June 28, 2022 at 02:00PM ‘s Post

@zhuanchannel

نشسته‌ام پشت میز و دارم کار می‌کنم که از بیرون صدای کل‌کشیدن می‌آید. جماعتی دست می‌زنند، یکی می‌خواند، یکی از ته دل می‌خندد.
دست از کار می‌کشم. پرده را کنار میزنم و سرم را از پنجره بیرون می‌برم.
توی کوچه عروس‌کشون است.

زن‌ها با کفش‌های پاشنه‌ ده‌سانتی‌شان تق‌تق می‌کنند و روسری‌های حریرشان را شُل بسته‌اند تا تاب و طره‌ها به هم نریزند. زن‌های مسن‌تر لباس محلی پوشیده‌اند، سبز و قرمز و زرد، با سربندهای پولکی. غبغبِ مردها بالای کراوات چین خورده، صورت‌شان از فشار و خوشی -شاید هم از پاتک‌زدن به صندوق‌‌عقب پرشیای یکی از جوان‌ترها- سرخ است و پُرقدرت دست می‌زنند، بچه‌ها توی دست‌وپاها می‌پیچند، می‌خندند، قر می‌ریزند، از سر و کول وانتی که گوسفند آورده بالا و پایین می‌روند.
کت‌وشلوار توی تنِ داماد لق می‌زند، موهای پُرپشت و بینی کشیده دارد. دست عروس را گرفته. برق چشم‌ها و لب بازشده به خنده‌ی عروس را از این فاصله می‌بینم، آرایش سبز و سرخش دل می‌بَرد.
مرد جوانی می‌رقصد، شلوار خمره‌ای به پا ندارد، اما رقصش یادآور همان شلوارخمره‌ای‌پوش‌های دهه‌ی هفتاد است.

کمی بعد، می‌روند توی خانه و در را می‌بندند، هنوز صدای آهنگ و خنده‌شان می‌آید و بوی زرشک‌پلو مرغ و دود اسفندشان توی کوچه پیچیده.

چند سال شد که چنین صحنه‌ای ندیده‌‌ایم؟ انگار کن چند قرن. انگار یک دیو باحال، این عروسی را از چند دهه قبل، برداشته، بریده و آورده گذاشته توی کوچه‌ی ما! کیف کردم!

این تصویر را همان‌طور که بود، درسته، بی‌‌زیاد و کم، آوردم برای شما.

حرف زیادی هم ندارم. نمی‌خواهم وصلش کن به اتفاق‌های روز، به گذشته، به دل‌ودماغِ داشته و نداشته‌مان… پیام مَیام هم ندارم!

اگر توانستید تصورش کنید، حالش را ببرید. همین.

#سودابه_فرضی_پور
@soudabe_farzipour
By: via مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیست + هجده =