May 16, 2022 at 02:00PM ‘s Post

@zhuanchannel
برای پسرم

سال‌ها بعد لابه‌لای تمام چیزهایی که از من برای تو مانده، تکه کاغذی پیدا خواهی کرد. کاغذی کهنه و خشک شده در مسیر تای چند لایه‌اش. با احتیاط کاغذ را مابین انگشتان مردانه‌ات خواهی گرفت و شروع می‌کنی به خواندن: امروز ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۱ است. دیشب ساعت ۳:۲۰ نیمه‌شب از خواب بیدار شدی و گریه کردی.

بیدار شدم و بالای سرت که رسیدم، توی چشم‌هات خواب نبود. حالا دیگر بعد از ۱۰ ماه و ۲۷ روز با تو بودن، یاد گرفته‌ام که چه زمانی خواب توی چشم‌هات هست و چه زمانی نه. دیشب خواب رفته بود از چشم‌هات. در آغوشت کشیدم و کمی تکانت دادم. بعد طوری که خودم متوجه می‌شوم فقط، خواستی که دستان کوچکت را با دو انگشت اشاره‌ام بگیرم و کمکت کنم تا راه بروی. این روزها داری راه رفتن را می‌آموزی کوچکِ لطیفم.

دستانت را گرفتم و تاتی‌تاتی شروع به راه رفتن کردیم. با هم. هنوز نمی‌توانی تعادلت را درست حفظ کنی، اما می‌توانی جهت را تشخیص بدهی و به سمت جلو حرکت کنی. توی مسیر رفتن هم چندباری خسته که می‌شوی، همان‌جا میان پاهای بزرگ من می‌نشینی و دوباره بلند می‌شوی. یکبار با هم رفتیم توی آشپزخانه. به ماشین لباسشویی نگاه کردی و دوباره به سمت اتاقت برگشتیم. نشستی.

کمی بعد دستانت را به سمت دستانم گرفتی و خواستی که بلند شویم باز.
این‌بار تاتی‌تاتی رفتی به سمت تلویزیون و به چراغ روشن مودم خیره شدی و دوباره به سمت اتاقت برگشتی.

نشستی و به چشمانم که غرق خواب بود نگاه کردی. برق چشم‌های گرد و کوچکت در تاریکی شب‌های این خانه، امید من است. نور است. مُمِد حیات من است.

تا ساعت ۷:۱۰ صبح، کمی قبل از آنکه کنارم به خواب بروی، بارها و بارها دستانت را به سمت دستانم دراز کردی و خواستی که توی خانه با هم راه برویم.
داری راه رفتن می‌آموزی جانِ دلم و می‌دانی؟ این روزها هرکه به من رسیده و حلقه‌ی دستان تو را بین انگشتان اشاره‌ام دیده، تنها برایم خوانده که:
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه‌ی راه رفتن آموخت

دلیلِ بی‌بدیلِ مادر، قدم‌هات تاب‌آوری این روزهای من است

#نرگس_راد
@Naargesrad
By: via مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

سه × چهار =