September 13, 2022 at 02:14PM ‘s Post

@zhuanchannel

مولانا جلال الدین محمد بلخی در قرن هفتم هجری در شهر قونیه و در میان مردمانی که از گروه های مختلف نژادی و مذهبی بودند می زیست.
ترکمان های سلجوقی، ایرانی های آذربایجانی و خراسانی، و اهالی بومی قونیه که به رومی و یونانی سخن می گفتند قاطبه ی این مردمان را تشکیل می دادند و هر کدام دغدغه ها و سنّت ها و باورهای خاص خود را داشتند.

زندگی آرامِ جلال الدین محمد فرزند بهاء ولد معروف به سلطان العلماء پس از دیدار با یکی از قلندرانِ غریبِ دوران خویش، شمس الدین تبریزی، بکلی دگرگون شد و در همان ایام موجب اِعجاب و انکار گردید.

کم نبودند کسانی که او را دیوانه می پنداشتند و نمی دانستند که در باطن این مردِ بزرگ چه می گذرد و در بیشه ی اندیشه اش چه آتشی شعله ور است.

مردم عوام و ظاهربین گمان می کردند که دیو در درون جلال‌الدین حلول کرده و باعث دیوانگی اش شده است‌.
و همه ی آن را از چشم شمس تبریزی می دیدند:

"دریغا نازنین مردی و عالِمی و پادشاه زاده ای که از ناگاه دیوانه…و مُختَلّ العقل گشت… و همه از شومی صحبتِ آن شخصِ تبریزی بوده."
(مناقب افلاکی، ص۸۹)

مولانا خود از طعن و کوته نگری و قُصور فهم "طعّانه" ها شِکوِه های فراوان دارد.
او نیک می داند که مردم از جانِ او بی خبرند و نمی دانند که چه گنج هایی در درون دارد؛ گنج هایی که از آن روز تاکنون موجب سُرور و انبساط و ابتهاج و روشنی چشم و جانِ انسان های بسیاری شده است.

بیت های زیر نمونه ای است از پاسخ های مولانا به تصورات ناصواب و قصور فهم منکران معاصرش:

چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم
رخ زرّینِ من منگر، که پای آهنین دارم

درونِ خُمرهٔ عالَم، چو زنبوری‌ هَمی‌گردم
مَبین تو ناله‌‌‌ام تنها، که خانه‌‌‌‌یْ اَنْگبین دارم

چرا پژمرده باشم من؟ که بشکفته‌ست هر جزوَم
چرا خربنده باشم من؟ بُراقی زیرِ زین دارم

شُعاعِ آفتابَم من، اگر در خانه‌ها گَردم
عَقیق و زَرّ و یاقوتَم، وِلادَت زآب و طین دارم

تو هر گوهر که می‌بینی، بِجو دُرّی دِگَر در وِی
که هر ذَرّه‌ هَمی‌گوید که در باطنْ دَفین دارم

خَمُش کردم که آن هوشی که دریابَد نداری تو
مَجنبان گوش و مفریبان که چشمی هوش بین دارم

حسین مختاری
@golhaymarefat
By: via مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

17 − نه =