January 14, 2023 at 10:22PM ‘s Post

شب گذشته با پدرت تلفنی حرف زدم. به او گفتم که تو توی شکمم زندگی می‌کنی. حقیقتش اصلاً خوشحال نشد. مدتی ساکت شد. بعد با لحنی که نشان می‌داد کاملاً بی تفاوت است گفت: «چقدر لازم داری؟»
درست نفهمیدم منظورش چه بود. گفتم: «فکر کنم نه ماه یا شاید هم هشت ماه.»
گفت: «منظورم هزینۀ آن است.»
– هزینۀ چی؟
گفت: «هزینۀ این که هر چه زودتر او را بیندازی.»
دقیقاً همین را گفت. مثل این که تو برای او فرقی با زباله نداری. با صدای آرام به او گفتم: «می‌خواهم تو را نگه دارم.»
شروع به سخنرانی کرد. حرف‌هایش بعضی وقت‌ها لحن نصیحت داشت، بعضی وقت‌ها شبیه دستور می‌شد و زمانی حالت التماس‌آمیز می‌گرفت. تلاش کرد تا به من ثابت کند دارم اشتباه می‌کنم، به خصوص به این دلیل که او قصد ندارد با من زندگی کند. می‌گفت: «به کاری که می‌کنی خوب فکر کن، به مسئولیت‌هات، به حرف مردم.»
من جوابی نمی‌دادم و او تصور می‌کرد سکوتم علامت رضاست.
نهایتاً گفت که نگران هزینه‌هایش نباشم و او می‌تواند نصف هزینه را تقبل کند.
حالم بد شد. احساس می‌کردم نزدیک است روی گوشی تلفن بالا بیاورم. به همین خاطر گوشی را قطع کردم. یادم آمد که روزی من این مرد را دوست داشته‌ام.
او را دوست داشته‌ام؟ حتماً روزی در این مورد، عشق و دوست داشتن با هم صحبت می‌کنیم. واقعیت این است که من هنوز نفهمیده‌ام این عشق چیست. من فکر می‌کنم این عشق یک دروغ بزرگ است که برای مشغول کردن مردم درست شده است.

همۀ آدم‌ها مدام راجع به عشق حرف می‌زنند. کشیش‌ها، آگهی‌های بازرگانی، نویسنده‌ها و شاعرها، آدم‌های سیاسی، و آخر سر کسانی که به راستی عشقی دارند. من از این کلمۀ پر فریب که همیشه و با هر زبانی مهم‌ترین حرف آدم‌هاست، نفرت دارم.

من قدم زدن را دوست دارم، خوردن را دوست دارم، سیگار کشیدن را دوست دارم، آزادی را دوست دارم، دوستانم را دوست دارم، بچه‌ام را دوست دارم، تلاش می‌کنم هرگز کلمۀ «دوستت دارم» را نگویم. نمی‌دانم تو را «دوست» دارم یا نه. تو برای من فقط یک حس وابستگی به زندگی هستی. تو برای من «عشق» نیستی. وقتی خوب فکر می‌کنم می‌فهمم هیچ وقت عاشق پدرت هم نبودم. من به او احتیاج داشتم، او را بهترین می‌دانستم، اما «عاشق»ش نبودم. تمام آن‌هایی که قبل از او بودند مثل شبحی بودند که همراه با کنجکاوی می‌آمدند و با شکست همراه بودند.

زندگی با پدرت به من ثابت کرد که در زندگی هیچ چیز بیشتر از علاقۀ زن به مرد یا مرد به زن آزادی انسان را نمی‌گیرد.

حتی یک طناب یا زنجیری از طلا هم نمی‌تواند تو را مثل یک بردۀ چشم و گوش بسته بدون هیچ امیدی در بند کند. و بدتر از همه آن است که انسان خودش را به خاطر همان تمایل فدا کند. این تمایل باعث می‌شود که خودمان را فراموش کنیم. و از تمام حق و حقوق و آزادی‌مان دست بکشیم.

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
اوریانافالاچی
By: via مجله هنرى ژوان

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 × 1 =