July 6, 2022 at 02:14PM ‘s Post

@zhuanchannel

در زمانه‌ای که رفتن اصلی‌ترین و مهم‌ترین هدف آدم‌ها شده، رفیقِ دوره نوجوانی‌ام بعد از سال‌ها زندگی در لندن هفته گذشت به وطن برگشت.

رفاقتم با او برمی‌گردد به دوازده‌سالگی. همان‌موقع‌ها که سر کلاس نجوم رصدخانه زعفرانیه می‌نشستیم و قصد کرده بودیم هرطور شده فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم.
تمام آن روزهای معصوم، ما چیزی پیش چشم‌مان نداشتیم جز فضانورد شدن یا کشف ستاره یا سیاره‌ای جدید.
زور زندگی هنوز آن‌قدر زیاد نشده بود که نشان‌مان بدهد «من تعیین می‌‌کنم.» یا ما باور داشتیم که زور ما هرطور هم که باشیم، از زندگی بیشتر است.

بزرگ‌تر که شدیم، واقعیت زندگی خودش را تمام‌وکمال نشان‌مان داد.

از آن گروه چندنفره که به هر ضرب‌وزوری نگهش داشتیم تا از هم بی‌خبر نمانیم، سرنوشت هر کس از نجوم و علاقه به رصد جدا شد.

من رفتم سراغ ادبیات. یکی ازدواج کرد. یکی معلم شد. یکی… او هم برای همیشه به‌واسطه سرمایه پدرش و برای تحصیل رفت.
شرکت بیمه خودش را تاسیس کرد و آدم موفقی شد.

چندروز پیش که توی گروه مشترک نوشت همگی شما به مهمانی بازگشت من به وطن دعوتید، باورم نشد که برگشته است.
برایش نوشتم بازگشت غرورآفرینت مبارک مرد حسابی.

تا وقتی که توی خانه‌اش حاضر نشدم، از نزدیک ندیدمش باز هم باور نمی‌شد کسی که برای همیشه رفته است، دوباره برگردد.
من دیر رسیدم به مهمانی.

رفته بودم که واقعا مطمئن شوم حالا که همه می‌روند، او واقعا برگشته است. هدیه‌ای که برایش بردم، یک نقشه قدیمی ایران بود با عنوان ایران‌زمین. دادم قابش کردند و همراه خودم بردم. تمام مدت مهمانی منتظر بودم که خلوتی پیدا کنم تا بپرسم چرا از ماندن همیشگی‌ات دست کشیدی و برگشتی به جایی که شاید حالا نابسامان‌تر از قبل شده؟ جوابش یک چیز بود:

اینجا با همه بدبختی‌ها و مشکلاتی که دارد، قرار دارم.
یک‌جور قرارِ مطلوب.

آخر مهمانی وقتی از هر دری حرف زدیم و من یک دل سیر با امنیت خاطر و بدون قضاوت شدن درباره این‌ حرف زدم که چرا با همهٔ این تاریکی‌ها و بلاتکلیفی‌ها اینجا ماندنی‌تر از هر وقت دیگری است، همگی همدیگر را در آغوش گرفتیم.
یک‌جور آغوش دسته‌جمعی به یاد روزهایی که کوچک و معصوم، دل در گروه آسمان داشتیم.

ما تمام آن لحظه‌های کنار هم بودن، همان نوجوان‌هایی بودیم که قصد کردیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم. همین‌قدر معصوم و امیدوارانه.

با احترام به تصمیم همه آن آدم‌های دور و نزدیکم که قصد مهاجرت و رفتن دارند (یکی‌شان برادر خودم) می‌خواهم بگوییم من درک می‌کنم که دل‌شان بخواهد جای بهتری روزگار بگذارند و در نهایت آسایش باشند، اما می‌خواهم بگویم هرقدر که در دیگری فکر رفتن قوت می‌گیرد، فکر ماندن در عده‌ای دیگر، قوت می‌گیرد.

راستش، در این اوضاع نابسامان، خیلی‌ها هم مطمئن‌تر از قبل شده‌اند که باید برگردند یا بمانند.

روی صحبتم با آن‌هایی هست که می‌تواند بروند اما نمی‌روند.

اگر رفتنی نیستید، اگر مصمم به ماندن و ساختن هستید، درباره‌اش بنویسید.
حرف بزنید که چرا قصد دارید اینجا بمانید.

بنویسید که ماندن‌تان نه از اسر اجبار که از سرِ تماما خواستن است. حالا که رفتن راحت‌تر از قبل است، شما بنویسید که چرا می‌مانید و این ماندن برایتان خوشایند است.

به بانگِ بلند هم بنویسید. با غرور و از سرِ موضع قدرت. بنویسید که می‌مانید. بنویسید که ما قرار است تا همیشه بمانیم.

fatemehbehruzfakhr@
By: via مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شانزده − 10 =