@zhuanchannel
امروز یادم افتاد که وقتی بچه بودم و از رفتن به حیاط در شب تاریک می ترسیدم پدرم به من می‌گفت که برو من از همین جا که هستم تو رو نگاه می کنم و تا ده می‌شمرم تا برگردی و من از باور و ایمان به نگاه پدرم که اصلا داخل حیاط رو هم مقدور نبود که ببینه با اعتماد به نفس در شب تاریک به حیاط کودکی هایم میرفتم. اما چه شد که این باور گم‌‌ شد و چه شد که دیگر به حیاط تاریک روح سر نزدم؟ چه شد که ترس ها کنترل کننده شدند و چه‌شد که از ترس ها در خانه ماندم و دیگر به سمت درهای جدید نرفتم و درها را محکم بستم و به آنها قفل زدم؟ چه‌شد که دیگر زندگی را زندان کردم و خودم در زندان ماندم به خیال اینکه در امنیت هستم ؟ چه‌ شد که برای حفظ این امنیت دروغین آزادی خود را فروختم و برده شدم ؟ چه‌شد که نیازهایم را چشم پوشیدم چون میترسیدم که پدر شمارش نکند و من ترجیح دادم که دیگر به حیاط نروم و کم کم آزادی و هوای تازه را فراموش کردم!

خورشید گرفتگی قبل ما را دوباره به حیاط های نو دعوت کرده اگر ترس به حیاط رفتن را در ماه گرفتگی عقرب امشب داریم
از خودمان پیاده کنیم.

راشل
@horoscopefarsi

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

چهار × دو =