July 8, 2022 at 02:00PM ‘s Post

@zhuanchannel

‍ اول
جز من، چند نفر دیگر هم توی سالن انتظار نشسته بودند. بین همه ما، دختر چشم‌رنگی کم‌سنی با آن موهای بلند و نگاه محجوبش خودنمایی می‌کرد.
چادر و روسری تاشده‌اش را گذاشته بود روی پایش و به جای نامعلومی زل زده بود.

یکی از زن‌ها به زنی مُسِنی که کنارش نشسته بود، گفت: «ماشاالله به دخترتون». زن با غرور خاصی گفت «دخترم نیست. عروسمه.» دستیارمنشی به زن مسن گفت: «خانم تصمیم‌تون رو گرفتید؟ قبل از شروع کار باید رنگ ابروشون رو بذارم.» زن گفت «چنددقیقه اجازه بدین.» بعد شماره کسی را گرفت: «محسن‌جان! مامان… موناجون می‌گه اگر هاشور ابروهاش یه درجه روشن‌تر بشه بهتره برای عروسی.» دختر همچنان به جای نامعلومی نگاه می‌کرد. رد نگاه دختر را که گرفتم، به تابلوی کپی‌شده بوسه کلیمت رسیدم. داشت بوسه‌ای را تماشا می‌کرد.

دوم
زن کنار دست من با راحتی تمام روی کاناپه لم داده بود. صدای خنده‌ها و گفت‌وگوهایش با زنِ کناری آن‌قدر بلند بود که من نمی‌توانستم روی کتابی که برای خواندن همراهم داشتم، تمرکز کنم. منشی از پشت میزش گفت «خانم فلانی، شما جز بیعانه، باید یک‌‌میلیون‌و‌هشتصد هم واریز کنید. پنجاه تومن هم برای بیعانه نوبت ترمیم.» زن گفت: «اکی عزیزم.» بعد شماره کسی را گرفت. «عشقم! سه تومن بزن به کارتم. آره الان اینجام. زود بزن. فیش رو بفرست واتساپم».

منشی یکهو سر بلند کرد و نگاهی به زن انداخت. زن چشمکی زد.
«آره آره. برای ترمیم هم باید بیعانه بدم. سرِ جمع ۳ تومن.» سربلند نکردم که نگاهش کنم.

برگشتم به اولِ صفحه‌ای که مشغول خواندنش بودم. نمی‌توانستم کلمه‌های نویسنده را دنبال کنم.

کتاب را بستم و گذاشتم روی میز تا نوبتم برسد. زنی که کنار دستم نشسته بود، نگاهی به کتابم انداخت و گفت: «مرد است و احساس! حداقل یه چیز زنونه اینجا بخون عشقم.»

خودش با صدای بلند و بقیه هم با صدای آرامی خندیدند.

@fatemehbehruzfakhr
By: via مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نه − نه =