October 18, 2022 at 02:12PM ‘s Post

پدرم می‌ترسید، می‌ترسید پیر شود و یک بعدازظهر، عقبِ تاکسی سکته کند و بمیرد. پدرم می‌ترسید زمستان باشد و زمانی که تیزی دماغش از سرما تیر می کشد، عقب یک تاکسی تمام کند.مادرم ترش میکرد و میگفت عادت کرده‌ای تلخ شوی. پدرم اما تلخ نبود، پدرم که یک عمر با چشم‌های آسیگماتش به کارمندزادگی بی فایده‌اش خیره شده بود، پدرم که ارقام را خوب می‌فهمید و عاقبت دانست دنیا مفت نمی ارزد، حالا تنها از یک چیز ترسیده بود. عقب یک تاکسی زهوار در رفته مردن.

پدرم که صدایش از حسین قوامی هم آرامترت میکرد، پدرم که از سرزمین گلنراقی‌ها و بدیع زاده ها می آمد ، پدرم که میدانست صدای سه‌تار برای یک نفر کم و برای دو نفر زیاد‌است، پدرم که صائب تبریزی می‌خواند، پدرم که همه‌ی عمر ماشین‌های دسته دوم سوار شد و بعد از ساعت اداری با مکانیکی‌های زیادی سیگار کشید، پدرم که از برِ ماشین‌های دسته دوم و مکانیک‌های خسته سیگاری شده بود، پدرم که موظف به “فرزند کمتر زندگی بهتر” بود ، حالا تنها تر از همیشه از سکته‌ی قلبی می‌ترسید.

مادرم که حتی افسردگی گلدان‌هایش را هم می‌فهمید اعتقاد داشت این تلخی‌ست. مادرم که دیروز رفته بود از زن همسایه راز کلم‌پلوی شیرازی‌اش را بگیرد، در کوچه مردن جوان‌های زیادی را دیده بود و اعتقاد داشت این تلخی‌ست. مادرم که رفت پیش مریم خانم رنگ بگذارد، پایش روی گیس‌های بریده‌ی زیادی رفته بود و اعتقاد داشت این تلخی‌ست.مادرم که سالهای زیادی درس آب و نان داده بود و هر بار برای آب و نان بچه‌های تنهایش در خانه غصه خورده بود ، اعتقاد داشت این تلخی‌ست ؛ مادرم به پدر میگفت آدم نباید از سکته‌ی قلبی بترسد، دست‌کم نباید از سکته‌ی قلبی عقب یک تاکسی بترسد چون تاکسی‌ها بلاخره راه به جایی می‌رسانند. بلاخره یکی پیدا می‌شود عقب آدم بیاید.

پدرم مشغول گیراندن سیگارش شد، با سماجت انگشتش را بر فندک فشار میداد، انگار فرمان جنگ باشد، یا رها کردن بمبی بر سر یک خانه. هر چه فندک نمیگیراند پدر کلافه تر می‌شد. عاقبت به سیگار خاموشش خیره شد، به کلم‌پلوی شیرازی روی‌میز، به تاکسی‌های شیشه‌شکسته‌ی بیرون از پنجره، به مادرم. ما تمام روز کلم‌پلوی شیرازی‌مان را با غم خوردیم.

#تهرانه
@tehrane27
By: via مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

9 + 17 =