August 7, 2022 at 07:19PM ‘s Post

@zhuanchannel
سال پیش، همین موقع‌ها بود. داشتم از شرکت برمی‌گشتم. سردرد داشتم. خسته و کلافه بودم.‌ برای خانه خرید کرده بودم و دست‌هایم پر بود. از جایی دور صدای دسته می‌آمد. رفت‌وآمد توی خیابان زیاد بود. داشتم به خانه نزدیک می‌شدم که صدای مؤذن‌زاده آمد:
«زینب زینب زینب زهراسی اولن گوندن آماج بلا زینب
زینب زینب زینب تعبیر رسا زینب تسبیح خدا زینب»

نزدیک‌تر که رفتم نگاهم افتاد به ایستگاه صلواتی روبه‌روی تکیه. روی چادر سیاه تکیه نوشته بودند: «تکیه زنجانی‌ها». پسر جوانی پشت میز تندتند لیوان‌های کمرباریک را از چای پر می‌کرد. رفتم جلو. سنگینی خریدها بدجور رمقم را گرفته بود. چندثانیه‌ای به استکان‌های توی سینی نگاه کردم. پسر جوان با لهجهٔ شیرینی گفت «اگر به دل‌تون نیست، چایی رو براتون بریزم توی لیوان یک‌بار مصرف.» سر تکان دادم که یعنی لازم نیست. یکی از استکان‌ها را برداشتم. نمی‌خواستم همان‌طور آنجا بایستم و چایم را بخورم. آمدم کنارتر. خریدها را گذاشتم کنار جوب. بعد چادرم را جمع کردم و روی لبهٔ جوب نشستم. پسر جوان که دید همان کنار ایستگاه صلواتی نشستم، یک ظرف پر از قند جلویم گرفت. قند را برداشتم و به‌ترکی گفتم: «ساغول».

آمدم چای را مزه‌مزه کنم که غمِ سنگینی چنبره زد روی دلم. نفس کم آورده بودم. خیابان نبود. ایستگاه صلواتی نبود. هیچ صدایی نبود. همه‌جا دشت بی‌انتهایی بود که غم داشت. که غربت داشت. که تنهایی داشت.
گریه به چشم‌هایم رسیده بود. چادر را کشیدم روی سرم و گذاشتم غمِ غربت کسی از پشت پلک‌هایم، همان‌جا، درست در همان لحظه، بیرون بریزد. همه‌جا یک دشت بی‌انتها بود. صدای زنی به‌گریه بلند شده بود که چای امام حسین حکم روضه‌های نرفته را برایش داشت. مؤذن‌زاده همچنان می‌خواند:
«زینب زینب زینب هیچ گورمیین عمرینده بیر لحظه صفا زینب»

فاطمه بهروزفخر
By: via مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

2 × 1 =