June 27, 2022 at 02:14PM ‘s Post

@zhuanchannel

هدایت‌الله خان هارتی‌پیر آبادی یک چند سالی آمریکا بود.
این مدت دعوتنامه می‌فرستاد و خانواده و دوستان و آشنایان می‌آمدند، هم فال بود هم تماشا.
هم اینها یک گشت و گذاری می‌کردند، هم خانم هدایت‌الله خان که همه‌اش از تنهایی شاکی بود یک مدتی ولو اندک آروم می‌گرفت و ساز دلتنگی وطن کوک نمی‌کرد.

یک روز خبر آمد که همدم خانم، خواهر هدایت‌الله خان داره میاد به دیدار برادر.

خانم هدایت‌الله خان نه تنها خوشحال نشد، که در دل هزار لعن و نفرین کرد و برنامه‌ها چید برای استقبال و میزبانی از خواهر شوهر.

همدم خانم هم که می‌دانست چه شرایطی در انتظارش است، از همان اول بنا گذاشت به گشت و گذار در شهر و سر زدن به هرجایی که میشد رفت.
موزه، پارک، تیاتر… صبحانه را با هدایت‌الله خان و بچه‌ها می‌خورد و فقط برای وعده شام باز می‌گشت.

هدایت‌الله خان اول نگران و مشوش بود، بعد دید خواهرش می‌تواند گلیم خود را در میان این نبریده‌ها هم از آب بیرون بکشد خیالش راحت شد و گفت اصلا همان بهتر که این دو مهرو کمتر همدیگر را ببینند

چند صباحی گذشت و کفگیر همدم خانم در پیدا کردن مقاصد توریستی به کف دیگ خورد، کار به جایی رسید که سر خط سوار اتوبوس میشد و ته خط در ناکجاآباد پیاده میشد، قدمی میزد و همین مسیر را بر می‌گشت.

دید اینجوری نمی‌شود ۶ ماه ویزا را تمام کرد. گفت سن و سالی از من گذشته، مگر زندگی چند روز است؟ می‌روم آنجاهایی که نرفته‌ام!

یک تابلویی را خواند و از کل نام یک نایت را تشخیص داد و رفت داخل، که خب دید شرایط به گونه‌ای است که روح پدر مرحومش به لرزه افتاده
آمد بیرون و یک بار معروف را سراغ گرفت و رفت پشت پیشخوان و چیزکی سفارش داد.
روح پدر مرحوم دوباره در آرامش بود، اما حوصله‌اش در تنهایی سر رفت.

پرس و جو کنان به یک کازینو وارد شد! رنگ و لعاب و پول و سر و صدا و… چه جای خوبی بود برای گم و گور شدن. یکم با دستگاه‌ها ور رفت و بخشی از پس‌انداز هدایت‌الله خان را پنی پنی به حلقوم آنها ریخت.
و توجه‌اش به میزی جلب شد که مردمان فریادکشان دورش جمع شده بودند.

یکم تماشا کرد و قوانین بریج را در همین حد و اندازه که پول را بگذاریم روی یک عدد و یا شانس و یا اقبال فراگرفت. و بخت بد تقریبا هرچه هدایت‌الله بهش داده بود را باخت!

مسوول میز که همدم خانم را زیر نظر داشت، گفت:
خانم اینجا یک رسمی است که در دور آخر هرچه ته جیب‌مان باقی مانده را روی سن و سال‌مان می‌بندیم! شما چند سال‌تان است؟

همدم خانم یک فکری کرد، بقیه را که دو چشم نه صد چشم نظاره‌اش می‌کردند را یک براندازی کرد، یک عشوه‌ی قشنگی آمد و گفت ۲۹ سال و هرچه داشت روی عدد ۲۹ گذاشت.

چرخ گردون چرخید و توپ اقبال آمد روی ۴۲ و همدم خانم از حال رفت و حتی فرصت نکرد به درستی این رسم قدیم قمارخانه اعتراف کند.

@Aghmoallem
By: via مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

19 + هفده =