیر مذهبی آشتی نسبی برقرار کند، افراد با ایدئولوژی های ضد و مخالف هم توانسته اند با هم به تسامح و تساهل برسند.
صدای اذان و موزیک باهم به گوش میرسند و عیسی به دین خودش است و موسی به آیین خود.

یاد حرف های پدر بزرگم افتادم که می گفت اون سال‌ها مردم همه با هم در صلح زندگی می کردند، از کسبه بازار بگیر تا فامیل و دوست همه جور آدم بود و کسی کاری نداشت که دیگری چه مرام و مسلکی داره،اما یک دفعه از یک جایی هرکسی یک برچسبی و لقبی خورد و دیگه هیچ کس برای دیگری قابل تحمل نبود

یکی شد ضد انقلاب،یکی شد حزب الهی،یک سری از فامیلامون شدن طاغوتی یک عده دیگه شدند غربزده
رفیقم شد کمونیست بی خدا و دیگه همدیگه رو ندیدیم ، پزشک معتمد مردم شد بهایی نجس و همه طردش کردن، یکی از دوستانم تحت عنوان منافق اعدام شد یکی از کاسب های قدیم بازار شد کموله و فراری شد و خلاصه بین همه ی ما فاصله افتاد و فاصله افتاد.

اون موقع ها فکر می کردیم حقیقت دقیقا چیزی که ما بهش باور داشتیم، و هرکی مخالف ماست یعنی مانع رشد و شکوفایی جامعه و حتی بشریت است، الان بعد از چند دهه از اون اتفاق ها خیلی هامون تو فامیل و محل و بازار همدیگه رو می بینیم و یاد اون واکنش های افراطی که می افتیم هم خندمون میگیره هم از خودمون خجالت می کشیم که چقدر زیادی به دیدگاه هامون ایمان داشتیم. هر کدوم هم بعد از چند دهه که سرمون به سنگ خورد حالا دیگه فکر می کنیم که تندروی کردیم، اون ها هم بعضی چیزا رو درست می گفتن

خندید و گفت اصلا شاید هممون درست می گفتیم. اون موقع فکر می کردیم تمام حقیقت نزد ما و مرام ماست الان فهمیدیم همه حقیقیت بین همه توزیع شده و هرکس یک سهمی از اون داره.

به نظرم این بزرگ‌ترین بینشی هست که ما ایرانی ها هنوز لازم داریم بیاموزیم قبل از اینکه آتش خشونت های زیر خاکستر شعله ور بشن.
احترام به عقاید همدیگر

#دکتر_ناصر_سبزیان_پور
@psychoanalysisandsociolgy
مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × 5 =