November 13, 2019 at 09:32PM

@zhuanchannel

آخرین بار همین چند لحظه ی پیش بود. آخرین باری که احساس کردم چقدر دوستت دارم. دست راستت را زیر گوش راستت گذاشته بودی و با دهان نیمه باز خوابیده بودی. آب دهانت از روی گونه ات روی بالشت سرازیر شده بود. موهایت در آشفته ترین حالت ممکن دور سرت ریخته بودند. فقط با بالا و پایین رفتن شکمت موقع نفس کشیدن میتوانستم مطمئن شوم که نمرده ای. پاهایت را توی شکمت جمع کرده بودی و تمام فضایی که روی زمین اشغال میکردی به صد و چهل سانت هم نمیرسید.

به سهم خودت راضی هستی. همیشه با کم ساخته ای. به جز نون خامه ای. تنها جایی که همیشه از سهم خودت بیشتر برمیداری موقع برداشتن نون خامه ایست. اگر میتوانستی هیچوقت نمیگذاشتی در این حالت ببینمت.
چه خوب که نمیتوانی. این باشکوه ترین تصویری ست که از تو دیده ام. یک موجود صد و شصت و خورده ای سانتی، که تماشا کردنش در ژولیده ترین حالت هم همچنان برایم مثل روزهای اول هیجان انگیز است.

آخرین باری که در سکوت به تماشایت نشسته بودم را به خاطر نمی آورم. امشب اما یک دل سیر نگاهت کردم.
وقتی که حواست به من نبود.
وقتی حواست هست متوجه نگاهم میشوی.

از اینکه کسی مستقیم توی چشمهای مشکیَت خیره شود استرس میگیری. بعد دیگر خودت نیستی. و من مجبور میشوم وانمود کنم که حواسم جای دیگریست.
بعد باید مدام دنبال فرصت باشم که دزدکی نگاهت کنم. مثل همین امروز. که یک ساعت تمام مثل دختربچه ها با چشم های قلبی شده به ویترین هر مغازه ای خیره شدی و پرسیدی «این خوبه به نظرت؟»
و من یک ساعت تمام تصویرت را در شیشه ی ویترین هر مغازه ای تماشا کردم و گفتم «خیلی خوشگله».

#محمدرضا_جعفری
مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 − یک =