October 17, 2022 at 06:13PM ‘s Post

دوستم زنگ می‌زند از فرانکفورت؛ می گوید خواب دیده‌ام. دوستم می‌گوید خواب دیده‌ام دارم غرق می‌شوم، دریا کوچک و کوچکتر می‌شود، دریا همانطور که غرقم میکند تبدیل میشود به رودخانه‌ی علی کله‌ی دزفول، دریا همانطور که غرقم می‌کند تبدیل میشود به وان حمام خفه‌مان توی خانه‌ی سازمانی گچساران.

دوستم زنگ میزند از فرانکفورت،می‌گوید خواب دیده‌ام. دارم به صدایش گوش میکنم، به آن ته لهجه‌ی اروپایی پشت غم‌هاش. میگویم غمت نباشد ، میگویم می‌دانم‌ می‌دانم! می‌گویم آدم هرجا برود خودش را با خودش می‌برد. دوستم می‌زند زیر گریه، صدای مهستی پس زمینه‌ی گریه‌هاش می‌شود. « بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه‌س» ،دوستم های های گریه میکند و لابد همانطور که ناخن‌هایش را به کف دست‌هاش فرو می‌کند به زندگی چنگ میزند.دوستم می‌گوید ما اگزجره‌ایم، شبیه صحنه‌ی تجاوز یک فیلم دردناکیم. دوستم میگوید از دست رفته ایم، مثل برفی که نصف شب بارید و روی زمین داغ نماند . می گویم می دانم، میدانم! می گویم درست می شود. می گویم آدم نمیتواند از خودش فرار کند.

میگویم من هم دردناکم. یادم هست برادرم بخاطر هیچ کتک خورد، بچه بودیم ، برادرم که کشیده میشد پفکش افتاد روی زمین، برادرم گریه کنان توی اتاق مشت زد به در بسته. من فقط نگاه میکردم از ناتوانی. من آن پفک را از زمین برداشتم خوردم. گفتم بخاطر یک پفک هنوز تراپی می‌شوم.

دوستم می گوید می دانم می دانم. حالم دارد بهم می‌خورد، این زندگی نیست. دوستم تعریف می کند امشب وقتی از سوپر مارکت برمیگشتم فهمیدم دیگر توان راه رفتن ندارم ، توان ادامه دادن ندارم، پاکت شیر را توی پیاده‌رو رها کردم، مثل خودم وسط این زندگی کوفتی.

به دوستم می‌گویم می دانم ،میدانم! و چه قدر دانستن غم انگیز است. و چه قدر آدم دردش می‌گیرد، شانه‌هایش خم می‌شود. که آدم با خودش فکر می‌کند به هر درختی تکیه می‌زند صبح روز بعد تنه‌اش را قطع کرده‌اند و شاخه‌هایش توی قلب آدم جا مانده‌است. به دوستم گفتم احتمال دارد بمیریم. گفتم هیچ وقت برنگرد. گفتم جایت امن است.

به دوستم گفتم اول زنده ماندن بعد زندگی کردن. حتی اگر به همدیگر تکیه کنیم ممکن است فردا از دست رفته باشیم.به دوستم گفتم بهتر است پاکت شیر را باز کنی، بگذاری روی میز. به زندگی برگشتن میتواند همینقدر معمولی باشد. به دوستم گفتم زندگی کمتر از حقمان کف دستمان گذاشته.

به دوستم گفتم کوتاه نیا، از هیچی کوتاه نیا .
به دوستم همه‌چیز را گفتم. گفتم غم عین تبدیل شدن دریا به ان بزرگی به وان حمام خانه‌ای توی گچساران است. تو که نمیخواهی اینطوری بمیری، نه؟ دوستم ساکت شد. نمیخواست بمیرد..تلفن را که قطع کردم آب تا شانه‌هایم بالا آمده بود .

#تهرانه
@tehrane27
By: via مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

ده + هشت =