June 14, 2022 at 02:14PM ‘s Post

@zhuanchannel
حبیب القانیان و ماجرای اُس حسن بنا

یکی از مامورین تحقیق نقل شده وقتی حبیب الله القانیان (سرمایه دار دوره شاه و مالک پلاسکو) را دادگاهی و به اعدام محکوم کردند، توی راهرو در آخرین لحظه با صدای بلند رو به یکی از نزدیکانش اسم شخصی رو گفت مامورین فکر می کنند این شاید کلید رمزی باشد بابت ثروتی از او که هنوز کشف نکرده‌اند.
بلافاصله اکیپی به دفتر کار او می روند و شروع به بررسی دوباره اسناد می کنند.

اما پیدا کردن یک اسم از بین ۵۰ هزار کارگر و کارمندی که برای کارخانه های پلاسکو، ملامین ایران، پلاستیک شمال، لوله شمال، کارخانه یخچال الکتریک، و پروفیل آلومینیوم کار می کردند کار آسانی نبود.

اما حین بررسی اسناد شخصی او، به کپی بنچاقی خانه ای بر می خورند به نام حسن سید آبادی که چند سال پیش القانیان در کرج برای او خریداری کرده بود بلافاصله به آدرس آن خانه می روند وقتی در می زنند مردی با صدای بلند از درون خانه فریاد زد:
حاج حبیب اومدین بابا کجا بودی.
وقتی در باز شد ماموران با قیافه مردی میانسال با چهره و دستانی کاملا سوخته مواجه می شوند که گویی چیزی مثل خوره تمام دست و صورت اش را گرفته.
وقتی مرد متوجه می شود کسان دیگری آمده‌اند نا خودآگاه گفت پس آقای مهندس کو؟

یکی از ماموران دست روی کلت کمری اش گذاشت و گفت ما از دادگاه انقلاب آمدیم. آقای القانیان مهندس شما اقرار کرده مقداری لوازم مسکوکات و اجناس قیمتی پیش شما به امانت گذاشته که همگی آنها را باید تحویل بدی تا به نفع انقلاب و مردم مصادره بشه در غیر این صورت باید با ما بیایی و معلوم نیست که دوباره بتونی برگردی.

مرد زانوانش سست میشه و میشینه و همانطور که اشک می ریخت میگه به خدا من اوس حسن بنا هستم من دونه دونه آجرهای کارخانه قدیم وجدید پلاسکو را با همین دستام چیدم وقتی سوله کارخانه جدید تمام شد حاج حبیب، ببخشید آقای مهندس القانیان به من گفت اگه می خواهی می توانی توی کارخانه با ما کار کنی و من هم به عنوان کارگر بسته بندی مشغول شدم تا یک روز مدیر خط از من‌ خواست به کمک بچه های حمل دیگ مواد بروم و از بخت بد من نقاله حمل وسط راه خراب میشه و یکی از دیگ ها که از کوره پخت بیرون اومد سریز کرد و به سر و صورت من ریخت و این بلا که می بینید سر من آمد.

وقتی مهندس فهمید. مدیر خط را اخراج کرد تمام هزینه های دوا و درمون من را داد و چون با دستام قادر نبودم کار کنم باز نشسته ام کرد و این خونه رو که می بینید برام خرید یکی از ماموران گفت همین؟

یعنی شما هیچ رابطه دیگری با آقای القانیان نداشتید؟

اوس حسن گفت: زن وبچه هام نتوانستند قیافه منو تحمل کنند ولم کردند و رفتند کاشمر من موندم این خونه، خدا آقای مهندس را حفظ اش کنه وقتی فهمید من تنها شدم هر هفته می آمد به من سر می زد و هیچ وقت هم دست خالی نبود.

اوس حسن بین بغض وگریه ادامه داد آخرین باری که اومد پیشم پیشانی منو ماچ کرد و گفت آگه من اون روز کارخونه بودم این اتفاق نمی افتاد من هم گفتم حاج حبیب این قسمت من بوده بی خود خودتون رو ناراحت نکنید و رفت و از اون روز درِ این خونه را کسی نزده جز شماها. مامورین نگاهی به همدیگه کردن سوار ماشین شدن و رفتند.

رادیوی ماشین روشن بود گوینده نعره می زد که امروز چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت(۱۳۵۸) یکی از عناصر فاسد و ملعون ستم شاهی که جاسوسی آن برای کشور غاصب صهیونیستی محرز گردیده بود، با حکمِ دادگاه انقلاب اسلامی، به درک واصل گردید.

علی بهزادی
By: via مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

4 × یک =